barzegari

تکنیکهای موفقیت
نویسنده : علی محمدبرزگری - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳٩٢



لزوم تحول



مهمترین چیزی که قبل از شروع مراحل تحول در زندگی باید بدان توجه کرد ، احساس نیاز
و به بیان بهتر " تشنه بودن برای تحول" است . باید با تمام وجود به جایی
برسیم که باید زندگی روزمره را تغییر داده و به سمت بهتر شدن حرکت کرد.

اهمیت تشنه بودن برای
رسیدن به هدف در هر راهی که نیاز به اراده و صبر و استمرار دارد ، قابل انکار
نیست.

می گویند در یک مهمانی ، صاحبخانه فراموش کرده بود آب بر سر سفره بگذارد ، مدتی
گذشت و مهمانها یکی یکی تشنه شدند ، اما تنها به گفتن اینکه "تشنه شدیم"
و "آب کجاست" اکتفا می کردند ، میزبان که مرد زیرکی بود ، در دلش گفت
اینها در واقع هیچ کدام تشنه نیستند .

ناگهان یکی از مهمانها
از جای خود برخاست و در حالی که اطراف را به جستجوی آب نگاه می کرد گفت : "
پس این آب کجاست؟"

میزبان با دیدن تلاش مهمانش ، رو به سایر میهمانها کرد و گفت :" هیچ کدام از
شما در واقع تشنه نیستید ، تشنه ی واقعی کسی است که به طلب آب از جای خود بر می
خیزد و به دنبال آن همه جا را جستجو می کند.



قدم اول تحول نیز "تشنه بودن" است ، باید بخواهیم و سپس از جایی
که هستیم برخیزیم و حرکت کنیم .



عوامل مؤثر بر شکل گیری تحول



در قسمت اول ، پیرامون لزوم تحول و تشنه بودن برای پیشرفت و
تحول

صحبت کردیم در جلسه ی دوم چند عامل مهم برای شروع تحول را بیان می کنیم



1.پرهیز از وعده دادن و امروز و فردا
کردن:


یکی از بزرگترین مشکلات ما همین است که هر زمان می خواهیم تغییر در زندگی و اجرای
برنامه هایمان را آغاز کنیم معمولا چنین جملاتی به کار می بریم:

"از فردا شروع می
کنم."

" الان حوصله شو
ندارم"

" از ماه بعد آدم
جدیدی می شم"

دلیل اصلی به کار بردن
چنین جملاتی این است که یا تشنه ی تحول و تغییر نیستیم و یا آنقدر افق هایمان دور
و دست نیافتنی و آرمانی است که ذهن ما نمی تواند برای آن برنامه ریزی کند.

2.شروع
به انجام تغییرات جزئی


همانطور که در قسمت قبل گفتیم ، ذهن ما طوری ساخته شده که تمایل برای برنامه
بلندمدت ندارد، برعکس از تغییرات کوچک استقبال می کند، طبیعی است که در مقابل هر
تغییر کوچکی مقاومت خواهد شد.چنانچه این مسئله حتی قانون فیزیکی است، قانون سوم
نیوتن می گوید، " در مقابل انجام کار مقاومت خواهد شد." در مقابل ، ما
به عنوان کسی که می خواهد تغییر در زندگی خود به وجود آورد باید از تغییرات کوچک و
جزئی شروع کرده و خود را پایبند به آنها کنیم تا مجموع این تغییرات کوچک ، عادات و
رفتارهای ما را تغییر داده و منجر به تحولات بزرگ در زندگی مان شود.

 



به مثالهای زیر توجه
کنید:



تصمیمی که داریم     
                     
                     
   مثال برای تغییرات جزئی


کاهش وزن                   
                     
                 ممنوع کردن
صرف شیرینی

کاهش تدریجی حجم شام

روزانه 15 دقیقه پیاده روی



بهبود عملکرد در محل کار             
                    
       صبح 15 دقیقه زودتر به محل کار رفتن

شروع خواندن یک کتاب برای کسب مهارتهای شغلی



روابط بهتر با همسر                
                   
   همسر را با لحنی محبت آمیز صدا زدن

افزایش تعداد دفعات لبخند زدن به همسر

3بار تعریف کردن از همسر در روز

3.شرطی
شدن :
شرطی
شدن سه مرحله مهم داشته و در راه ایجاد تحول، نقش مهمی ایفا می کند. شرطی شدن در
واقع عادت کردن تدریجی به برخی تغییرات است. مراحل شرطی شدن به این ترتیب است:

شرط
گذاری ، مراقبت ، حساب و کتاب

حال
به توضیح هر یک می پردازیم:



الف) شرط گذاری: همانطور که گفتیم ذهن
ما وعده های طولانی مدت را نپذیرفته و به سختی برای آن برنامه ریزی می کند . مثلا
کسی که می گوید " دیگر از این پس دروغ  نمی گویم " نمی تواند از
ذهن خود توقع برنامه ریزی برای رسیدن به چنین مقصودی را داشته باشد.



پس چه بهتر که ذهنمان را با تصمیمات خودهمسو کنیم تا نتیجه ی بهتری به دست آید، به
همین منظور ما شرط های کوتاه مدت یک روزه با خود می گذاریم ، مثلا من "
امروز" برای کاهش وزن خود شیرینی نمی خورم. به همین ترتیب می توانیم موارد
دیگری را نیز به شرط گذاری روزانه خود اضافه کنیم.



به طور مثال مثال :

" امروز سر کلاس
با دقت به حرف های اساتیدم گوش می دهم."

" امروز در محل
کار بهترین بازده را خواهم داشت."

"امروز به پدر و
مادرم بی احترامی نمی کنم."

" امروز به همسرم
در کارهایش کمک می کنم."

و....

 

دقت کنید که شرط ها
برای همان روز است . یعنی به ذهن خود بگویید " همین امروز این موارد را رعایت
کن نه تا آخر عمر" بهمین ترتیب اگر در روزهای دیگر هم به همین ترتیب پیش
برویم می توانیم به تدریج تغییراتی مهم را در خود به وجود آوریم. این از مرحل شرط
گذاری.



ب) مراقبت: همانطور که در بخش
قبلی گفتیم ، بلافاصله پس از تصمیم به تغییرات کوچک ، موانع سر راه ما سبز می شوند
و در واقع در مقابل تغییر ، مقاومت می شود. گفتیم که این یک " قانون طبیعی
" است.

پس برای اجرای صحیح شرط هایی که صبح با خود گذاشته ایم ، احتیاج به " مراقبت
" داریم، یعنی باید همواره مراقب مقاومت و تله هایی که بر سر راه پایبندی به
شروط صبحگاهی ما قرار می گیرد ، باشیم و منتظر چنین مقاومت هایی و آماده برای
مقابله با آن باشیم.

بنابراین ، پس از شرط
گذاری صبحگاهی، نیاز به مراقبت از شروط و قول و قرار های خود در طول روز داریم.

حال چناچه مراقبت هم
کردیم ولی باز هم در تله ی عادات گذشته ی خود گرفتار شدیم چه کنیم.

مثلا شرط گذاشتیم برای
کاهش وزن شیرینی نخوریم. طبق قانون مقاومت در مقابل تغییر ، همان روز همکار ما با
یک جعبه شیرینی تر به محل کار آمد، ما هم علی رغم مراقبت نهایی تسلیم شدیم و چند
شیرینی تر خوردیم! اکثر ما در چنین مواقعی به خاطر اراده ضعیف یا راحت طلبی می
گوییم، " امروز که خراب شد ، باشه از فردا شروع می کنم" .این دقیقا خطای
بزرگتری از تسلیم و زیر پا گذاشتن شرط است.



راه درست این است که در درجه نخست مراقبت و قدرت اراده خود را بالاتر ببریم تا
چنین اتفاقی نیفتد ، اما چناچه به هر دلیلی شرط خود را زیر پا گذاشتیم ، بلند
شویم  و در ادامه روز به شرط و مراقبت خود ادامه دهیم.

لطیفه ای هست که می گویند، " فردی در
یک خیابان شلوغ و پرتردد زمین خورد و برای این که در مقابل مردم ضایع نشود تا مقصد
نیم خیز رفت."

ما به این لطیفه و کار
فرد می خندیم ولی در واقع در مواردی خود ما نیز پس از زمین خوردن سینه خیز می رویم
و این تله ی جدی تری است که باید مراقب آن باشیم و چناچه شرط خود را زیر پا
گذاشتیم  بلند شویم و باز به راه خود ادامه دهیم و تصمیم بگیریم در ادامه ی
روز بیشتر مراقب باشیم.

ج)
حساب و کتاب
: در پایان هر روز با
مرور شرط های صبحگاهی و مراقبت هایی که در طول روز داشتیم عملکرد خود را بررسی
کرده و نقاط قوت و ایرادت خود را تحلیل می کنیم.

درست مثل یک تیم فوتبال که پس از انجام هر بازی ، با دیدن فیلم آن بازی ، عملکرد
خود را بررسی و تحلیل می کنند، ما نیز در پایان روز باید آنچه را در طول روز
گذشته، بازبینی کنیم، اگر در پایبندی به شرط موفق بوده ایم ، خدای خود را شکر کنیم
و چنانچه  در تله افتادیم و شرط را زیر پا گذاشتیم ، مراقب باشیم تا روز بعد
در آن تله  که موجب شکستن شرط شده است ، نیفتیم.

در این جلسه می خواهیم کمی پیرامون مغز و ذهنمان صحبت
کنیم.

مغز انسان قابلیت های خارق العاده ای دارد، به طور که از
آن به "پیچیده ترین رایانه جهان" یاد می کنند.

جالب است بدانید کار یک ثانیه ی مغز انسان برابر است با صد
سال کار یک سوپر کامپیوتر که می تواند 4 میلیون محاسبه در ثانیه انجام دهد.

با این تعاریف نابغه کسی است که تنها از 15 درصد ظرفیت مغز
خود استفاده می کند، چنانچه ما تنها از نیمی از ظرفیت مغز خود استفاده کنیم می
توانیم در چندین رشته ی دانشگاهی دکترا بگیریم و به چند زبان زنده ی دنیا مسلط
شویم.

می توان گفت دلیل اصلی عدم بهره گیری درست از ظرفیت مغزی،
انسانهایی دور و بر ما هستند، کسانی که با سخن گفتن از ناتوانی ها و کمبودها،
خلاقیت و امید را از ما می گیرند.

در این جلسه تلاش می کنیم ، ضمن آشنایی با مغز راه های
بهتر استفاده کردن از این ذخیره ی فوق العاده و عظیم خدادای را بیاموزیم.

مغز انسان به دو صورت تقسیم بندی می شود:



1)تقسیم به نیم کره ی چپ و راست: با توجه به عدم ارتباط بحث با این موضوع،
تنها به گفتن این جمله بسنده می کنیم که نیم کره ی چپ کارهای تحلیلی ، و قیاسی حرف
زدن را بر عهده دارد و نیم کره ی راست با تجسم فضایی ، قوه تحلیل و هنر ارتباط
دارد.

2)
تقسیم به نیمکره ی بالا و پایین : فرامین فعالیت های ارادی در نیمه بالای مغز و در
ضمیر خودآگاه ، و فرامین امور غیر ارادی در نیمه پایین مغز و در ضمیر ناخودآگاه
صورت می پذیرد.

کارهای ارادی مثل زمانی که خودمان را باد می زنیم ،
رانندگی می کنیم ، آشپزی می کنیم ، راه میرویم و تصمیم می گیریم . این اعمال مربو
ط به بخش خود آگاه ذهن است که شامل نیمه بالای مغز است.

کارهای غیرارادی مثل ضربان قلب ، هضم غذا ، عمل جریان خون
، این قبیل اعمال مربوط به نیمه پایین مغز است و نمی توان در آن دخل و تصرف کرد و
این همان ناخودآگاه ذهن است.

امابراستی چه تفاوتی بین خودآگاه و ناخودآگاه ذهن است؟




 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 




در قرآن با توجه به آیه 31 سوره بقره و آیه 53 سوره اسرا
درمیابیم ، ضمیر ناخودآگاه انسان همه کلمات را به دقت خارق العاده ای شناخته و به
محض شنیدن یک واژه معنی دار ، چه مثبت و چه منفی ، آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار
داده و با تکرار مکرر ، آن را بزرگ می کند و ما تازه به این موضوع و حقیقت رسیده
ایم که دین چه گفته ؟ و منظور از آیات الهی چیست ؟ و اینکه چرا در اسلام تاکید بر
تکرار اذکار گشته ؟ برای مثال چرا در روز دوشنبه 100 بار یا قاضی الحاجات می گوییم
؟

تمام این رموز در آیات قرآن کریم و بیانات رسول اکرم و
امامان و دین اسلام موجود است ، در حالی که دانشمندان در دانشگاه هاروارد و
استنفورد ، تازه به این نتیجه رسیده اند که رمز موفقیت در تکرار است ، امروزه
دانشمندان معتقدند که نبوغ اکتسابی است و 95 درصد از انسانها می توانند در یک
زمینه خاص نابغه شده و به نبوغ برسند ، وکلید دستیابی به آن فقط و فقط در سایه
تکرار است.

جا دارد برای تکمیل بحث مربوط به مغز ، چهار قانون کلیدی
مغز را نیز بیان کنیم :

قانون 1 – هرعملی که بصورت عادت وتکرار درآید کنترل عصبی
آن عمل از بالای مغز یعنی ضمیر خودآگاه به پایین یعنی ضمیر ناخودآگاه می رود . به
عبارت دیگر باتکرار یک عمل ارادی ، آن عمل تبدیل به یک عمل غیر ارادی میشود مثل
تایپ کردن...

قانون 2 _ هر پیامی که به مغز خطور می کند یا گفته می شود
در ضمیر ناخودآگاه تاثیر می گذارد و چنانچه تکرار شود ، اثر آن چندین برابر خواهد
بود. روزانه 5 هزار اندیشه از مغز ما عبور می کند و متاسفانه اکثر این اندیشه ها
منفی است.

بنابراین باید بسیار مراقب واژه هایی که به کار می بریم ،
موسیقی هایی که گوش می دهیم ، حرفهای اطرافیانمان و ... باشیم ، چرا که همه ی واژه
ها از نظر ضمیر ناخودآگاه بار معنایی مثبت یا منفی دارند.

مثلا وقتی می گوییم : من بدبختم ، ضمیرناخودآگاه این ورودی
را پذیرفته و تکرار می کند.

قانون 3 _ گاهی ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه در زمینه ای باهم
درتعارض قرار می گیرند مثل زمانی که می خواهید ازپلی معلق عبور کنید . ناخودآگاه
به شما میگوید نرو ، دست و پا چلفتی و خودآگاه میگوید ، برو..ء

قانون 4 _ هرگاه ضمیر ناخودآگاه و خودآگاه در انجام امری باهم به توافق برسند
توانشان در هم ضرب میشود و توانایی فرد در انجام یک رفتار چندین برابر میشود

گفتیم ذهن ما قابلیت های فوق العاده ای دارد و هر چقدر
بیشتر بتوانیم از قابلیتهای ذهنی مان استفاده کنیم ، نتیجه ی بهتری در زندگی خود
خواهیم گرفت.

حالا می خواهیم وارد تکنیک های ذهنی شویم و با بازیابی ذهنمان ، آن را برای رسیدن
به موفقیت پرورش دهیم. نخستین تکنیکی که فرا خواهیم گرفت ، "تلقین به نفس
و ورود به ضمیر ناخودآگاه با عبارات تاکیدی مثبت
" است.

این تکنیک تاثیر شگرفی بر رویدادهای پیش روی ما در زندگی
می گذارد ، در مورد تاثیر علمی عبارات تاکیدی مثبت در جلسات آینده صحبت خواهیم
کرد.

تلقین بهنفس در واقع یعنی تکرار کردن عبارات تاکیدی مثبت
برای به ظهور رسیدن خواسته ها.

جالب است بدانید ، هر چیزی – چه مثبت و چه منفی – به خود و
ذهنمان تلقین کنیم ، همان گونه برای ما اتفاق خواهد افتاد .

به برخی از عبارات منفی که ما متاسفانه به راحتی در زندگی
روزمره از آنها استفاده می کنیم و از تاثیر آن غافلیم توجه کنید :

 

اگر بخواهیم لیستی از تلقین های منفی که روزانه به ضمیر
ناخودآگاه خود وارد می کنیم را تهیه کنیم ، خود نیز ازوجود این همه عبارت و جمله ی
منفی در زندگی روزمره ی خود تعجب خواهیم کرد ، و اینجاست که متوجه می شویم چرا هیچ
پیشرفت عمده ای در زندگی نمی کنیم و همان آدمی هستیم که قبلا بودیم !

برای تحول و پیشرفت در زندگی باید ابتدا ذهن خود را از
جملات منفی خالی کرده و سپس با عبارات مثبت و سازنده ، جایگزین نماییم.

عبارات تاکیدی مثبت ، جملاتی ساده ، روان و برانگیزاننده
با ادبیات شخصی خود ما هستند که می توانند سرعت رسیدن ما به اهدافمان را چند برابر
کنند.

8 شرط مهم و اساسی برای عبارات تاکیدی مثبت :

1- جملات مثبت باید در حال دستیابی باشند.

در برخی کلاس های موفقیت گفته می شود اگر می خواهید به چیزی برسید ، آنرا در حال
ببینید ، مثلا چنانچه در پی خوشبختی هستید بگویید " من خوشبختم " ، در
حالی که این غلط است.

در جلسه گذشته گفتیم که در برخی موارد ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه ما در مقابل هم
قرار می گیرند ، وقتی می گوییم خوشبختم در حالی که اوضاع چندان مناسب نیست ، ضمیر
خودآگاه که داده های منطقی را می پذیرد ، خوشبختی فعلی را نپذیرفته و رد می کند در
حالی که ضمیرناخوداگاه آنرا قبول می کند.

از طرفی در جلسه ی گذشته گفتیم ، وقتی ضمیر خودآگاه و
ناخودآگاه در مورد کاری همسو بشوند ، توان آنها در هم ضرب می شود ، پس چه بهتر که
کاری کنیم که آنها را با هم همسو کنیم ، اما چگونه ؟

خب ، من میخواهم خوشبخت بشوم ، همچنین میخواهم ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه را هم با
یکدیگر همسو کنم تا نتیجه بهتری بگیرم ، پس بهتر است بگویم :

"من روز به روز به خوشبختی نزدیک تر می شوم . "

مثال دیگر : من روز به روز به قبولی در کنکور نزدیک تر
می شوم.

 

2- عبارت های تاکیدی را باید باور کنیم.

بعضی ها علی رغم بکار بردن عبارات
تاکیدی مثبت به نتیجه نمی رسند ، دلیل آن دو چیز می تواند باشد.

الف) برنامه ریزی و تلاش جسمی را شروع نکرده اند ، که در
جلسات آتی به تفصیل در مورد برنامه ریزی و هدف صحبت خواهیم کرد.

ب) عبارات تاکیدی را باور ندارند. یعنی در ذهنشان می گویند :

 

دقت کنید که لزوما این ما نیستیم که عبارات را باور نداریم
، این طعنه ها و تمسخر ها می تواند از جانب اطرافیان هم باشد ، یا باید آنقدر قوی
باشیم که بتوانیم بر انرژی های منفی دیگران غلبه کنیم و یا اینکه اصلا اطرافیان را
در جریان حرکت خود در مسیر تحول قرار ندهیم.

امام علی – علیه السلام – می فرمایند :" با یقین به
همه چیز می توان رسید."

باید هر طور شده نسبت به راهی که انتخاب کرده ایم باور
پیدا کنیم ، باید یقین داشته باشیم می شود و می توانیم ، وقتی این باور در کنار
تلاش جسمی و عبارات تاکیدی مثبت قرار گیرد ، اتفاقات خوبی در زندگی ما خواهد
افتاد.

3- عبارات تاکیدی مثبت حتی الامکان باید کوتاه و ساده
باشند.


خیلی نباید جمله ها را طولانی کرد ، باید بتوانیم به راحتی آنها را تکرار کنیم.
لازم است چندان در بند جزئیات نباشیم.



4- عبارات باید "برای ما" برانگیزاننده و محرک
بوده بطوری که با بکار بردن و تکرار آنها احساس خوبی به ما دست بدهد.

به طور مثال برای ازدواج ممکن است هر کس عبارت خاص خود را
داشته باشد ، به طور مثال :

 

5- بهتر است در مواقع مناسب عبارات تاکیدی مثبت گفته
شود ،

مثلا وقتی ذهنمان از دغدغه ها آرام است و آرامش داریم
بهترین حالت برای تکرار عبارات تاکیدی است ، سعی کنید در مواقع استرس و اضطراب
عبارات تاکیدی را بکار نبرید.

6- حتی الامکان سعی کنید عبارات تاکیدی را با صدای بلند تکرار کنید
به طوری که خودتان صدا را بشنوید ، البته همانطور که گفتیم ، چنانچه افراد منفی
دور و بر شما هستند که با شنیدن عبارات شما را مسخره کرده و نسبت به ادامه ی کار
سرد می کنند ، سعی کنید آرام عبارات را تکرار کنید.

7- تا حصول نتیجه عبارات تاکیدی را تغییر ندهید

 تکرار یک عبارت
ثابت در یک موضوع ، برای ضمیر ناخودآگاه بهتر است. مثلا چنانچه عبارات تاکیدی برای
قبولی در دانشگاه است ، سعی کنید تا رسیدن به دانشگاه عبارت تاکیدی قبولی دانشگاه
را به همان صورتی اولیه تکرار کنید .

8- بهتر است جملات تاکیدی خود را به این صورت آغاز کنید :

"به لطف خدا ... "

"با کمک خدا ..."

"به لطف الهی ..."

و ...

ابوعلی سینا – نابغه ای با جملات مثبت

کسی بین ما نیست که ابوعلی سینا – دانشمند برجسته ایرانی –
را نشناسد و به خدمات فراوان وی به علم و بشریت اذعان نداشته باشد.

وقتی از ابن سینا پیرامون دلیل موفقیتش می پرسند می گوید :

" 4 ساله بودم که استادم مرا نابغه خطاب می کرد ، او
به من گفت هر روز این جمله را چندین بار تکرار کنم * حافظه ی من هر روز بهتر و
بهتر می شود.* به توصیه استاد عمل کردم و هر روز چندین بار این جمله را تکرار می
کردم چنانکه باورم میشد.

کار به جایی رسید که گذشته ی دور خود را به یاد آوردم ،
زمانی را به یاد آوردم که در قنداق بودم و دنیا را سوراخ سوراخ می دیدم ، روزی از
مادرم در مورد این موضوع سوال کردم ، مادرم در کمال شگفتی گفت : آری ، زمانی که در
قنداق بودی من در حیاط خانه کار می کردم و برای اینکه خطری از جانب حیوانات خانگی
و حشرات متوجه تو نشود ، آبکش بزرگی را بالای سر تو می گذاردم."

مثال دیگر ادیسون است ، جالب است بدانید ادیسون 1093
اختراع اساسی و مهم دارد. وی در مورد زندگی اش می گوید:

" 16 ساله بودم که به جرم کودن بودن از مدرسه اخراجم
کردن ، روز یا شبی رو به یاد نمیارم که از پدرم کتک نخورده باشم.

موفقیت من دو دلیل مهم داشت ، یکی پشتکار فراوانی که داشتم و دیگری مادرم
که علی رغم بداخلاقی های پدرم به شدت مرا دوست داشت و همیشه با شوق تمام مرا *نابغه*
خطاب می کرد. به طوری که باورم شد نابغه هستم و به این جایی که هستم رسیدم."

یکی از مشکلات عمده ی ما "منفی" هایی است که در
زندگی ما جاری است و توسط خود یا اطرافیانمان مدام تکرار می شود به طوری که به یک
باور عمیق در ما تبدیل می شود.

گوته می گوید :" بزرگترین شیطان گمان بدی است که نسبت
به خودت داری."

بهتر است از همین امروز که می خواهیم در جاده ی موفقیت و
تحول گام برداریم ، واژه های "نمی شود" ، "نمی توانم" و
"نمی گذارند" را از ادبیات کلاممان حذف کنیم.

کلمات نقش اساسی در جهت دهی به ضمیرناخودآگاه ما ایفا می کنند ، به این دو نکته ی
بسیار مهم توجه کنید.

1- در جملات تاکیدی مثبت خود کلمات منفی بکار نبرید

بعضی از جملات شاید به خودی خود منفی نباشند ، اما کلمات
منفی در آنها بکار رفته است. باید توجه کنیم در عبارات تاکیدی مثبت حتی کلمه ی
منفی نیز نباید بکار ببریم ، چرا که ضمیر ناخودآگاه به تک تک واژه ها توجه می کند.

به جدول زیر دقت کنید ، عباراتی که نباید بکار ببریم و عبارات جایگزین آنها :

 

2 – این جملات مشهور ولی به شدت منفی را از مکالمات روزمره
ی خود حذف کنید:

 

فراموش نکنیم مثبت اندیشی با ساده اندیشی تفاوتی اساسی و
مهم دارد. ما در مثبت اندیشی واقعیت ها را می بینیم چرا که معتقدیم:

"منفی ها و مشکلات در زندگی ما وجود دارند ، اما ما
به لطف خدا اثر آنها را در زندگی خود خنثی کرده و بر آنها غلبه می کنیم"

ما با بی توجهی به منفی ها ، سعی می کنیم اثر آنها را در
زندگی خود خنثی کنیم.

در اینجا یک نکته ی اساسی و بسیار مهم را نباید فراموش کرد
، همانطور که در جلسه ی نخست گفتیم ، بنابر یک قانون طبیعی تا شروع به انجام کاری
می کنیم ، در مقابل آن مقاومت می شود.

بنابراین طبیعی است که تا شروع به تفکر مثبت و مثبت اندیشی
در زندگی می کنیم و سعی می کنیم منفی ها در ما اثری نداشته باشد ، شیطان زمزمه های
منفی را در ذهن ما تقویت کرده و منفی ها را بزرگ جلوه می دهد و با جملاتی از جنس
جمله ی زیر سعی می کند ما را از تحول و مثبت اندیشی بازدارد.

چرا خودتو گول میزنی ؟

مگه میشه مشکلات رو ندید گرفت ؟

اینا همش حرفه ، مثبت اندیشی چیه دیگه ؟

و ...

هر وقت چنین جملاتی در ذهن ما وسوسه شد ، نباید شک کرد این
همان وسوسه ی شیطان است که نمی خواهد بگذارد تحول در ما اتفاق افتاده و دید ما
نسبت به زندگی مثبت شود.

فراموش نکنیم باید در ابتدای راه تحول آماده ی مقابله با منفی ها و مقاومتها بود.

در ادامه قصد داریم شکل های مختلف عبارات تاکیدی مثبت را بیان
کنیم.

• اشکال مختلف عبارات تاکیدی مثبت :

همانطور که در جلسات گذشته گفتیم ، یکی از نکات مهم در
عبارات تاکیدی این است که جملات باید به زبان خود ما بیان شوند ، جملات را باید
طوری انتخاب و تنظیم کنیم که به ما انگیزه بدهد. مثالی که  در خصوص ازدواج
زدیم را به خاطر بیاورید.

4 شکل مهم عبارات تاکیدی مثبت :



1- شفاهی و فردی :

در این روش جمله ای را با سلیقه ی خود و با رعایت شرایطی که در جلسات
گذشته گفتیم ، تنظیم کرده و آن را خودمان برای خودمان به صورت شفاهی تکرار می کنیم
تا وارد ضمیر ناخودآگاه ما شود.



2- شفاهی و غیر فردی :

در این روش از فرد دیگری هم کمک می گیریم ، این فرد می تواند خواهر یا برادر ،
پدر یا مادر ، همسر و یا دوست باشد. بدین صورت که ما جملات تاکیدی مثبت را تکرار
کرده و فرد مقابل ، تایید می کند.



3- آواز و شعر :

شعر و آواز و جملات ریتم دار ، در برانگیخته شدن انگیزه های برخی افراد
نقش بسیار مهمی ایفا می کنند ، آواز و شعر به بعضی واقعا انگیزه می دهد ، اگر از
این دست افراد هستید ، جملات تاکیدی خود را به صورت ریتمیک و با زبان ساده تکرار کنید.



4- کتبی :

می توانیم عبارات مثبت را روی
کاغذ آورده و آن را در جایی که زیاد میبینیم – مثلا در اتاق – نصب کنیم ، البته
باید توجه کرد چنانچه در اطراف ما افراد منفی حضور دارند که با دیدن جملات به
تمسخر و دلسرد کردن شما می پردازند ، بهتر است از نوشتن و در جای عمومی قرار دادن
ان خودداری کنید.

یکی از نکاتی که باید در هنگام تکرار جملات تاکیدی مثبت بدان توجه کرد ، "انتظار"
است.



قانونی وجود دارد که می گوید :

" انتظار بیشتر از خود و دیگران داشتن ، به شدت بر بهبود عملکرد تاثیر
دارد."


ما باید انتظارمان از خود و دیگران را بالا ببریم ، البته فراموش نکنیم که انتظار
با توقع کاملا متفاوت است.

اجازه بدهید مثالی واقعی بزنیم :

"دوستی برایم تعریف می کرد : ما در یک آپارتمان زندگی می کنیم ، صاحب
آپارتمان ، پیرزنی بسیار بداخلاق است که در طبقه ی اول می نشیند و روزی نیست که به
ساکنان و مستاجرانش روی تند نشان ندهد و کلا هیچ کس از نیش و کنایه هایش در امان
نیست.

یک روز من تصمیم گرفتم در مورد برخورد این پیرزن با خودم
عبارات تاکیدی بکار ببرم و همزمان قانون انتظار را نیز در این مورد رعایت کنم ،
بدین ترتیب ، ابتدا از صبح مدام با خودم تکرار می کردم به لطف خدا امروز خانم
صاحبخانه با من به خوبی رفتار می کند ، همزمان ، انتظار خود را نیز بالا بردم ،
یعنی انتظار داشتم با من خوب برخورد کند ، به طوری که واقعا به یقین رسیدم که
امروز پیرزن همسایه بر خلاف همیشه که به نحوی گیر میداد ، با من بسیار خوب برخورد
خواهد کرد.

نتیجه شگفت انگیز بود !

وقتی وارد آپارتمان شدم پیرزن صاحبخانه لبخندی به من زد و
گفت : چطوری پسرم ؟ خسته نباشی !"

باز هم تاکید می کنیم که انتظار با توقع متفاوت است.

اگر ما همزمان با عبارات تاکیدی مثبت ، انتظار را نیز از
خودمان بالا ببریم ، گام مهمی برای رسیدن به خواسته هایمان برداشته ایم.

 

در ادامه 6 نکته ی بسیار مهم و اساسی در خصوص تاثیر عبارات
تاکیدی مثبت و استمرار در آنها بیان خواهیم کرد این جلسه یکی از نکات و در جلسه ی
بعد 5 نکته ی بعدی را بیان خواهیم کرد ، در این جلسه از سریال های تلوزیونی و
موسیقی های داخلی خواهیم گفت ، با ما همراه باشید.

6 نکته ی مهم برای استمرار و موثر بودن عبارات تاکیدی :

1- نگهداری

2- تکرار

3- عدم حساسیت

4- عدم نگرانی

5- تطابق حالات فیزیکی با خواسته ها

6- تصویرسازی ذهنی

• نگهداری : دو نوع نگهداری داریم ، اختصاصی و عمومی



الف ) نگهداری اختصاصی : باید توجه کرد وقتی عبارات تاکیدی مثبت را تکرار
می کنیم ، دیگر از تلقین های منفی و افکار منفی در خصوص خواسته ای که داریم باید
صرفنظر کنیم.

به طور مثال وقتی در مورد قبولی در دانشگاه عبارات تاکیدی مثبت بکار می بریم ،
باید تلقین های منفی و نگرانی نرسیدن به خواسته و قبول نشدن در دانشگاه را دیگر
کنار بگذاریم.



ب ) نگهداری عمومی : تا جایی که ممکن است باید تلاش کنیم خود را از منفی ها
دور کنیم ، موسیقی های منفی ، صحبت با دوستان منفی که مدام از مشکلات و ناامیدی می
گویند ، خواندن مجلات منفی و ... چیزهایی است که اگر بخواهیم به موفقیت برسیم
"باید" آنها را کنار بگذاریم.

یکی از این موارد مهم منفی موسیقی ها ، مجلات و فیلم های
منفی است .

( دوستان عزیز به دلیل اهمیت این قسمت ، ادامه ی این قسمت
، متن کامل صحبت های استاد فرهنگ است .)

تا حالا شده که دلتون بگیره ؟ آره؟ خیلی ؟ میخوام یه روش
یادتون بدم دلاتون تا گرفت باز بشه !



دیدین بقالی ها "راه باز کن"، "چاه باز کن" و
"چنته"، می فروشن؟

میخوام بهتون "دل باز کن" معرفی کنم!هر وقت دلتون گرفت نوار "سیاوش
قمیشی" گوش کنید!

سیاوش قمیشی حقیقتا از زخم ها و تلخی ها و واقعیت های زندگی میگه و ما رو آرام می
کنه!

- " سیاوش من دلم خیلی گرفته. فرهنگ میگه تو دل باز
کنی. بخون عزیزم"

- "الان میخونم برات"

"پرنده های قفسی ...."

وای سیاوش!

چه باحالی تو!

منو میگه ها!

پرنده ی قفسی!

از این ور باباهه ما رو کرده تو قفس!

از اون جامعه!

سیاوش جان چه خوب می فهمی!

."سکوتم از رضایت نیست

دلم اهل شکایت نیست ..."

وای خدا خیرت بده سیاوش.

دارم آروم میشم.

بخون.

ولی بزارین یه جدید ترش رو براتون بخونم!

محسن چاووشی:

الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت!

بیام ببینم که همه حلقه زدن درو و برت!



حامد هاکان:

پشت سرم گفتی که من درگیر و قاطی پاتی ام!

تف به مرامت عوضی، از سرت زیادی ام!



رضا صادقی:

الهی خون بشی، تیکه بشی، آتیش بگیری!

منو کشتی، الهی عاقبت تو هم بمیری!



آرش معیریان:

از این لجم می گیره فک می کنی باحالی!

زهی خیال باطل!

آخر ضد حالی!



نیما:

عشق یه چیزی مثه کشک و دوغه!

تموم زندگی پر از دروغه!

هیچ کسی هیچ کسی رو دوست نداره!

دوست دارم، عاشقتم شعاره!



همه ی نوار ها رو گوش می کنه.

خوب تموم شد.

چیکار کنم؟



آهان آقای فرهنگ گفته بود عبارات تاکیدی!

من روز به روز شاد تر می شوم.



من روز به روز موفق تر می شوم.



یه نیم ساعت هم کج و راست میشه!

یوگا!

آرامش!



نه عزیز من از این خبرها نیست!

یک بام و دو هوا نمی شود!

از این ور موفقیت، از اون ور نوار منفی.



راستی بنیامین چی خونده؟

حالم بده

حالم بده

حالم بده

حالم بده

حالم بده

آدم بده

آدم بده

آدم بده

آدم بده

من تو پیاده رو راه می رفتم دیدم یه پسر بچه شاید دبستانی راه می رفت و داد می زد:

حالم بده

حالم بده

گفتم " تو بزرگ بشی چی میشی؟!"

خانوم ساعت 10 صبح میخواد ماهی تابه اش رو بشوره.

سه سانت ته گرفته.

سیم ظرفشویی رو گرفته که بیوفته به جوونش.

بعد میگه "حیفه همین جوری بشوریم! بزار ریتمیک بشوریم! نوار بخونه، ما
بشوریم!"

شستن ماهی تابه به صورت ایروبیک!

نوار چی میخونه؟

دل نگرونم

نگرونم

نگرونم

نگرونم

نگرونم

خانوم هم داره با همین ریتم ظرف میشوره.

بعد این قدر بامزه است.

میره دکتر:

- "آقای دکتر سلام"

- "سلام خانوم"

- " آقای دکتر حالم خیلی بده!"

- "چیه خانوم؟"

- "آقای دکتر همه اش استرس دارم!"

- "استرس دارین؟! خانوم محترم شاید منفی در زندگی شما
زیاده؟!"

- "منفی کدومه آقای دکتر ... خدا خیرتون بده...
ژنتیکیه!"

- "ژنتیکیه؟ چرا؟"

- "آقای دکتر بابای خدا بیامرزم هم، همه اش استرس
داشت! اصلا ما جد و ابادمون استرسین!"

عزیز من تو "دل نگرونی".

بابات هم از اون نوار هایی گوش می کرد که می گفت:

مستی هم درد منو

دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده

منو رها نمی کنه



در کلاس "موفقیت آنتونی رابینز" در آمریکا شرکت کنید.

رابینز به شما میگه نوار ها رو گوش نکنید.

چرا؟

چون تک تک این واژه های منفی در ناخودآگاه شما می نشیند و
همه ی اتفاقاتی که گفتیم، رخ خواهد داد.

اصل نگهداری عمومی یعنی اینکه تا جای ممکن خودت رو از منفی
ها دور کن.

رابینز مثال از خواننده آمریکایی میزنه، من از خواننده ی
ایرانی زدم.

بدون هیچ ابایی این رو میگم.

نوار هایی که مجوز ارشاد دارن، نوار هایی که ندارن، اون ور
آب، این ور آب، ماهواره، رادیو پیام، تلوزیون خودمون، سر و ته یک کرباس هستند!

بیشتر نوار هایی که رادیو پیام پخش می کنه محتواش منفیه.

آواز هایی که میزارن ته این سریال های تلوزیونی، بیشترش
منفیه.

یک بام و دو هوا نمیشه.

از اون طرف راه بری عبارت تاکیدی بگی، از این ور جمله های
منفی بشنوی.

این ها همدیگه رو خنثی می کنن.

از این ور عبارت مثبت میگی از اون ور نوار منفی گوش می
کنی!

نه عزیزم من، نمیشه!

توصیه ما اینه که نواری رو گوش بدید که خواننده آنچه را که
می خواند مثبت مثبت مثبت باشد یا نواری رو گوش کنید که موزیک خالیه و خواننده روی
اون نوار نخونده باشد.



یه تحقیق قشنگ جهانی انجام شده روی تمام موسیقی های دنیا.

آمار، آمار جهانی است و میگه 95 درصد از نوار هایی که در
هر جای دنیاست و خواننده ای روی اون آواز خونده، منفی است!

ربطی به ایران و جاهای دیگه نداره.

قضیه جهانی است!

رابینز هم توصیه میکنه گوش نکنید.

حتی اگر متن نوار مثبت باشد ولی با لحن منفی خونده شده باشد، گوش کردنش ممنوع.

اصل نگهداری عمومی یعنی اینکه هر مجله ای رو حق نداری
بخونی.

نود درصد مجلاتی که در ایران، توی این کیوسک های روزنامه
فروشی با مجوز وزارت ارشاد فروخته می شود، منفی است و چاپ این مجلات، جنایت به
زندگی تک تک من و شماست.

ارشاد حق نداره اجازه بده که هر مجله ی بیخودی چاپ بشه.

اجازه بدید من یه دونه از این مجلات رو براتون ورق بزنم و ببینیم با خوندن این
مجلات ما با ضمیر ناخودآگاه مون چه می کنیم!

صفحه 1 "سنگ صبور"!

صفحه 3 "ابیات تنهایی"!

صفحه 5 "دختر فراری"!

صفحه 7 "بر سر دو راهی"!

صفحه 9 "هیولای سفید"!

صفحه 11 "من همسر دوم او بودم"!

صفحه 13 "قصری که ویران شد"!

صفحه 15 "آن سوی حسرت"!

صفحه 17 "او حتی در حضور رییس دادگاه هم مرا کتک زد"!

معلومه که خوندن این متون منفی با ما چه می کنه.

این ها رو میخونه بعد درب و داغون و افسرده میره که عبارات تاکیدی بگه!

یک بام و دو هوا نمی شود.

- "خیلی خوب پس من دیگه حافظ هم نمی خونم!"

- "چرا؟"

- "منفیه!"

- "حافظه برای چی منفیه؟!"

- "گفته که «درد ما را نیست درمان الغیاث" یا
"زهر هجری چشیده ام که مپرس"

- " نه عزیز من. این هجر، دوری از سوزیلا نیست! دوری
از معشوق آسمانی است! همونیه که مولانا میگه «از نیستان چون مرا ببریده اند ... در
نفیرم مرد و زن نالیده اند». این هجر از اونجایی است که بابا بزرگ ما حضرت آدم،

شیطونی کرد و از اونجا انداختنش بیرون.

اصل نگهداری عمومی یعنی اینکه هر سریالی رو حق نداری
ببینی.

متاسفم که باید اعلام بکنم که بیشتر سریال هایی که تلوزیون
ما پخش می کند را حق نداری ببینی.

مخصوصا ایرانی ها رو.

منظورم این نیست که از اون ور پشت بوم بیوفتی و بری
ماهواره ببینی.

اون دیگه بدتر از این.

اصل نگهداری عمومی یعنی اینکه:

هر فیلمی رو نبین.

هر مجله ای رو نخون.

توی هر مجلسی شرکت نکن.

با هر کسی رفاقت نکن.

هر نواری رو گوش نده.

تا جای ممکن باید خودت رو از منفی ها دور کنی.

یک سوال مهم اینجا پیش می آید :



"بهرحال ما در دنیایی زندگی می کنیم که منفی ها و افراد منفی دور و بر ما
هستند و هر لحظه می توانند به سراغ ما آمده وذهن ما را درگیر منفی های خود کنند ،
در این وضعیت – که کم هم پیش نمی آید – چه کنیم ؟"



4 راهکار مفید در اینجا برای دوری از منفی ها بیان می کنیم :



1- تا جایی که میشه از منفی ها فاصله بگیریم.



تا جایی که می توانیم خودمان جملات منفی بکار نبریم ، خودمان موسیقی منفی گوش
ندهیم و تا جایی که امکان دارد رابطه ی خود با افراد منفی را به حداقل برسانیم.



امام صادق فرمودند که از پدر شنیدم " ترک اموری که برای تو سودی ندارد، از
نیکی است"



2- جریان رو عوض کنید.

مثلا نشستی یه جایی طرف شروع می کنه:

"کشتن ما رو!"

"مملکت نیست"

همین جوری منفی بافی می کنه پشت سر هم.

یه دفعه شروع به لرزیدن کن!

- "چیه؟"

- "نمیدونم!"

اون اصلا یادش میره که چی داشت می گفت.

پنجره رو می بنده.

پتو روت می ندازه.

بخاری روشن می کنه.

به همین سادگی جریان عوض شد.

.

.

تند تند تند داره حرف میزنه.

خیلی ریلکس دستت رو میگیری به شکمت و میگی "گلاب به روت"!

برو اون تو بشین و شیر آبم باز کن که لو نری!

این بهتره که اجازه بدی نیم ساعت لهت کنه با پیام منفی!



یکی به من گفت "آقا مردم همه دزد شدن"!

با صدای بلند گفتم " برو عقب"!

عین برق گرفته ها گفت "چیه؟"

گفتم "خوب همه دزدن دیگه. یه وقت جیبم رو نزنی. تازه شاید منم جیبت رو
بزنم."

گفت "نه من قصدم جسارت نبود."

گفتم "ولی جسارت کردی عزیز من! وقتی میگی همه دزد شدن یعنی منم دزدم؛ تو هم
دزدی."

.

.

مثلا اگه کسی بهتون گفت "مردم همه بی انصاف شدن"

در جوابش بگید:

"چی چی همه مردم بی انصاف شدن؟!"

"من یه پسر خاله دارم، یه کیف پیدا کرد، سه روز دنبال
صاحبش بود"

"یه تعمیر کار تو محله ی ماست، خیلی عالی تعمیر می
کنه و واقعا با انصاف دستمزد میگیره"

"یه کفاش میشناسم که خیلی خوب تعمیر میکنه و خیلی هم
منصفانه دست مزد میگیره"

بالاخره هر کس برای خودش چند تا مثال داره.

جریان رو عوض کن و یا به جریان خط و ربط صحیح بده ولی ما بدتر با جریان همراهی می
کنیم.



جوونه سوار تاکسی میشه.

راننده یه نگاهی بهش می کنه میگه "آخی ... دلم واسه
شماها می سوزه ... مملکته براتون ساختن"

بعد ما همراهی می کنیم "آره آقا راست میگی. خدا خیرت
بده 13 آبان نگه دار؛ یه سیانوری چیزی بخریم، بخوریم، تمومش کنیم"!

دوست عزیز به راننده بگو "خودت جوونی نکردی. تو اون
موقع ها یه رینگ دوچرخه می گرفتی تو کوچه ها ترتره بازی می کردی. ما اس.ام.اس
میزنیم. چت می کنیم. دانشگاه میریم. اصلا اون موقع این همه لوازم آرایشی بود؟!
اصلا میدونی اینترنت چیه؟! اصلا تا حالا دانشگاه رفتی؟! اصلا تو می دونستی اینا
چیه؟! اصلا اون موقع خیابون ولی عصر به این باحالی بود؟! چی چی شماها جوونی
نکردین!"



او می خواهد میدان داری کند، میدان رو ازش بگیر و تو میدان داری کن.

او می خواهد شروع به حرف منفی بکنه، تو شروع به حرف مثبت
بکن.

او می خواهد از محرومیت ها بگه، تو از موهبت ها بگو.

پس دیگه نری همراهی بکنی و تایید بکنی و بدتر جریان رو
همراهی بکنی.



3- یه جاهایی لازمه توجه نکنیم. ( اصل تغافل )

چون توجه کردن به جریان منفی باعث میشه برخورد در لحظه بکنیم، پاسخ در لحظه بدیم و
موضوع خراب تر بشه.

از در خونه شوهره میره تو.

- "سلام"

- "سلام و زهر مار. کی می میری از دستت راحت بشیم. الهی جنازت بیاد."

- "جنازه ی خودت بیاد و جد و آبادت با اون فامیل های
فلان فلان شده ات"

موشک جواب موشک.

یکی این میگه یکی اون میگه.

جریان منفی مدام بزرگ و بزرگتر میشه.

یه جاهایی لازمه به جریان منفی توجه نکنیم.

بلافاصله محیط رو ترک کنیم.

پاسخ در لحظه ندیم.

عکس العمل در لحظه نشان ندیم.

من نشستم تو ماشین پشت چراغ قرمز.

ماشین عقبیه هم داره اس.ام.اس میده ، هم داره رانندگی می
کنه.

ناگهان میزنه به سپر عقب ماشین من.

چیزی هم نمیشه ها، فقط یه تکونی میخوریم.

- "گاری چی.

- "باباته"

به سه دقیقه نمی کشه که یکی باید جارو خاک اندازه بیاره دل
و روده ها رو جارو کنه.

جواب در لحظه ممنوع چون باعث میشه جریان منفی بزرگ تر بشه.

- "گاری چی."

- سکوت می کنم.

- " گفتم گاری چی ها"

- بازم سکوت می کنم.

- "گاری چی گاری چی گاری چی گاری چی گاری چی !!!
..."

- همچنان سکوت.

یه جاهایی لازم است ما به جریان منفی توجه نکنیم و سریع در بیرم تا اوضاع عوض بشه.



4- هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای ... من در میان جمع و دلم جای دیگر است



اینجا هستم ولی اینجا نیستم!

ما سال هاست که چیزی رو که نباید می دیدیم به چشم مون گفتیم ببین.

ما سال هاست که چیزی هایی رو که نباید می شنیدیم به گوش مون گفتیم بشنو.

حالا به چشممت بگو حق دیدن نداری!

حالا به گوشت بگو حق شنیدن نداری!

.

.

نشستم توی یه محفلی.

مثلا عروسی خواهرم.

همه قوم و خویش.

میرم میشینم کنار این میز، میبنم دارن غیبت می کنن.

یه چیز میگه "بابا منفیه ... تو رو خدا ... ضمیر ناخودآگاه"

بعد خودم میگم "ولمون کن ... مرده شور این کلیدهای موفقیت رو ببرم ... چرت و
پرت یادمون داد"

پا میشم میرم کنار یه میز دیگه میشینم.

میبینم دارن یک نفر رو مسخره می کنن:

"لباس های اون رو ... هه هه هه".

پا میشم میرم میز اون وری میشینم:

"لباس های این رو ... هه هه هه".

پا میشینم میرم یه میز دیگه:

"آقا یه جک برات بگم ... یه تهرانیه بود ... هه هه هه"

اگه بخوام برم، مردم میگن "ببین ... اینا همه شون دعوا دارن ... داداش عروسی
خواهرش نمی مونه"

چه کار کنم؟

اون جا باش ولی نباش.

به گوش ها ت بگو دیگه نشنو.

یه موضوعی رو انتخاب کن خارج از اون مجلس و فکر کن به ان موضوع.

ذهنت رو از اون محیط پرواز بده به یک جای دیگر.

دیدین تا حالا دارین حرف میزنین و یه نفر نشسته یه گوشه ای و بقیه میگن "نگاه
اینو ... تو باغ نیست اصلا"

لطفا تو باغ نباش!

اگه هیچ کدوم از سه توصیه قبل جواب نداد و نتونستی جلوی رفتار های منفی دیگران رو
بگیری لطف کن اونجا باش ولی اونجا نباش.

" اینها راههایی بود برای اینکه بتوانیم تا حد ممکن
از منفی هایی که خارج از دست ما برایمان پیش می آید دوری کنیم "

تااینجا نکات مهم و اساسی پیرامون جملات تاکیدی مثبت را
بیان کردیم.



درادامه  5 نکته ی بسیار مهم پیرامون
استمرار در عبارات تاکیدی مثبت را می گوییم در مورد نگهداری عمومی و اخصاصی از
عبارات مثبت صحبت کردیم ، در ادامه به بررسی نکات 2 ، 3 و 4و5 و 6میپردازیم



2- تکرار :

عبارات تاکیدی را باید دائما تکرار کرد.

بعضی ها یه دو سه روزی میگن و خسته میشن.

این رو بدونید که ضربات کوچک ولی مداوم نقش ضربه های بزرگ و اساسی رو ایفا می
کنند.

مثل آبی که در یک کوه، قطره قطره قطره روی یک سنگ خارا می چکد و بالاخره این قطره
ها اون سنگ رو سوراخ میکن و آب از اون سنگ عبور می کنه.

آنقدر باید بگی تا به نتیجه برسی.

خوب روزی چند بار بگیم؟

عدد مهم نیست!

هر چه تکرار بیشتر، نفوذ در ضمیر ناخودآگاه عمیق تر و بیشتر.



عبارات تاکیدی رو کجا بگیم؟



هر جای ممکن.

تو تاکسی.

تو دانشگاه.

محل کار.

پیاده رو.

تو حموم زیر دوش.



چه موقع بگیم؟



این مهمه!

اجازه بدید با یک مثال بهترین موقع برای عبارات تاکیدی رو
بیان کنیم.

فرض کنید شما رو دعوت می کنن به یک سمینار که قرار است از
صبح تا شب 10 سخنران هر کدوم یک ساعت صحبت کنن.

سطح تحصیلات این سخنران ها در یک حد است.

میزان آگاهی شون یکیه.

مدل سخنرانی شون هم یکیه.

فقط 10 موضوع مختلف هست که این ها میخوان در موردش حرف
بزنن.

سوال: شما از این ده سخنران (به ترتیب سخنران یک کسی است
که اول شروع می کند تا سخنران ده که غروب آخرین سخنرانی رو میکنه) به کدوم یکی شون
بیشتر گوش می دید؟



سخنران "یک" چون اول صبح انرژی داریم و سخنران "ده" چون دیگه
خیال مون راحته که این آخریه و بعدش میریم خونه.

بهترین زمان برای گفتن عبارات تاکیدی صبح و شب است.

صبح که از خواب پا میشی، ذهن کاملا آماده است و هیچ درگیری
قبلی نداره.سر حال و شنگول.

شب هم خیالت راحته که میگی و بعد می خوابی.

اما چون معمولا در طی روز درگیری ذهنی زیاد است، شما نمی
تونید با تمرکز روی عبارات کار کنید.

ولی شما هر وقت که می تونید بگید.

ولی بهترین زمان صبح، بعد از اینکه بلند شدید و شب، قبل از
خواب است.

شاید اون اول که عبارات رو می خواهید بگید، شنیدن صدای
خودتون براتون جالب نباشه ولی باید بگید تا به صدای خودتون عادت کنید.

هر وقت احساس کردی که داری سست میشی دقیقا زمانی است که باید عبارات تاکیدی رو
بیشتر به زبان بیاری.

یک کشاورز چرا می تونه در زمان درو محصول خوبی رو برداشت کنه؟

چون در رسیدگی به اون زمین استمرار داشته و چون صبر داشته!

صبوری و استمرار!



علی (ع) فرمودند: "کسی که صبر ندارد به پیروزی نمی رسد."



عبارات تاکیدی رو باید مستمر و با حوصله و صبر بگی تا به نتیجه برسی.

اگر موفقیت بزرگ بخاید زمانی طولانی ای باید صرفش کنید.

==============================



3- عدم حساسیت :



حساسیت یعنی جذب شرایطی که از آن فراری هستیم.

به بحث هاله های انرژی که برسیم خواهید دید که حساسیت من و
انرژی های من، اتفاقاتی رو رقم میزنه که به نفع ما نیست.

آقا و خانم رفتن مهمونی.

بچه ی صاحب خونه از دیوار راست بالا میره.

بچه دست می کنه تو جیب آقا!

آقا به خانمش میگه " این بچه است یا میمونه ... بی
تربیت ... بزنم لهش کنم"

خدا یه بچه ای به این ها میده که توی بیمارستان براشون
پشتک وارو و بالانس میزنه!

حساسیت یعنی جذب شرایطی که از آن فراری هستیم.

یه حکایت جالبی در مورد حساسیت هست که شنیدنش خالی از لطف
نیست :

آقایی تعریف می کردن :       

من توی آپارتمان زندگی می کردم.

و آدمی هستم که به سر و صدا به شدت حساس ام.

طبقه ی بالای ما چهار پنج تا بچه داشتن.

این بچه ها صبح تا شب یا رژه میرفتن یا کشتی می گرفتن.

هر چی میرفتم می گفتم لطفا این بچه ها رو ساکت کنید گوش
نمی دادن.

دیدم فایده نداره.

گفتم این ها رو نمیشه ساکت کرد ولی خونه ام رو می تونم عوض
کنم.

خونه ام رو فروختم.

به کسی که خونه رو خرید گفتم من چند ماهی میشم مستاجر خود
شما تا یه خونه پیدا کنم.

هر خونه ای که می رفتم و می دیدم پسند نمی کردم چون که سر
و صدا داشت.

چهار ماه نتونستم خونه بخرم.

و توی این چهار ماه قیمت خونه ها رفت بالا!

دیدم ای دل غافل اگه با پولم خونه نخرم، مجبورم که تا آخر
عمرم مستاجر بمونم.

مجبور شدم خونه ای خیلی کوچک تر از خونه ی قبلی بخرم، در
کنار یک خیابون فرعی که اون طرف خونه ی ما یه مسجد بود.

نه از این مسجد معمولی ها، از اون با حالا.

از اونایی که دو تا بلندگو دارن و از اذان صبح شروع می کنن
تا:

"مجلس ختم"

"مجلس عروسی"

"جشن نیکو کاری"

"سالگرد رزمندگان اسلام"

رفتم به امام جماعت گفتم حاج آقا تو رو به خدا صدای اینو کم کنید.

گفت نمیشه عزیز من.

فعالیت فرهنگی مسجد که تعطیل بشو نیست!

یه شب نصف شب، قبل از اذان صبح نرده بام بردم و با یه سیم
چین، سیم بلندگوها رو تیکه تیکه کردم.

موقع اذان صبح شد دیدم صدا نمیاد و گرفتم راحت خوابیدم.

فردا میرن یه تعمیر کار میارن که ببینن مشکل صدا از کجا
بوده.

تعمیر کار میگرده می بینه که سیم تکه تکه شده.

میگن خوب عوضش کن در ضمن ما هشت ماه پیش یه آمپلی فایر هم
خریده بودیم، لطف کن این رو هم نصب کن کنار اون دو تا بلندگو!

قصه نبود ها!

واقعی است!

حساسیت یعنی جذب شرایطی که از آن فراری هستیم.

مادر با حساسیت تمام دست به دعا برمی داره:

"خدایا هر امتحانی میخوای بگیری از من بگیر، ولی بچه ام نه!"

در هر زمینه ای که مته به خشخاش گذاشتی، همون اتفاق برات پیش میاد و خفاش شب بچه ی
اون مادر رو می دزده.

خانوم با حساسیت:

"سال 90 هم داره میاد. موهام رنگ دندون هام شد. نکنه یه شوهر خوب ِ خوشگل ِ
تپل ِ مامانی گیرمون نیاد!"

باید به این خانوم عرض کنیم که "شرمنده، تو حالا حالا
حالا ها خونه ی بابا مهمونی چون حساسیت اوضاع رو خراب می کنه."

یه قصه ی جالب دیگه هم واستون بگم:

یه آقایی می گفت که:

"من یه پیکان داشتم مدل 53.

ما تو عمرمون با این پیکان نه به کسی زدیم و نه کسی به ما زد.

شب ها هم همین جوری میزاشتیمش توی کوچه.

خیلی وقت ها هم صبح که میرفتم، می دیدم که در یا شیشه
ماشین باز بوده.

اسم نوشتیم برای یک دستگاه پژو.

چند ماهی تو نوبت بودیم تا اینکه پژو رو به ما دادن.

پژو رو دیگه تو کوچه نمیزاشتم که، می بردمش توی حیاط خونه.

به بچه هم گفتم که دیگه حق نداری توی حیاط فوتبال بازی
کنی.

چون خط میندازی به ماشین.

و جالب این بود که هر چی موتور و ماشین توی تهران بود، نیت
کرده بودن که بمالن به ماشین ما!

صبح تا اومد ماشین رو در بیارم یکی از عقب زد به ماشین.

100 متر اون ور تر موتوری با کلاه کاسکت اومد تو آینه بقل
من.

حساسیت.

پس عبارات تاکیدی رو بگین ولی نسبت به آنچه که می خواید بهش برسید حسایت نشان
ندید.

چون نه تنها به خواسته تون نمی رسید بلکه شرایط کاملا برعکس میشه.

4- عدم نگرانی :

نگرانی یعنی ایجاد چیزی که نمی خواهیم!

نگرانی مانع دیدن است!

نگرانی مانع شنیدن است!

نگرانی مانع درک کردن است!

نگرانی مانع اجابت دعا است!

نگرانی مانعی است برای اینکه شما به خواسته ات نرسی!



من حسابدار یک شرکتم.

از اونجایی که همیشه نگران که نکنه وقتی من میرم خونه یکی
کلید گاو صندق رو برداره و بره سراغ تراول ها و پول ها، کلید گاو صندوق رو هر روز
میارم خونه و صبح با خودم می برم محل کار.

یه روز صبح که بلند شدم و صبحونه رو خوردم، می بینم که
کلید نیست!

با نگرانی تمام ده بار همه ی خونه رو می گردم.

نیست!

بدبخت شدم!

حالا به مدیر شکرت چی بگم!

میام برم به مدیر بگم "کلید گم شده" که می بینم کلید روی میزه!

من ده بار این میز رو گشتم!

بعد ما یه حرف بامزه میزنیم که از این حرف ما مرغ پخته هم تو قابلمه خنده اش می
گیره!

اگه گفتین؟

میگیم "جن نشسته بود رو کلید!"

جن بی کاره بیاد بشینه روی کلید ما؟!

نگرانی مانع دیدن شد و ربطی به جن ندارد.

نگرانی رو رها کن تا کلید های کائنات یکی یکی خودشون رو به
تو نشون بدن.

هر کدوم از این کلید ها مربوط به یکی از گنج های هستی است.



خونه ای که نگرانش هستی فروش میره یا نمیره، بهت قول میدم که این خونه فروش نمیره!

اونی که نگرانه که کنکور قبول میشه یا نمیشه، بزارید خیالش
رو راحتش کنم، نمیشه!

قراردادی که نگرانش هستی که امضا میشه یا نمیشه، امضا
نمیشه!

اونجایی که نگرانی که استخدام میشی یا نه، استخدام نمیشی!

پس لطفا همین الان نگرانی رو کنار بزار.

خودمون اوضاع رو خراب می کنیم.

نگرانه که امشب بره خونه دعوا میشه یا نمیشه، امشب تو خونه شون جنگ جهانی سومه!

با نگرانی میگه طرح تعدیل اومده. بیست نفر رو میخوان تعدیل کنن. صبح میره میبینه
اولین نفر خودشه!

نگرانی اوضاع را خراب می کند.

سال هاست که دوست به درد بخور نداره.

آنقدر نگرانه: "یعنی ما لیاقت نداریم؟! یه دوست خوب
نباید داشته باشیم؟!"

نگران پیدا کردن دوست خوب نباش.

اصلا بگو "بدون دوستم چه صفایی داره! چه
باحاله!"

من به تو قول میدم که از در و دیوار برای تو دوست می ریزد.

ما عادت کردیم برای رهایی از نگرانی، خواسته هامون رو رها
کنیم و بزاریم کنار.



سه سال در کنکور شرکت کرده و قبول نشده.

تمام این سه سال اضطراب و استرس و دلهره و ....

عاقبت میگه "نمیخوام دیگه"!

خیلی جالبیم ما ! خواسته رو رها می کنیم که از دست نگرانی
رها بشیم.

5 بار رفته برای استخدام و گفتن نمی خوایم.

عاقبت میگه "ول کن بابا ... اصلا تو خونه بشینم
بهتره"

ما آدم ها عادت کردیم که خواسته هامون رو رها می کنیم تا
از دست نگرانی رها بشیم.

دوست من این غلط است.

نگرانی رو رها کن تا به خواسته ات برسی.

نه اینکه خواسته ات رو رها کن که از دست نگرانی رها بشی.



یه آقایی می گفت:



خانوم هایی هستن که ازدواج می کنن و هفت هشت سالی حامله نمیشن!

دوا

درمان

قرص

دارو

عمل جراحی

انرژی

دعا نویس

طب گیاهی

سوزنی

میخ درمانی

سیخ درمانی

خلاصه نمیشه که نمیشه!

خانوم و آقا میشینن با هم صحبت می کنن:

"ببین عزیزم ما داریم پا تو سن میزاریم.

ما دیگه داریم پیر میشیم.

اگه می خاستیم بچه دار بشیم تا حالا شده بودیم.

ما هر تلاشی رو که می تونستیم کردیم.

بیا بریم یه بچه ای از شیرخوارگاه بیاریم و او رو بزرگ
کنیم.

یه آمار جهانی قشنگ داریم که میگه بیش از 50 درصد از خانم
هایی که سال ها حامله نمی شدن و رفتن از شیرخوارگاه بچه ای رو آوردن که او رو بزرگ
کنن، در سه ماه اولی که بچه رو آوردن حامله شدن!

بیش از 50 درصد!

چرا؟


چون نگران بودن!

خانم می گفته که:

- "نکنه دو میلیون تومن خرج کنیم و آخرش هم هیچ!"

- "فامیل دوماد چی میگن؟!"

- "میگن عروس اجاقش کوره!"

- "خاک بر سرم شد!"

قبول دارین وقتی که میرن بچه میارن یعنی نگرانی رو گذاشتن کنار؟



اون اوایل که شبکه چهار راه افتاده بود برنامه ای پخش می شد به نام "نیروی
درون".

در این برنامه نشون می دادن که خانم وآقای مسنی در
استرالیا مرکزی رو راه انداختن که می گفتن ما می تونیم بیشتر بیمار های صعب العلاج
را درمان کنیم.

مثلا سرطانی هایی که قرار بود 6 ماه دیگه بمیرن.

100 درصد نه ولی درصد بالایی درمان می شدن.

نشون می داد که بعد از طی سیکل درمان این بیماران کاملا
معالجه شدن.

کسانی که قبلا تومور داشتن و حالا تصویر آزمایش نشون میده
که هیچ توموری ندارن!

اگه گفتین کاری که این خانم و آقا می کردن چیه؟

حرف درمانی!

با حرف نگرانی رو از ذهن بیماران بیرون می کردن و جای اون
امید می کاشتن.



دوستان عزیز به لطف خدا، به لطف خدا و به لطف خدا تا امروز دو نفر که سرطان داشتن
با همین مطالب خوب شدن.

اومدن و گفتن:

"سرطان داشتیم.

تومور داشتیم.

و انقدر حرف مثبت شنیدیم که خوب شدیم.

وقتی که آزمایش گرفتیم دیدم اصلا غده ای وجود ندارد.



"یه نکته قشنگ بهتون بگم.



ما ها وقتی خوشی هم بهمون میرسه با هاش خوشی نمی کنیم.

- "نه بابا ماها خوشی بهمون نیومده!"

- "الان خوشی کنیم دو روز دیگه از دماغمون می کشن
بیرون!"

با اجازه ات دو روز دیگه از دماغ وگوش و دهنت، هم زمان می
کشن بیرون.

چون تو اهل خوشی کردن نیستی.

وقتی خوشی بهت میرسه چرا خوشی نمی کنی؟



چرا نگرانی که یک دردسر غیر منتظره بیاد و شادی رو از تو بگیره؟



اصلا بزار اینجوری بگم.

اون دردسر غیر منتظره به واسطه ی نگرانی تو ایجاد میشه.

و این جمله که میگن "از هر چیزی بترسی سرت میاد"
کاملا درست است.

ترس از شکست یعنی ایجاد شکست.

ترس از بازنده شدن یعنی بازنده شدن.



نگران که نکنه بیماریش حاد بشه و آخر هفته نتونه عروسی خواهرش شرکت کنه.

همچین بیماریش حاد میشه که کله پا میشه.

نگرانی هم مثل حساسیت شرایط رو خراب می کند.

اگه نگران باشی که بدهکار میشی یا نه، بدهکار میشی.

اگه نگران باشی که صاحب خونه بیرونت می کنه یا نه، بیرونت
می کنه.

اگه نگران باشی که برای پرداخت بدهیت ماشینت رو باید
بفروشی یا نه، ماشینت رو باید بفرشی.



دوستان عزیز افکار من و شما زندگی ما را شکل می دهد.

فکرت رو که عوض کن تا که زندگی به طرز خارق العاده ای عوض
بشه.

ذهن من و شما معمار زندگی من و شماست.

به این معمار باید ملات خوبی داد تا دیواری که می چیند،
دیوار خوبی باشد.

نگرانی مادر واقعه است.

نگرانی ملات بدی است که به این مادر میدیم.

دیوار را می چیند ولی این دیوار فرو می ریزد.



یه آقایی مدیر یک شرکته.

یه منشی خانم داره که یا داره بافتنی می بافه یا داره با
رفقاش تلفنی حرف میزنه.

مدیر هر روز تذکر میده.

"خانم محترم شما از من حقوق نمی گیری که هر روز
بافتنی ببافی و پشت سر من با رفقات حرف بزنی. حقوق میگیری که کار کنی".

روز اول

دوم

دهم

بیستم

و خانم داره کار خودش رو ادامه میده.

آقا توی خونه فکر می کنه که فردا میرم بهش میگم خانم ما
دیگه تو این شرکت به شما نیاز نداریم.

بعد میگه نکنه بهش بگم نیاز نداریم، یه وصله ای بهم
بچسبونه.

برامون حرف در نیاره.

آبرمون رو نبره.

نره ادره کار شکایت کنه.

فردا صبح میره سر کار ولی به منشی چیزی نمیگه.

سه چهار ماهی مثل مار به خودش می پیچه ولی بازم چیزی
نمیگه.

بالاخره یه روز صبح از خواب پا میشه میگه این جوری نمیشه.

امروز میگم خانم نمی خوامت.

برو به سلامت.

هر چه بادا باد.

از در شرکت میره داخل میبینه که منشیه وایساده جلوی در، با
گردن کج و یه کاغذ هم دستش.

آقای مدیر میشه خواهش کنم این رو امضا کنید.

برگه استعفامه.

خواهش می کنم این رو امضا کنید.

برین امتحان کنید.

نگرانی رو گذاشت کنار و شرایط به طرز خارق العاده ای عوض
شد.

نگرانی رو بزار کنار تا شرایط عوض بشه.

اونم نه عوض شدن معمولی، عوض شدن خارق العاده!

دوستان من، شما به همه ی خواسته هاتون می رسید به جز
خواسته های بزرگتون!

اگه گفتین چرا؟

چون ما عادت کردیم که هرچه خواسته بزرگ تر، نگرانی بیشتر.

حالا اگه کنکور قبول نشم چی؟

آبروم میره!

اونم جلو دختر خاله ام.

میگه عرضه نداشتی.

این همه کلاس کنکور رفتی واسه من.

نگرانی مادر واقعه است.

پیامبر (ص) یه روایتی دارن خیلی کوچولو ولی خیلی جانانه.



پیامبر (ص) فرمودند: "امور را آسان بگیرید".



میخام ازتون تست بگیرم!

تست ایمان!

هر چه نگرانی شما بیشتر ایمان تون کمتر و هر چه نگرانی شما
کمتر ایمان تون بیشتر؟

بعضی ها میگن خوب با این تفاسیر من خیلی با ایمانم.

اینکه شما الان نگران نیستید خوب کاری نداره که.

روی صندلیت نشستی منم مطالب خوشگل خوشگل براتون گذاشتم و
نگران نیستید.

نگرانی اینجا مفهومی ندارد.

نگرانی در شرایط سخت!

صاحب خونه میگه من کاری ندارم!

امشب وسایلت رو میریزم تو کوچه!

بیرون!

توی جوب!

حالا چقدر نگرانی؟

اداره بهت میگه تعدیل شدی!

فردا دیگه نیا سر کار!

حالا چقدر نگرانی؟

همین الام موبایلت زنگ میزنه میگه الو بابات رفت زیر ماشین!

حالا چقدر نگرانی؟

آنقدر مثال داریم از بزرگان دین که داشتن برای مردم حرف میزدن و خبر مرگ فرزند شون
رو بهشون دادن و فقط و فقط گفتن "همه از خداییم و به سوی خدا باز
میگردیم"! و بقیه حرفشون رو ادامه دادن!

حالا چقدر نگرانی؟

به ابراهیم پیامبر بزرگ خدا، رفیق خدا، محبوب خدا گفتن
"میخوایم بندازیمت تو آتیش!"

ابراهیم (ع) گفت "خوب بندازین."

گفتن "ابراهیم کوهی از آتش است!"

گفت "خوب باشه."

گفتن "ابراهیم شوخی نمی کنیم ها! نگاه کن! آنچنان این
آتیش شعله ور است که نمی تونیم ببریمت جلو و بندازیمت تو آتیش! مجبوریم با منجنیق
پرتت کنیم تو آتیش!"

گفت "خوب بندازین دیگه. شاخ شونه میکشید چرا.
بندازین."

ابراهیم آرام آرام آرام بود.

و اگر ابراهیم آرام نبود، خدا به آتش فرمان نمی داد
"یا نار کونی بردا و سلام علی ابراهیم".

آتش سرد و سلام و گلستان شد چون ابراهیم آرام بود.

بهتون قول میدم که اگه ابراهیم آرام نبود الان تو کتب دینی
می خوندیم که حضرت ابراهیم کباب شد.

میخاین آتش های زندگی بر شما سرد بشه؟

نگرانی رو بزارین کنار.

چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور.



پیر مردی ته یک کوچه ی بن بست
مغازه داشت.

یه جوانی اومد گفت "عمو خدا عقلت بده. مردم نبش چهار راه مغازه دارن فروش نمی
کنن. بعد تو اومدی ته کوچه بن بست!"

پیرمرد گفت "پسرم. اگر فرشته ی مرگ خدا جناب عزرائیل همین الان بخواد جان من
رو بگیره، آیا ته کوچه ی بن بست من رو پیدا می کنه یا نمی کنه؟"

جوان گفت "معلومه که پیدات می کنه."

پیر مرد گفت "بعد چه جوریه که فرشته ی مرگ خدا منو پیدا می کند ولی فرشته ی
رزق و روزی خدا منو پیدا نمی کند؟!"

فرشته رزق و روزی خدا کیه؟

میکاییل.

دلار ها رو گرفته داره می دوئه دنبال تون.

فقط مسئله اینجاست که اون می دوئه و شما هم می دوئید،
بهتون نمی رسه.

تو این دوره یادتون میدیم که وایسید تا آقای میکاییل بهتون
برسه.



پیامبر (ص) فرمودند "روزی بیشتر از مرگ به دنبال شماست"!



مرگی که هر ثانیه ما رو تعقیب میکنه!

نگرانیت رو بزار کنار.

این پیرمرد با ایمان است چون نگران روزیش نیست.

ولی ما نگرانیم.



با نگرانی میگه "دارن زیر آبم رو میزنن"

مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما ... غافل از این که
خدا هست در اندیشه ی ما



تا حالا شده یه چیز کوچکی رو از خدا بخاین و خیلی زود بهش برسین؟



یه مثال بزنم:

تابستونه و نشستیم تو اتاق.



گرمه.

پیشونی مون عرق کرده اندازه ی اشک های "سرندی پیتی"!

میگیم "آخ که یه بستنی می چسبه! آی می چسبه!"

به دو دقیقه نمیکشه که پدر با یه کیسه بستنی میاد خونه!

بعد ما چی میگیم؟

"کاشکی از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم"

منظورمون این نیست "کاشکی فالوده خواسته بودم!"

منظورمون اینه که اگر من می دونستم مستجاب دعوه هستم، یه
چیز بزرگ تری از خدا می خواستم.

مثلا می گفتیم "یه خونه ی 300 متری تو زعفرانیه آی می
چسبه!"

بعضی ها میگن "خدا خواسته های شکمی رو زود اجابت می
کنه"!

ولی اگه می گفتیم "آخ یه شوهر خوب می چسبه" که
نمی داد!

چون بستنی خوردنیه داد ولی شوهر چون خوردنی نیست، نداد!

دوستان من بستنی رو شما خواستید و کائنات آن رو به شما
هدیه داد.

کائنات بار ها به ما نشون داده که "بخواه تا در دو
دقیقه بهت بدم"!

ولی ما متوجه نیستیم که اگر خواسته های دیگه مون رو هم مثل
بستنی بخوایم، به سادگی بستنی بهشون می رسیم مگر اینکه خدا به صلاح نداند.

قبلا هم گفتم که این جوری نیست شما هر چیزی رو بخاید و خدا
بگه به صلاح نیست.

خوب اونی که به صلاح هست رو چرا بهش نرسیدیم.

بزارید ببینیم که بستنی رو چه جوری میخایم تا یاد بگیریم
خواسته های دیگه مون رو مثل بستنی بخوایم.

1) ما بستنی رو با تمام وجود و اشتیاق کامل خواستیم.
"یه بستنی آی می چسبه"

2) برای رسیدن به بستنی نگران نبودیم.

3) آیا به نتیجه ی بستنی وابسطه بودیم؟! یعنی اینکه حتما باید کسی بستنی رو میاورد
ما می خوردیم؟!

امام رضا (ع) فرمودند "هرگاه از اجابت و یا عدم اجابت
خواسته ای به یک اندازه راضی بودی، فوق العاده به اجابت خواسته نزدیک هستی."

دوست عزیزی که کنکور دادی.

تلاش هات رو کردی.

درس هات رو خوندی.

تست هات رو زدی.

فشار ها رو به خودت آوردی.

بگو "من کنکور رو دادم. قبول شدم خدا را شکر. نشدم هم هیچ اتفاقی نمی افته.
ایشالا می خونم سال آینده یه رشته ی عالی قبول میشم."

با این تفکر شما فوق العاده نزدیک میشی به اینکه همین امسال رشته ی بسیار خوبی رو
قبول بشی.

ولی کسی که میگه "من باید امسال قبول بشم ..." احتمالا باید سال دیگه هم
پشت کنکور بمونه.

ما در خواستن بستنی به نتیجه وابسته نبودیم.

در خواسته های بزرگ تلاشت رو بکن ولی نتیجه رو رها کن.

نگفتم نتیجه برات مهم نباشه. چون اگه مهم نباشه که اصلا
تلاشی نمی کنی.

تلاش بکن، نتیجه برای تو مهم باشد ولی اگه بهش هم نرسیدی، نرسیدی.

اگر این رو از ته دل بگی، فوق العاده به رسیدن به نتیجه نزدیک میشی.

4) بستنی رو میارن. میگن هیچ کس به بستنی دست نزنه. میرن زنگ خونه همسایه ها رو
میزن. بیاین بیرون. چشم تون در آد. داریم بستنی میخوریم.

ما با بستنی حال کسی رو می گیریم؟

ما بستنی رو به رخ کسی نمی کشیم ولی خواسته های بزرگ مون
رو میخایم به رخ دیگران بکشیم و با اون ها حال بقیه رو بگیریم.

"قبولی تو کنکور آی می چسبه! آی می چسبه! مخصوصا آدم
یه ضرب قبول بشه صنعتی شریف تهران! بعد بره خونه پسر عمو بگه «فوق دیپلم کتابداری!
شریف! دیگه نگو احمد! بگو آقای مهندس!»"



"یه خونه ی 18 خوابه تو زعفرانیه آی می چسبه! مخصوصا همه ی فامیل رو دعوت
کنی! این اتاق خواب اول مونه! این اتاق خوب دوم مونه! این اتاق خواب گربه مونه!
این یکی رو شبها شست پامون رو میزاریم توش بخوابه! چشم تون در آد! آی حال میده!
اینا بترکن!"



"یه ماشین بنز الگانس چه می چسبه! مخصوصا یه وری بشینی! بعد بوق بزنی پیکان
لکنته گم شو کنار! خط رو بنزم نندازی ها!"



ما خواسته ها مون رو می خوایم بکنیم تو چشم مردم ولی خدا وکیلی بستنی رو فقط می
خواستیم بخوریم.

خواسته هاتون رو عین بستنی بخواین.

به همون سادگی و به همون راحتی.

مثلا یه دختر خانم بگه "آی می چسبه یه بستنی با یه شوهر خوب!"

سه دقیقه نمی کشه که باباهه میاد با یه کیسه و یه گونی!

بقیش رو هم خودتون میدونید!

میگه عزیزم این یه گونی بستنی!

اینم یه کیسه شوهر!

5) تطابق حالات فیزیکی بدن و چهره با خواسته ی درونی:

ما در روانشناسی یه بحثی داریم به اسم "تطابق حالات و
رفتار". میگیم اگر میخوای در زمینه ای موفق بشی، ظاهرت هم باید اون چیزی رو
که میخوای تایید کند.



علی (ع) فرمود "ان لم تکن حلیما فتحلم".

اگر میخوای صبور بشی ادای انسان های صبور رو در بیاور.



صبور نیستی ها ولی اداشون رو در بیار.

"وای چقدر من صبورم"

"خدا چه صبری به من داده"

یواش یواش این ها بدل به واقعیت می شود.

بعضی از این کنکوری ها رو من دیدم.

عذر میخوام از کنکوری های عزیز.

بلا نسبت آدم های خُل.

میری خونه شون.

یه تپه کتاب ریخته رو هم.

توی کتاب ها شون صندل، لنگه کفش، قابلمه و همه چیز هست!

دراز کشیده.

پیژامه اش اومده تا لب دهنش.

پیژامه هم کش نداره، گره زده اش دور گردنش.

بعد بهش میگی "چه خبره؟"

میگه "حرف نزن واسه کنکور می خونم"

موهاش رو نگاه می کنی مثل اینه که دو سالیه شونه نشده.

بابا تو قیافه ات به خُل و چل ها بیشتر می خوره تا کنکوری.

تو باید از الان قیافه ات مثل شاگرد رتبه اولی باشد که او
رو صدا می کنن "بیا پای تخته".

هر کس نگاه کرد تو رو مثل "مهندس" و "دکتر" ببینه!

بعضی ها رو من دیدم عبارات تاکیدی دارن میگه ولی مثل اینکه
جنازه اش رو داره رو زمین میکشه.

اصلا قیافه ی کج و کوله ی او به این حرف ها نمی خوره.

اول مثل آدم موفق، شق و رق، تر تمیز، اداش رو در بیار تا
یواش یواش کائنات با ادای تو هم سو بشود.



اینایی که میگم هرکدوم یه تکنیکه ها.

نه اینکه فقط شما این یه دونه رو یاد بگیری تمومه ها.

و بری فقط ادا در آری.

کلی کار باید بکنی ولی یکیش هم همینه که ادای اون خواسته
رو در بیاری.



بعضی وقت ها احساس خمودگی می کنیم.

احساس کسالت و خستگی می کنیم.

"خوب حالا دیگه نمی خواد. ول کن ولو بشیم"

نه خیر.

علی (ع) خطاب به امام حسین (ع) فرمودند "بنیه ...
بالعمله فی النشاط و الکسل ..."



پسرم بهت توصیه می کنم تو زندگیت اهل عمل باش. چه وقتی با نشاطی چه وقتی کسلی! فقط
وقتی کسلی دوباره نشاط رو به وجودت برگردون و دوباره برو سراغ عمل.



دوست من اگه حس کردی: "حالت خوب نیست" "خموده ای"
"کسلی" "افسرده ای" ، وقتش نیست ولو بشی. وقتشه که به نحوی
حالتت رو عوض کنی. بپر بالا. یه پشتک وارو بزن. داد بزن. خودت رو بذار سر کار!
حالتت رو عوض کن و دوباره ادامه بده.



دیدی وقتی میخوای بری مهمونی جایی که خیلی دوست داری.

خیلی مشتاقی بری.

چقدر به خودت می رسی.

لباست رو مرتب می کنی.

جلو آینه می ایستی.

با موهات ور میری.

عطر میزنی.

انسان موفق، انسانی است که همیشه داره فکر می کنه داره
میره مهمونی.

یه مثال قشنگ براتون بزنم :



آقای "پرویز پرستویی" دیدین توی نقش هاش چقدر موفقه! از پرویز پرستویی
پرسیدن که "آقا شما چی کار می کنی این قدر عالی بازی می کنی؟" گفت:
"دقیقا کاری که می کنم اینه که بازی نمی کنم! من نقش هام رو زندگی می کنم.
اون وقت که آژانس شیشه ای رو بازی کردم چند ماه ازش که گذشته بود. من هنوز تو قالب
حاج کاظم بودم. خانمم بهم میگفت آقای پرستویی نمیخوای خودت بشی حاج کاظم؟ !من هنوز
حاج کاظم بودم !"

پرویز پرستویی برای ایفای نقش یک رزمنده دو هفته رفت در
مناطق جنگی و خوابید!با لباس نظامی.با چفیه.با پوتین.گفتن" چرا این کار رو می
کنی؟"گفت:"شما میخواین من رو با کت و شلوار بیاری، لباس یه رزمنده رو
تنم کنی و از اون حالت کت شلواری از من به رزمنده بسازی؟"

بذارید من دو هفته اینجا حس کنم تو خاک خوابیدن یعنی چی؟!
غذا میخوری توش پر از خاکه یعنی چی؟! بذارید من با این حس زندگی کنم بعد من این
زندگی رو به شما نشون بدم.

پرویز پرستویی موفق است زیرا این تطابق رو داره دقیقا اجرا
می کنه. پس فرم ظاهری و فرم چهره ام باید با اون چیزی که میخوام بهش برسم هم خوانی
داشته باشد.

**************************



6) تصویر سازی ذهنی.



یکی از فوق العاده ترین تکنیک هایی که در دنیای روانشناسی مطرح است.اگر از
روانشناس ها بپرسید در یک صد سال گذشته در مجموعه ی تکنیک هایی که در ارتباط با
ذهن بشر پیدا کردید، مهم ترینش کدوم است؟بدون شک خواهند گفت "تصویر سازی
ذهنی".واقعا زندگی رو میتونه زیر و رو کنه.

خوب خوب خوب خوب خوب به این موضوع دقت کنید.

دوستان عزیز تفکرات من و شما بر مبنای تصاویری شکل می گیرد
که اون تصاویر رو در ذهن می بینیم.



منظورم من چیه؟

اگه الان بگم "ماشین پیکان".

قدر مسلم آنچه که در ذهن شما نقش می بندد حروف نیست.

یعنی حروف
«"م"/"ا"/"ش"/"ی"/"ن"/"پ"/"ی"/"ک"/"ا"/"ن"»
نیست.

اونی که الان تو ذهن شما میاد چیه؟

تصویری از یک "ماشین پیکان".

اگه بگم "گل رز"؛ شکلی از "گل رز" در
ذهن شما نقش می بندد.

ما وقتی فکر می کنیم، مرور اون فکر به واسطه ی تصاویری است
که از ذهن ما عبور می کند.

جالبه بدونید اگر تصویری رو در ذهن مرور کنید و اگر شروع
به خیال بینی و رویا پردازی بکنیم به شرط اینکه که خیال ما به صورت فکر نباشد بلکه
به صورت تصویر باشد، ذهن انسان اون خیال تصویری را مساوی با واقعیت فرض می کند!



این همان مهم ترین یافته ی صد ساله ی روانشناسی است.

اگر من امشب برم فرودگاه تهران و پرواز کنم به مشهد و به
لطف خدا برم زیارت و شما همین الان تصور کنید که رفتید فرودگاه تهران و پرواز
کردید به مشهد؛ نه اینکه فکر کنید ها، بلکه فیلمش رو در ذهنتون ببینید؛ علم
روانشناسی ثابت کرده است که ذهن من و شما یک چیز رو ثبت خواهد کرد.

و اون این است که من و شما به مشهد سفر کردیم. ذهن تصوری
را که به صورت فیلم دیده میشه مساوی با واقعیت قلمداد می کند. و ما می توانیم از
این ویژگی استفاده بسیار جانانه ای بکنیم برای رسیدن به موفقیت ها مون.

بذارین اول ببینیم که "آیا تصویر سازی ذهنی در دین
اسلام وجود دارد؟"

اولین کسی که تصویر سازی ذهنی انجام داد خدا بود. تکنیکی که
روان شناس ها دوازده سال هم نیست که بهش پی بردن.

سوره ی انفال آیات 42 و 43 و 44.



خداوند در این آیات جنگ بدر رو توضیح میدن.خدا میگه که مسلمان ها به دره نزدیک
بودن و مشرکین دور.خوب نزدیکی به دره موقعیت خوبی نیست چون اگه دشمن بهت حمله کنه
پرت شدی اون پایین.خداوند داره توضیح میده که موقعیت مسلمان ها موقعیت خوبی
نبود.کاروان تجاری قریش در دسترس مسلمان ها نبود و از اون ها دور بود.

خداوند میگه اگر با هم قرار میگذاشتید برای شروع جنگ چون
تعداد دشمن از شما بیشتر بود، خلف وعده می کردید و به جنگ نمی رفتید.خدا میگه به
خاطر اینکه عهد شکنی نکنید و فرار نکنید و از جنگ گریز نداشته باشید، من در رویای
شما دشمن رو کم نشان دادم و شما باور کردید که دشمن کم است.



عین عبارتی که در قرآن به کار رفته " فی منامک" است.



این همون تکنیک تصویر سازی ذهنی است.

یعنی آن چیزی که در ذهن به تصویر کشیده بشود، ذهن آن رو
مساوی با واقعیت می داند.

و خداوند ادامه میده.

اینجاش فوق العاده است.



خدا می فرمایند که جنگ بدر شروع
شد و اگر شما رو در رو می دیدید که دشمن چقدر زیاده، در می رفتید. بنابراین در چشم
های شما دشمن رو کم نشان دادم و شما آنها را می دیدید و کم می دیدید.



و در سوره ی آل عمران آیه 13 خداوند در مورد همین جنگ بدر صحبت می کنه و میگه
کافران هم در اون جنگ شما را دو برابر دیدن. این دو تکنیک، تکنیکی است که هنوز
روان شناسی بهش پی نبرده. معتبر ترین دانشگاه های جهان دارن کار می کنن که چه جوری
میشه من با چشمم نگاه کنم کم ببینم و با چشمم نگاه کنم زیاد ببینم؟!



ولی تکنیک اول رو بشر بهش پی
برده.همون تکنیک "تصویر سازی ذهنی".



دوستان عزیز تخیل شاه راه رسیدن به واقعیت است.



اگر میخواید برسید به موفقیت های بزرگ، تنها اتوبانی که میتونه تو رو برسونه
همینه. ما میخوایم آنچه رو که دوست دارید بهش برسید، پیشاپیش در ذهنتون به صورت
فیلم ببینید. ما میخوایم شما کارگردان فیلم سینمایی ذهنتون باشید.



مگه نمیخوای تو کنکور قبول بشی، میخوام ببینیش.

مگه نمیخوای فلان خونه رو بخری، میخوام ببینیش.

مگه نمیخوای فلان شرکت استخدام بشی، میخوام ببینیش.

مگه نمیخوای در فلان کار موفق بشی، میخوام ببینیش.

تصویر سازی ذهنی به کار بردن قوه ی تفکر است برای پیشاپیش
دیدن آنچه که در آینده انتظار آن رو می کشی.



قبول دارین، تصویری که یک نقاش روی یک بوم نقاشی میکشه، قبل از این در ذهن نقاش
تمام و کمال دیده شده؟



قبول دارین طرحی که یک معمار از یک ساختمان می کشد، قبلا اون معمار، ساختمان ساخته
شده ی کاملش رو در ذهنش می بینه؟

قبول دارین طراح لباس قبل از این که مدل لباسی رو روی کاغذ بکشه، لباس دوخته شده ی
آماده شده را در ذهنش دیده و بعد کشیده؟

ما به این میگیم تصویر سازی ذهنی.

یعنی پیشاپیش اونچه را که قرار است بهش برسیم، در ذهن ببینیم.



انیشتین داشت می مرد. گفتن "آقای انیشتین شما که داری میمیری. اقلا قبلش یه
جمله بگو بعد بمیر. حیفه!" آخرین جمله ای که انیشتین گفت و مرد این بود
"تخیل بالاتر از دانش است!" انیشتین در جای دیگه گفته "شما با
تصویر سازی ذهنی رویداد های آینده ی زندگی خود را پیشاپیش به تصویر می کشید."

جلو تر بریم براتون مثال میزنم از انسان های موفقی که تصویر سازی کردن و به نتایج
خارق العاده ای رسیدند.



و اما تصویر سازی ذهنی به دو شکل انجا میشه:

1) تجسم

2) تجسم خلاق

تجسم یعنی بازبینی تصاویری که قبلا دیدیم.چیزهایی رو که
قبلا دیدیم دوباره در ذهنمون ببینیم.



تجسم خلاق یعنی دیدن چیزهایی که تا حالا ندیدیم.

لطفا بعد از خوندن مطلب زیر اون رو اجرا کنید.

لطفا چشم ها تون رو ببندین. لطفا خونه تون رو توی ذهن تون
ببینید. یه چرخی تو خونه تون بزنین. حالا بدون اینکه چشم تون رو باز کنید لطفا
خونه ی من رو در تهران ببینید. تا حالا خود من رو ندیدید، چه برسه به خونه ام. پس
هر چیزی دوست دارین ببینین.



از یک چادر تو پارک خزانه تا یه خونه ی 3000 متری در زعفرانیه. آزاد آزاد. گشتی تو
خونه ی ما بزن. چشم ها باز.



کاری رو که اول انجام دادید بهش میگیم "تجسم" و کاری رو که دوم انجام
دادید بهش می گیم "تجسم خلاق". ما دراصل میخوایم به شما یاد بدیم
"تجسم خلاق" انجام بدید.

ولی نمیشه که ما "تجسم" قوی ای نداشته باشیم و
بعد بتونیم "تجسم خلاق" قوی ای داشته باشیم.

بعضی ها میگن ما چشم مون رو که بستیم حتی خونه ی خودمون رو
هم نتونستیم ببینیم. دوست من یک شی ساده رو بگیر جلوی چشمت. آن رو ببین. چشمت رو
ببند و تلاش کن آنچه رو که دیده بودی در ذهنت ببینی. دوباره چشمت رو باز کن و ببین
آیا این شی ساده رو با همه ی جزئیاتش کامل دیدی.

اگه ندیدی دوباره چشمت رو ببند و ببین. و این کار رو آنقدر
تکرار کن درست تصویر رو ببینی. بعضی ها میگن من همین شی ساده رو هم که می گیرم
جلوم تا چشمم رو می بندم دیگه نمی بینمش. دوست عزیز شروع کن به پلک زدن سریع. تند
تند تند پلک بزن و یک دفعه چشم رو ببند. میبینی که تصویر اون شی برای چند ثانیه در
ذهنت دیده میشه. دوباره این کار رو تکرار کن. آرام آرام شی ساده رو تبدیل به یک شی
پیچیده تر. یه چیزی که از نظر شکل و رنگ تنوع بیشتری داره.

حالا این شی جدید رو سعی کن که در ذهنت ببینی.

کی تصویر سازی ذهنی کنیم؟

بهترین زمانش صبح و شب.

چقدر طول بکشه؟

حد اقل 5 دقیقه و حد اکثر 15 دقیقه.

خوب چشممون رو ببندیم و هر چی خواستیم ببینیم؟

نه خیر.

مقدمه ی تصویر سازی ذهنی چیزی است به نام "تن
آرامی" یا همون “Relaxation” .

تن آرامی چی هست؟

الان من میخوام یک دور تن آرامی بکنیم و تصویر سازی ذهنی
بکنیم و شما یاد بگیرید که تن آرامی بکنید.

برای تن آرامی اول باید عوامل حواس پرتی رو به حد اقل
برسونید.

نمیگیم که عوامل رو از بین ببرید.

عوامل حواس پرتی رو باید تا جای ممکن کم کنید.

مثال:

- هوا خفه است => پنجره رو باز کن تا هوا جریان پیدا کنه.

- لباست تنگه => خوب یه لباس گشاد و راحت بپوش.

- دو هفته است حمام نرفتی => یه دوش بگیر.

- دسته ی عینکت خیلی فشار میاره به بالای گوشت => عینک رو در بیار.

- انگشتر، گوش واره، لنز و هر چیزی که میتونه حواست رو پرت کنه رو در بیار.

- موبایلت رو خاموش کن.

- تلفن رو از پریز بکش.

- تلوزیون رو خاموش کن.

- سر و صدا رو به حداقل برسون.

- اگر لامپی روشنه که نورش اذیتت میکنه، خاموشش کن.

خلاصه عوامل مزاحم رو تا میتونی کم کن.

تن آرامی به دو شکل انجام میشه:

1) به صورت نشسته روی صندلی. به طوری که کمر راست، پا ها راست و زانو به صورت نود
درجه و کف دو دست هم روی پا.

2) به حالت خوابیده و طاق باز. به پشت می خوابید روی زمین. پاها کنار هم و دست ها
هم کنار پاها.



الان ما یک تن آرامی می کنیم و بعد یک تصویر سازی ذهنی از نوع تجسم تا شما یاد
بگیرید که چه طور توی خونه هاتون می تونید این کار رو انجام بدید.

"مراحل تن آرامی "

(1)

لطفا چشم هاتون رو ببندید

چند تا نفس عمیق بکشید.

لطفا پای راست تون رو مجسم کنید.

از نوک انگشتان پای راست تا انتهای ران.

در ذهنتون ببینید که پای راست شما در آرامش کامل است.

راحت راحت.

اگر جایی از پای راستتون درد یا گرفتگی عضلانی داره، یک فرمان ذهنی "آرام
باش" بدید.

لطفا همین حالت رو برای 30 ثانیه داشته باشید.

(2)

لطفا پای چپ تون رو ببینید که کاملا آرامه.

راحت راحت.

لطفا همین حالت رو برای 30 ثانیه داشته باشید.

(3)

دست راستتون رو از نوک انگشتان دست تا کتف ببینید.

اگر دچار درد یا گرفتگی عضله است با یک فرمان ذهنی "آرام باش" اون رو
آرام کنید.

دست راست شما در آرامش کامل است.

لطفا همین حالت رو برای 30 ثانیه داشته باشید.

(4)

لطفا دست چپ تون رو در ذهنتون تصور کنید که در آرامش
کامله.

الان دو پا و دو دست شما در آرامش کامل است.

عضلات شکم، سینه و پشت رو شُل کنید.

خیلی سفت و سخت نمیخواد بشینید.

چند تا نفس عمیق.

(5)

چهره ی خودتون رو در ذهنتون مجسم کنید همان طوری که خودتون
رو در آینه می بینید و تجسم کنید که چهره تون کاملا آرامه.

الان همه ی بدن شما در آرامش کامله.

بعد از این 5 مرحله می رسیم به تصویر سازی ذهنی ، به عنوان
مثال مراحل زیر را تجسم کنید :

ببینید که یک لیمو ترش توی دست تونه.

لطفا این لیمو رو زیر شیر آب بشورید.

قشنگ و تمیز.

برجستگی ته لیمو رو زیر انگشت تون حس کنید.

لطفا شیر آب رو ببندید و یک چاقو بردارید و لیمو رو با چاقو به دو نیمه تقسیم
کنید.

یکی از نیمه های لیمو رو بیارین کنار بینی تون و نفس بکشید.

بذاق دهان ترشح کرد؟ نه.

حالا نیمه دیگه ی لیمو رو بیارید کنار دهان و فشار بدید تا آب لیمو وارد دهان تون
بشه.

دهانتون کاملا ترش شد؟ نه.

حالا آرام چشمتون رو باز کنید.



اگر تونستید که ترشی لیمو، برجستگی ته لیمو، بذاق دهان تون ترشح کرد، یعنی اینکه
تصوی سازی خوبی داشتن.

لازم نیست همه اش، حتی یکی از این ها هم کافیه.ما به این
میگیم تن آرامی یعنی دعوت همه ی بدن به آرامش.و بعد دیدن تصویری که دوست دارید در
اون آرامش.



پیشنهاد می کنم برای اینکه تجسم خلاق خوبی داشته باشید اگر خاطره ی خوبی در ذهنتون
هست و مخصوصا اینکه حس جسمانی خوبی رو برای شما به همراه داشته، در ذهن تون اون
خاطره رو ببینید و مرور کنید.



غذای که خیلی خوش طعم بوده و بهتون چسبیده.

شنا کردن.

منظره قشنگ.

راه رفتن روی برگ های خشک.

این تجسم ها کمک می کند که تجسم خلاق خوبی داشته باشید.

آیا با تجسم و تصویر سازی در دنیا کسی به جایی رسیده؟

در اینجا چند تا مثال فوق العاده از تصویرسازی ذهنی و
نتایجی که داشته می زنیم :

(1)

در ارتش آمریکا عده ای تیرانداز ماهر رو انتخاب کردند. روان شناس ها تیرانداز ها
رو به دو گروه A و B تقسیم کردند.

به گروه A گفتند:

"شما از امروز به مدت یک ماه روزی یک ساعت میرید در میدان تیر و به سیبل شلیک
می کنید. همه ی تلاشتون رو بکنید که تیرتون رو بزنید وسط هدف.

"وبه گروه B گفتند:

"شما یک ماه حق تیراندازی ندارید. اسلحه هاتون رو تحویل می دید به اسلحه
خونه. روزی یک ساعت میشینید و چشم ها تون رو می بندید و در ذهنتون می بینید که به
سمت هدف دارین شلیک می کنین و تمام تیر هاتون رو می زنید وسط هدف.

"ما گفتیم تصویر سازی حد اکثر یک ربع.

پس وقتی گفته شد روزی یک ساعت یعنی اینکه روزی چند مرحله
انجام می دادن. یک ماه گروه A عملا تیر اندازی کرد و گروه B در ذهن تیر
اندازی کرد.

بعد از یک ماه مربی های تیر اندازی از این ها تست گرفتن و دیدن گروه A نسبت به ماه
قبل 10 درصد امتیاز هاشون بالاتر است و گروه B نسبت به ماه
قبل 25 درصد بالاتر است.

گروهی که تمرین ذهنی داشت 15 درصد از اون هایی که تمرین عملی داشتند جلوتر بودند.

(2)

آقایی به اسم "ایوان لندل" اهل چک. ده سال قهرمان تنیس حرفه ای جهان شد.
شوخی نیست که یه نفر بتونه مقامی رو ده سال در جهان برای خودش حفظ کنه. زمانی که
ایوان لندل از ورزش حرفه ای خداحافظی کرد، خبرنگاری ازش پرسید "آقای لندل
میخام بدونیم چی شد که شما تونستی ده سال نفر اول باشی؟"

لندل گفت:

"من دو کار انجام می دادم.

1) مثل همه ی قهرمان های جهان هر روز عملا تمرین می کردم.

2) من روزی یک ساعت گوشه ای می نشستم و در ذهنم با حریفی بازی می کردم که این حریف
از من خیلی قوی تر بود ولی برنده ی بازی من بودم چون ذهن خودم بود و هر کار می
خواستم می کردم. من هر وقت در عرصه های جهانی روبروی حریف هام قرار می گرفتم هیچ
یک از حریف هام به قدرت حریف ذهنی من نبودند. من حریف ذهنیم رو هر روز شکست می
دادم و حریف های واقعی رو مثل آب خوردن شکست می دادم.

(3)

دوستان عزیز آقای "هادی ساعی" نیز از این تکنیک
استفاده می کرد. به گفته خود ایشون قبل از هر مسابقه در ذهنش میدیده که حریف اون
روز رو به سادگی شکست میده چون ذهن خودش بود و هرکاری میخواسته انجام می داده. و
در عمل هم نتیجه غیر از این نبود.



دوست عزیزی که کنکور داری - یا تو آزمون استخدامی میخوای شرکت کنی- ، هر شب که
میخوای بخوابی و صبح که از خواب پا میشی تصویر سازی ذهنی کن:

"

ببین سر جلسه کنکور هستی. ببین سوال ها اومد. ببین که داری دفترچه رو باز میکنی.
سوال ها رو ببین که خیلی ساده است و تو همه رو بلدی. خودت رو ببین که با آرامش
کامل داری جواب میدی. ببین نتایج اومده و تو چقدر درصد های بالایی داری. ببین قوم
و خویش ها اومدن خونه تون و شیریینی میخوان.

ببین در دانشگاه یا محل کار مورد علاقه ات قبول شدی و توی
حیاطش داری قدم میزنی. عین زندگی واقعی.

و این تصویر سازی ذهنی باید مثل یک سریال دنبال بشه. و
خواهی دید که این تصویر سازی معجزه می کنه.

(4)

انیشتین قبل از اینکه تئوری "نسبیت" رو ارائه بده، میگه:

"

من هر روز در گوشه ای می نشستم و چشم هام رو می بستم. و در ذهنم می دیدم که روی نواری
از نور مثل اسکیت سوار هستم و دارم بین کرات و سیارات حرکت می کنم. آنقدر این
تصویر رو در ذهنم تخیل کردم و دیدم که تونستم تئوری نسبیت رو ارائه بدم.

"

(5)

بتهوون در 35 سالگی کر میشه. ناشنوای مطلق. جالبه بدونید
بزرگ ترین آثار موسیقی بتهوون بعد از 35 سالگی او خلق شده! بعد از اینکه ناشنوای
مطلق شده!

کسانی که دستی در موسیقی دارند می دانند که یک موسیقی دان
اول موسیقی رو به صورت نُت در خطوط حامل می نویسد و بعد اون نُت رو با آلت موسیقی
اجرا می کنه و در اجرا متوجه میشه که ایراد نُت کجاست و ایراد رو اصلاح می کنه.



بتههون وقتی ناشنوا است و نُتی رو که روی کاغذ آورده رو نمی تونه بشنوه، جای تعجب
داره که چطور نُت هاش رو اصلاح می کرده! جالب تر اینه که شاهکار هاش بعد از ناشنوا
شدنش خلق شده. از بتهوون می پرسن "آقای بتهوون شما چطور این آثار رو خلق می
کنی؟! تو که نمی تونی بشنوی؟!"

میگه:

"

کی گفته من نمی تونم بشنوم؟! من نُت ها رو می نویسم. چشم هام رو می بندم. در ذهنم
می بینم که گروه کنسرت داره نُت من رو اجرا می کنه. اشتباهاتش رو با گوش ذهنم می
شنوم و اصلاح می کنم.

"

(6)

ناپلئون بناپارت در زندگی نامه اش میگه:

"

من بچه که بودم خیلی دوست داشتم فرمانده ی یک ارتش بزرگ بشم. هر روز گوشه ای می
نشستم و چشم هام رو می بستم و خودم رو می دیدم که دارم یک ارتش بزرگ رو هدایت می
کنم.

"

(7)

میکل آنژ، والت دیزنی و گوته هر سه در جداگانه در زندگی
نامه هاشون گفتن:

"

هر شب که میخواستیم بخوابیم، چشم ها مون رو می بستیم.و چیز هایی که میخاستیم فردا
توی زندگی مون اتفاق بیوفته رو در ذهنمون می دیدیم.

"

و جالب اینه که هر سه توی زندگی نامه شون گفتن که بیشتر اتفاق هایی که روز بعد می
افتاد چیزهایی بود که ما دیشب توی ذهنمون دیده بودیم و میخواستیم که اتفاق بیوفته!

دوستان عزیز ما برای رسیدن به خواسته ها مون نیاز به دو
نوع تلاش داریم.

1) تلاش جسمی

2) تلاش ذهنی

با تلاش جسمی ما به سمت هدف گام برمی داریم.با تلاش ذهنی
هدف رو مثل آهنربا به سمت خودمون می کشیم.وقتی این دو تلاش کنار هم قرار بگیرن مثل
این میمونه که طنابی رو ببندم دور کمر شخصی و در حالی سر طناب رو میکشم به سمت
خودم، خودم هم به سمت او حرکت کنم.

هم من به سمت او برم و هم او رو به سمت خودم بکشم.خوب این
جوری خیلی سریع میتونیم به خواسته برسیم و سرعت رسیدن ما به هدف بسیار زیاد میشه.
تصویر سازی ذهنی کدوم نوع تلاش است؟

ذهنی.

تلاش جسمی سخت تر است یا ذهنی؟



تلاش جسمی خیلی سخت تر است.

و چقدر جالبه و بامزه اند دوستانی که تلاش سخت جسمی رو
انجام میدن ولی با ذهن منفی!



روزی ده ساعت درس میخونه برای کنکور و بعد میگه "من که میدونم قبول
نمیشم"!



روزی دو مشت دارو میخوره و بد میگه "من که می دونم خوب نمیشم"!

صبح داره می ره بیرون که هشت ساعت کار کنه.

- "خوب به سلامتی کجا دارین میرین؟"

- "دنبال بدبختی هام!"

خوب تو که بالاخره میخوای هشت ساعت کار کنی، چرا با ذهن
منفی!

بعضی ها هم نه تلاش ذهنی دارن و نه تلاش جسمی.

یه گوشه ای ولو میشن تا بمیرن و همه از دستشون راحت بشن.

و جالب اینه که خیلی از ما ها در ذهن تلاش می کنیم ولی
تلاش منفی.

متاسفانه خیلی از آدم ها در ذهنشون:

- طلاق بازی می کنند.

- ورشکسته شدن بازی میکنن.

- خودشون رو پشت میله های زندان می بینند.

و اینها بیچاره می کنند خودشون رو و درد سر ها رو برای خودشون خلق می کنن.

بزارید به بحث هاله های انرژی برسیم بعد بهتون ثابت می کنم که اینها خودشون برای
خودشون دردسر میخرن.

دوست من در تصویر سازی ذهنی ما گاهی برای چیزی تصویر سازی
می کنیم که نیاز به فراگیری و تمرین دارد.

گاهی وقت ها برای چیزی تصویر سازی ذهنی می کنیم که فراگیری
رو تمرین نمیخواد.



من میخوام کنکور بدم. خوب نیاز داره کتاب های درسیم رو بخونم و تست بزنم. فراگیری
و تمرین میخواد.

من میخوام آزمون رانندگی بدم. خوب نیاز دارد که با ماشین
تمرین عملی کرده باشم.

میخوام زبان انگلیسیم خوب بشه. نیاز دارد که کلاس برم.

چیزهایی که نیاز به تمرین و فراگیری دارد، اول فراگیری و
تمرین، دوم تصویر سازی ذهنی.

نمیشه من بشینم و چشم هام و ببندم و کلاس زبان نرم و بعد
ببینم که توی کلاس زبانم و دارم مثل بلبل انگلیسی صحبت می کنم! اول باید یاد بگیری
و بعد در تصویر سازی ذهنی ببینی که سر کلاس نشستی و تو از همه ی هم کلاسی هات بهتر
انگلیسی حرف میزنی.

گفتیم در آمریکا یک گروه تیر انداز ماهر رو مورد آزمایش قرار دادن. یعنی کسایی که
در تیر اندازی به مهارت رسیدن و فراگیری و تمرین رو انجام دادن. و به این تیر
انداز های ماهر گفتن که گرو الف شما عملا تیراندازی کن و گروه ب شما تصویر سازی
کن.

یک سری کارهایی هست که نیاز به فراگیری و تمرین ندارد.
تصویر سازی ذهنی در اینها معجزه می کند.

من بیمار هستم. در حال درمانم. دارم میرم دکتر و داروم رو
مصرف می کنم. من چه چیزی رو باید یاد بگیرم و تمرین کنم؟

هیچ چی.

من فارغ التحصیل شدم و دنبال کار می گردم. خوب چی رو باید یاد بگیرم؟

خوب یاد گرفتم.

درس دانشگاه رو خوندم.

با کامپیوتر آشنا شدم.

با زبان آشنا شدم.

تایپ بلدم.

فعلا فقط دنبال شغل می گردم.

این نیاز به تمرین و فراگیری ندارد.

من مستاجرم و میخوام صاحب خونه بشم.

این چه فراگیری و تمرینی میخاد؟

هیچ چی.

فراگیری و تمرینی نمیخواد.

چیزهایی که نیاز به فراگیری و تمرین ندارد تصویر سازی ذهنی در اونها معجزه می کند!



از مجموعه صحبت ها این چند جلسه متوجه شدیم که تلقین دو شکل داره:

1) تلقین مثبت

2) تلقین منفی

تلقین مثبت:

پیامبر (ص) فرمودند "پیش بینی مثبت داشته باشید تا به
خواسته هایتان برسید."

حضرت علی (ع) فرمودند "باور های مثبت موجب آرامش روح و سلامت جسم است."



تلقین منفی:

روایت داریم که "پیش بینی و تلقین منفی از هر کس که
باشد وسوسه ی شیطان است"

حتی به صورت موردی و مصداقی هم اشاره کردن.

پیامبر فرمودند "من تفاقر، افتقر"!

تفاقر در زبان عربی در چه بابی است؟



باب تفاعُل.

هر چیز در زبان عربی که در باب تفاعُل باشد یعنی خود را به آن چیز زدن. یعنی ادای
آن چیز را در آوردن. مثلا تظاهر در باب تفاعُل است. تظاهر یعنی فیلم بازی کردن.
ظاهر سازی کردن.

تفاقر یعنی کسی که ادای آدم های فقیر رو در میاره. "من تَفاقَرَ،
اِفتَقَر" یعنی اینکه "اگر کسی خود را به فقر بزند، فقیر می شود"!

ادای انسان های فقیر رو در بیاری، فقیر میشی!

دوستان عزیز اینکه پیامبر فرمود کسی که ادای آدم های فقیر
را در بیاورد فقیر می شود، فقر در هر زمینه ای است، نه فقط پول!



یکی میگه "اعصاب ندارم" یعنی از نظر اعصاب فقیر است.

یکی میگه "حال ندارم" یعنی از نظر حس و حال فقیر است.

یکی میگه "تمرکز ندارم" یعنی .............

یکی میگه "حوصله ندارم" یعنی ........

هر چیزی رو گفتی "ندارم"، بنا به سخن پیامبر "ندار" میشوی!

دوستان و همراهان گرامی تااینجا در مورد مثبت اندیشی و
عبارات تاکیدی مثبت توضیحات کامل را ارائه دادیم ، به این امید که تا اینجا بحث ،
مورد توجه و استفاده ی شما قرار گرفته باشد ، شما را به بحث هاله های انرژی دعوت
می کنیم.

و اما بحث داغ انرژی ها! تمام اتفاق هایی که دور و بر ما
میوفته نتیجه ی انرژی هاست.

دوست مون انرژی!

شغل مون انرژی!

همسر مون انرژی!

اتفاقات، دونه دونه، انرژی!

دوستان عزیز قانونی داریم در فیزیک به اسم قانون
"دوبروی"! قانون دوبروی به زبان ساده میگه که هر ذره در حال ساطع کردن
مدام انرژی از خود است.

خودکار ، مداد در ، پرده، بدن من و شما و خلاصه همه چیز در
حال ساطع کردن مدام انرژی از خودشون هستن.



این انرژی ها چی هستن؟ چی کار می کنن؟ چه جورین؟ بحث مفصلی است که تا اونجایی که
به تکنیک های موفقیت مربوط بشه براتون میگیم.

از این انرژی ها حتی عکس و فیلم تهیه شده. که می بینید :

 

دستگاه عکاسی از هاله های انرژی



هاله های انرژی انسان











بیمارستان میلاد تهران دوربینی رو خریداری کرده که از انرژی های اطراف بدن بیماران
تصویر برداری می کنه و با توجه به تحلیل اون انرژی میشه تشخیص داد که عضو بیمار و
گستردگی بیماری چطور هست.

دوستان یه کوچولو از خواب سبک و عمیق براتون بگم. خواب سبک
و عمیق در روز و شب متفاوت است. خواب سبک در روز از وقتی که می خوابید تا 20
دقیقه. این خواب سبک است. فرقی هم نمی کنه که 2 دقیقه است خوابیدید یا 20 دقیقه!



از نود دقیقه به بعد خواب عمیق شروع میشه. بنابراین اگه شما روز بخوابید، اگر رویا
ببینید حتما در 20 دقیقه اول می بینید. حالا؛ تا 20 دقیقه خواب سبک، از 90 دقیقه
به بعد خواب عمیق، بین 20 دقیقه تا 90 دقیقه "مرحله ی انتقال از خواب سبک به
خواب عمیق" است.

توصیه بسیار مهم:

اگر خواستید بخوابید، یا باید در مرز 20 دقیقه ی خواب سبک بخوابید یا در مرز خواب
عمیق. اگر کسی در مرحله ی انتقال خواب سبک به خواب عمیق، از خواب بیدار بشه، نه
تنها خستگی و کسالتش از بین نرفته، بلکه بیشتر هم خسته است.

شاید دوستان به نظرتون برسه چیز عجیب غریبیه! امتحان کردن
این مطلب کاملا رایگانه! امتحان کنید! یکی از دوستان می گفت اصلا این طوری نیست!
گفتم چرا؟

گفت من بعد از ظهر ها نیم ساعت می خوابیم و وقتی بلند میشم
کاملا سر حالم و طبق گفته ی شما نیم ساعت در مرز انتقال است و خستگی ِ من باید
بیشتر بشه ولی من سر حال سرحالم!

دوستان عزیز از نظر علمی کسی که خسته ی خسته ی خسته ی خسته
ی خسته و خواب آلوده ی خواب آلوده است، این آدم 7 دقیقه طول می کشه که خوابش ببره!
7 دقیقه!

به این دوست مون گفتم تو زمانی که میخوای بخوابی حداقل 10
دقیقه طول می کشه که خوابت ببره. من اون ده دقیقه رو کار ندارم، اون زمانی رو که
می خوابی رو میگم.

و اما در شب:

خواب سبک در شب تا 6 ساعت، فرقی هم نمی کنه که نیم ساعت بخابی یا 6 ساعت بخوابی. و
خواب عمیق در شب از 9 ساعت به بعد. بین 6 و 9 ساعت مرحله ی انتقال از خواب سبک به
خواب عمیق است. پس در شب یا تا 6 ساعت یا بالای 9 ساعت! بالا ی 9 ساعت که قابل
توصیه نیست چون خرس قطبی که نیستیم پس فقط و فقط تا 6 ساعت!

یه چیز دیگه هم از خواب بگم و تمام.

بهترین خواب شبانه از ساعت 10 شب شروع میشه. خواب 10 شب
خوابی است که مجموعه ی بدن در کاملا ترین استراحت قرار می گیرد. هر چه از ساعت 10
شب دیر تر بخوابیم داریم دقایقی از عمرمون رو کمتر می کنیم. چرا میگیم 10 شب
بهترین موقع است؟

چون از ساعت 10 شب هورمون های رشد شروع به ترشح میکنن و بدن باید در استراحت کامل
باشد. 10 شب می خوابین به اضافه ی 6 ساعت میشه کی؟

4 صبح!

الان میگید "4 صبح بیدار بشیم! چی کار کنیم؟"



یه سری بزنین به خدا! یه گپی باهاش بزنید!

اگه میخواید عمرتون طولانی بشود علم روز دنیا میگه ایده آل
ترین خواب برای بدن جهت افزایش عمر، خوابی است که 10 شب شروع میشه و 6 ساعت هم
بیشتر نیست.

اگر 4 صبح بلند شدی و احساس گیجی (البته به ندرت پیش میاد)، چند قدمی راه برو و
اگه بازم خوابت میومد 20 دقیقه بخواب و بلند شو. البته این میزان خواب برای کسانی
است که بین 18 تا 40 سال دارند، خوب است.

نوزاد خیلی بیشتر از این مقدار خواب نیاز داره. پیر مرد و پیر زن خیلی بیشتر از
این میزان نیاز به خواب دارن.

این از بحث خواب.

در ادامه ویژگی هاله ها را بررسی خواهیم کرد! هاله های
انرژی انسان دو ویژگی دارند که این دو ویژگی رو بقیه انرژی ها ندارند.

1) انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.

اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی
ما به سمت اون چیز مشخص میره.

خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ می زنیم و میگه:

- "چه خوب شد زنگ زدی!"

- " داشتم بهت زنگ می زدم!"

- "داشتم بهت فکر می کردم!"

- "حلال زاده!"

- "دل به دل لوله کشی شده!"

و نکته فوق العاده جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص
خاصی در هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت می کنه و
بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان. اصلا هم مهم نیست که من ایران باشم و
طرف مقابل آمریکا باشه. در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".

یعنی انرژی ما از زمان عبور می کند.

پس به محض اینکه ما به چیزی فکر کنیم انرژی ما پیش او حاضر است.

یه وقتایی دارین تو خیابون راه میرید. حس می کنید که یکی داره نگاه تون می کنه.
برمی گردید می بینید که واقعا داره نگاه تون می کنه. شما چطور حس کردی که یکی داره
نگاه تون می کنه؟ قبول دارین کسی که به شما نگاه می کنه، داره به شما فکر هم می
کنه؟

انرژی اون شخص رو دریافت می کنید و نتیجه ی تحلیلی که مغز شما از اون انرژی، میشه
حس شما. شکل پر رنگ این رو میگن "تله پاتی" که آدم ها یاد می گیرن با
تبادل انرژی فکر همدیگه رو بخونن.

2) انرژی من و شما مثبت و منفی میشه ولی انرژی اجسام همیشه خنثی است.

اگر ما حالمون خوب باشه اگر آرام باشیم اگر داریم مهر ورزی می کنیم اگر داریم
لطفی می کنیم اگر داریم دعا می خونیم

انرژی ما مثبت است.



اگر حالمون بد باشه اگه داریم غر میزنیم اگه داریم بد و بی راه میگیم اگه عصبانی
هستیم اگه استرس داریم اگه نگران هستیم اگه اضطراب داریم

ما انرژی منفی است.

و اما انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی من و شما میتونه انرژی اجسام رو هم مثبت
و منفی بکنه.

آدم هایی که مثبت هستن (فکر های خوب می کنن – روحیه عالی
دارن) انرژی شون مثبت است. آدم هایی که منفی هستن (روحیه داغونی دارن) انرژی شون
منفیه است.

یکی از بحث های مهم موفقیت اینه که تا جایی که میتونی از
آدم های منفی حذر کن و تا جایی که می تونی بچسب به آدم های مثبت.چرا؟

چون انرژی اونها روی من و شما اثر می گذارد. آدم مثبت دیدی چی کار می کنی؟ بچسب
بهش! فقط به شرطی که از جنس موافق باشد!

آدم منفی هم دیدی در رو، چون "افسرده دل، افسرده کند
انجمنی را" یک ماه با یه آدم غرغرو راه برو بعد از یک ماه خودت هم راه میری
غر میزنی.

قدیم یه موضوعی بود به نام "مجاورت". اگر عارفی و یا پهلوانی
بود، عده به نام مرید و نوچه دور و بر اینها بودن. این مرید ها و نوچه ها همش حس
خوبی داشتن. این حس خوب به خاطر چی بود؟

به خاطر انرژی فوق العاده مثبت اون عارف و پهلوان!

هاله های انرژی پیرامون دو قسمت بدن ما تراکم
بیشتری دارند.

چشم ها و دست ها.

دوست من زمانی که:

- حالمون خوب نیست

- عصبانیم

- غر میزنیم

چشم های ما دروازه ی انتقال انرژی منفی اند.

دوست من وقتی حالت خوب نیست حق نداری وارد خونه بشی.

به محض اینکه شما با حالت منفی وارد میشی و شروع به سلام
کردن به دیگران می کنید، انرژی منفی رو از طریق چشم هاتون به اعضای خونه منتقل می
کنید. نتیجه این میشه که نیم ساعت بعد یا دارید میزنید تو سر و کله ی هم دیگه یا
هر کدوم خسته و کوفته و داغون یه گوشه خونه ولو شدید!

اول کیسه زباله انرژی های منفی رو بذار پشت در، بعد وارد
شو.

یه خانمی در تهران تعریف می کرد می گفت:

"من تو خونه مون یه دونه گلدون داشتم و این گلدون رو خیلی دوست داشتم. یه سفر
4 ماهه پیش اومد که من مجبور شدم برم آمریکا و به خواهرم گفتم که من که میرم
مسافرت تو هر روز بیا و این گلدون رو آب بده. خواهرم هم قبول کرد. من رفتم سفر و
اومدم دیدم گلدون خشک شده! من به خواهرم میگم تو گلدون رو آب ندادی و اون میگه به
خدا آب دادم!

"من گفتم:

"من حق رو به خواهرتون میدم. قول میدم که به گلدونه آب داده.

"بعد از خواهرش پرسیدم:

"خانم محترم از خونه تون که بیرون میومدی و یه مسافت طولانی رو می رفتی که
بری و یه گلدون رو آب بدی، خداییش چپ چپ گلدونه رو نگاه نمی کردی؟

"خواهرش گفت: "دقیقا یه همچین حالتی داشتم."

گفتم "شما با انرژی منفی چشمت گل رو خشک کردی!"



یه جایی هست در لواسان که حدود نیم ساعت تا تهران فاصله است.

یه آقایی تعریف می کرد:

"مادرم، زمستون ها وقتی میخواست باغچه رو آب بده توی دستشویی خونه آب ولرم
درست می کرد و می گفت که این حیوونی ها هم جون دارن و سردشون میشه و با آب ولرم
باغچه رو آب میداد! مادرم برای دو هفته مجبور شد بره لواسان خونه خواهرم و ما رو
قسم داد که این دو هفته آب ولرم بدید به باغچه.

ما آب ولرم دادیم اما باغچه نابود شد توی این دو هفته!
مادرم اومد و باغچه رو دید و گفت که شما دروغ میگید و آب ولرم ندادید! گفتیم نه
عزیزم آب ولرم دادیدم!

"گفتم شما راست میگی و آب ولرم هم دادید ولی همچین بد نگاه می کردی به باغچه
و می گفتی:

"آخه مرده شور تون رو ببرم! مگه آدمین شما که آب ولرم بدم بهتون!

"و انرژی منفی شما خشک شون کرده.

عکس این هم صادق است.

وقتی حالمون خوبه، چشم های ما دروازه انتقال انرژی های مثبت است.

وقتی حالتون بده به عزیزاتون نگاه نکنید.

وقتی حالتون خوبه تا می تونید به عزیزاتون نگاه کنید.

هلند بزرگترین صادر کننده ی گل جهان است. دانشمندای هلندی
تستی رو انجام دادن. بچه های مهد کودکی رو بردند در مزارع گل و گفتن شما در بین
مسیر هایی که بین ردیف های گل وجود داره بازی کنید و راه برید و بدوید ولی به گل
ها صدمه نزنید.

دیدند جاهایی که بچه ها رو بردن و بچه ها اونجا بازی می کنند،
گل های اونجا هم با نشاط تر میشن و هم شاداب تر میشن و زیباتر میشن و زود تر رشد
می کنن. نتیجه ی تحقیقات شون رو به دولت هلند اعلام کردن.

هلند بخشنامه ای رو داد به مهد کودک ها که هر مهد کودک
موظف است هفته ای یک روز، مهد کودک رو تعطیل کنه و بچه ها رو ببره در مراکز پرورش
گل و بچه ها اونجا بازی کنن.

دوستان عزیز چشم های ما اگه حالمون خوب باشه دروازه ی
انتقال انرژی مثبت است و اگر حالمون بد باشه دروازه ی انتقال انرژی منفی است.

و اما چشم زخم چیست؟

وقتی ما از درون حالمون خراب و از بیرون می خوایم نشون بدیم حالمون خوبه، نتیجه
چیزی میشه به نام چشم زخم!

مثلا:

من یه نوزاد دارم هر چی میدم میخوره لپ از لپ دونش نمیزنه بیرون! مثل آدم های
استخونی. میرم خونه فامیل. اون ها یه نوزاد دارن هم سن نوزاد من ولی لپش مثل دو تا
هلو! اونم از این هلو زعفرونی ها! میرم لپش رو میکش و میگم "تپل مپل عمو
چطوره؟" ولی تو دلم میگم "بچه بترکی! چی میدن تو میخوری! گامبو!"

وقتی از درون حالتون بد باشه و از بیرون بخواید نشون بدید
که حالتون خوبه، چشم های ما منفی ترین انرژی های ممکن رو از خودشون ساطع می کنن.

من 20 ساله کارمند یک اداره ام. همین جور کارمند موندم.
پسر عموم 5 ساله اومده توی اون اداره استخدام شده. پسر عموی من پارتی داره توی اون
اداره و بعد از 5 سال بهش حکم "معاون مدیر کل" دادن! من 20 ساله اونجام
ولی هنوزم کارمندم! از این گل ها دیدین که انقدر بزرگه که آدم پشتش دیده نمیشه! یه
دونه از اون گل ها میخرم و میرم دم در اتاق پسر عمو، در میزنم میگم:

"پسر عمو مبارکه! حقت بود! لیاقتش رو داری! خدا رو شکر یکی از خاندان ما به
جایی رسید!"

تو دلم دارم چی میگم؟ "بمیری الهی! تو پارتی نداشتی که رییس نمی شدی! حق من
رو خوردی!"



زمانی که از درون حال مون خراب و از بیرون میخوایم نشون بدیم که حال مون خوبه، چشم
های ما منفی ترین انرژی های ممکن رو از خودشون ساطع می کنه و اون انرژی منفی یه
اتفاقاتی رو رقم می زند که ما بهش میگیم "چشم زخم"!

دوستان چشم خیلی قدرتمند است. مرتاض ها یه کارایی می کنن
با چشم! مثلا با چشم به قطاری که داره با سرعت 80 کیلومتر میره نگاه می کنن و قطار
یه دفعه متوقف میشه! این توقف ناگهانی قطار هم چشم زخم است!

پس چشم زخم وجود داره برای رفع این چشم زخم چه بکنیم؟

بعضی ها میگن نعل اسب به خودت آویزون کن!

بعضی ها میگن عینک به خودت آویزون کن!

بعضی ها میگن نمک بزار تو جیبت!

بعضی ها ...

بعضی ها ...

بعضی ها ...



ما روش های مختلف رو تست و بررسی کردیم و راستش جانانه ترین روشی که من خودم دیدم
عالی جواب میده و دین اسلام هم همین رو توصیه میکنه اینه که "صدقه"
بدید! (البته این طور نیست که دین اسلام حرف ما رو توصیه کنه بلکه ما توصیه دین
اسلام رو تست کردیم و دیدیم بسیار عالی جواب میده)

و اما صدقه چیست؟

صدقه از چه کلمه ای میاد؟

صدق.

صدق یعنی چی؟

راستی و درستی.

دین اسلام توصیه می کند هر چیزی نیکی که ریشه در راستی و
درستی داشته باشد، صدقه است. از نظر دین اسلام هر کار نیک صدقه است.

شما وقتی روایات رو می خونید در مورد "صدقه ی
مقام" نوشته شده که مثلا شما رییس یه کارخونه ای یا رییس یه قبیله ای و در
اون کارخونه و قبیله میخاد ظلمی به کسی بشه و شما از مقامت استفاده می کنی که جلوی
اون ظلم رو بگیری، این رفتار شما صدقه مقام شما است.

صدقه زبان: یه زن و شوهر با هم دعوا دارن و شما از این زبان استفاده می کنی و کلی
با این دو حرف میزنی که طلاق نگیرن، این رفتار شما صدقه است.

صدقه ی دانایی اینه که دانسته هات رو به مردم یاد بده.

پیامبر (ص) می فرمایند که از بهترین صدقه ها همین مورد آخر
(یاد دادن دانسته ها به دیگران) است.

پیامبر (ص) فرمودند لبخند شما به روی دیگران صدقه است.

پیامبر (ص) : دادن آدرس به کسی که راه گم کرده صدقه است.

پیامبر (ص) : جمع کردن خار و خاشاک از مسیر عبور مردم صدقه است.

تو کوچه داری میری می بینی یه آجر وسط کوچه است، میگی نکنه بچه ی مردم پاش بگیره
به این و بخوره زمین، آجر رو بر میداری و میزاری کنار دیوار، بنا به گفته ی پیامبر
( کسی که حرف هاش همه از عالم غیب است) این رفتار شما صدقه است.

پیامبر (ص) هدایت کردن مردم به سمت کارهای خوب صدقه است و باز داشتن اون ها از
کارهای بد صدقه است.

پس صدقه یعنی اهل کار خیر باشی.

خوب یه مدلش هم همین صندوق آبی هاست.



میگن یه نفر تو این صندوق آبی ها پول انداخت بعد از خیابون رد شد و ماشین زد
بهش. خونین و مالین بلند شد دید یکی داره پول می ندازه توش؛ گفت "آقا ننداز؛
کار نمی کنه؛ خرابه!"

اگر اهل کمک کردن به مردم شدید،اگر دیگران برای تو به اندازه خودت مهم بودن و
ارزش داشتن،سپری از انرژی مثبت دور تو کشیده میشه که هیچ کسی نمی تونه تو رو چشم
بزنه. هیچ کس نمی تواند!

اینی هم که میگن رسول خدا رو چشم کردن و این چیز ها، بررسی کردیم و دیدیم که از
نظر دینی این حرف جعلیه. یه چیزایی تو بعضی منابع دینی اومده که رسول خدا رو چشم
کردن و خدا فلان آیه رو نازل کرد ولی بررسی عمیق ریشه داری کردیم و دیدم که همچین
چیزی دروغه.

و اما انرژی دست ها

بیش ترین مقدار انرژی در دست ها
است. بیش ترین مقدار انرژی رو اول دست ها دارن و بعد چشم ها. تا به حال کسانی رو
که انرژی درمانی می کنن دیدید؟

با چی انجام میدن؟

با دست.

چرا؟

چون بیش ترین مقدار انرژی در کف دو دست است.

در آمریکا آزمایشی انجام شد.

تعدادی نوزاد 2 تا 6 ماهه رو انتخاب کردن.

این ها رو به دو گروه تقسیم کردن.

به مادران گروه اول گفتن نوزاد هاتون رو نوازش کنید، بهشون
عاشقانه نگاه کنید، براشون شعر بخونید، ، وقتی میخواین به او شیر بدین او رو محکم
بغل بگیرید و باهاش حرف بزنید.

به مادر های گروه دوم گفتن بچه های رو بغل نمی کنید، بهشون نگاه نمی کنید، بچه ها
رو نوازش نمی کنید باهاشون حرف نمی زنید، براشون شعر نمی خونید، شیر هم که میخاوید
بدید فقط با شیشه و صورتتون رو می کنید اون طرف و شیشه رو می کنید تو دهنش! فقط
همین!

می دونید این آزمایش کی متوقف شد؟

بعضی هایی که فقط آمریکا آمریکا می کنن!

بدون اینکه بدونن چه خبره!

فکر می کنن اونجا حلوا خیرات می کنن!

این آزمایش زمانی متوقف شد که 90 درصد نوزادان گروه دوم
مرده بودن و آزمایش داشت ادامه پیدا می کرد که همه نوزاد ها بمیرن!

مردم آنقدر اعتراض کردن و جلوی بیمارستانی که این آزمایش
داشت توش انجام می شد تحسن کردن، پلا کارد دست شون گرفتن که مجبور شدن دانشمند های
آمریکایی این آزمایش رو متوقف کنن. بنده شخصا فکر می کنم این آزمایش وحشیانه ترین
کار ممکن است!

این آزمایش در آمریکا معروف شد به "سندروم مرگ
نوزادان ناشی از عدم توجه"!

نوزادی که نوازش می شد و بهش نگاه می شد انرژی ها رو از دست و چشم می گرفت.



دوستان عزیز توجه کردین ما وقتی یه جایی از بدن مون درد می گیره روش دست میزاریم و
بعدش هم درد مون آروم شده باشه؟



در حقیقت خودتون دارید به خودتون انرژی میدین، بدون اینکه متوجه بشین! در آمریکا
یه عده نوزاد رو انتخاب کردن و به مادر ها شون گفتن که روزانه حداقل 20 دقیقه این
بچه ها رو نوازش کنید.

بچه هایی که نوازش میشدن، نفخ شکمشون، بی تابی هاشون، چیزهایی که بچه های کوچک رو
در این سن اذیت میکنه و باعث گریه شون میشه به شدت کمتر از بقیه بچه ها شد!



دوستان بچه هایی که زود به دنیا میان رو میگن "نارس" و این بچه ها رو
میزارن توی دستگاه تا به رشد مطلوبی برسن و زنده بمونن. اما متاسفانه بیشتر این
بچه ها می میرند!

در آمریکا تحقیق جالبی شد از مادران بچه های نارس خاستند
که روزانه در کنار محفظه ی شیشه ای قرار بگیرند و از سوراخ هایی که در محفظه وجود
داره سر و بدن بچه شون رو نوازش کنن.

نتیجه تحقیق نشون داد که مرگ و میر بچه های نارسی که توسط مادرشون نوازش میشدن فوق
العاده کمتر از بچه های نارسی بود که نوازش نمی شدند!

چرا؟

چون این بچه ها انرژی مثبت رو از طریق دست های مادرانشون دریافت می کردن. و این
قضیه به صورت کاملا علمی اثبات شده که نوازش سر کودکان در رشد مغز اون ها شدیدا
تاثیر مثبت دارد.

پس لطفا بچه ها و عزیزان تون رو نوازش کنید!

و اما تمام چیزهایی که تا الان از انرژی ها گفتیم مقدمه بوده و یواش یواش داریم
میرسیم به بحث داغ و خوشمزه ی انرژی های شوهر یاب و انرژی های زن یاب!

به به از اون بحث هاست!

بابا میل همه!

دوستان عزیز من و شما با چه چیزی محیط پیرامونمون رو درک
می کنیم؟

حواس پنج گانه.

لمس می کنیم. می بینیم. می شنویم.
گوش می کنیم. می چشیم.

آیا حواس پنج گانه قادر به درک همه چیز هست؟

مثلا من الان میتونم هوا رو ناز کنم و لمسش کنیم.

مثلا بگم "وای چه هوای نازی!!!" دوستان عزیز
آنچه که ما می تونیم با حواس مون درکش کنیم بهش می گیم "متراکم" یا
"پر تراکم".

مثلا من میتونم تخته ی کلاس رو ببنم و حسش کنم پس تخته از
نظر علم فیزیک متراکم یا پرتراکم است. ولی هیچ کدوم از ما نمی تونیم هوا رو ببینیم
پس هوا از نظر علم فیزیک کم تراکم است. الان من دارم به چیزی فکر می کنم آیا کسی
از شما می تونه فکر من رو ببینه؟

پس فکر من کم تراکم است.

یه قانونی داریم به نام "قانون جذب".

قانون جذب میگه که هر کم تراکمی به دنبال جذب پر تراکم مشابه خودش می گردد. خوب
طبق قانون جذب وقتی من به ماشین فکر می کنم (فکر من کم تراکم است) خود ماشین
(پرتراکم است) را جذب می کنم.

دوستان گفتیم "قانون جذب" نگفتین "نظریه ی
جذب".

قانون یعنی چیزی که صحت و سقمش مشخص شده است.



انیشتین میگه "تا چیزی حرکت نکند، هیچ اتفاقی نمی افتد" همه ی اتفاقات
عالم ناشی از حرکت است. نظر انیشتین رو فیزیک کاملا پذیرفته. قبلا هم گفتیم که از
بدن ما انرژی هایی ساطع میشه و حرکت می کنند و می روند و بر می گردند و در مسیر
رفت و برگشت اتفاقاتی رو شکل می دهند.

انرژی های ما در شکل کم تراکم در کائنات حرکت می کند و در
این مسیر پر تراکم مشابه خودشون رو جذب می کنن. انرژی های من و شما در عالم گسترش
پیدا می کنند و به واسطه ی رفت و آمد شون در عالم، زندگی من و شما رو گسترش میدن.

افکار من و شما زندگی من و شما رو شکل میده چون به محظ
اینکه به چیزی فکر می کنیم، چه مثبت و چه منفی، انرژی ما با بار مثبت و منفی به
سمت اون چیز حرکت می کند. انرژی های من و شما دائم در حال تبادل اطلاعات هستند.
این جزو آخرین یافته های فیزیک در دنیاست و این تبادل اطلاعات بین انرژی ها خیلی
چیزها رو شکل میده.



و اما سه نکته ی مهم درباره ی انرژی:

1) در هر فکر من و شما یک حس نهفته است. ممکن است دو نفر به یک موضوع یکسان فکر کنند ولی با دو حس
متفاوت و کاملا جدا! یکی با حس مثبت و یکی با حس منفی.

آن چیزی که عامل اساسی جذب انرژی های من و شماست حسی است که در پشت فکر مون قرار
دارد و نه خود فکر.

مثال:

یه نفر می خواد عبارات تاکیدی بگه. میگه "روز به روز من به خونه مورد نظرم
نزدیک تر می شوم." اگر حس خوبی نسبت به این جمله داشته باشه (یعنی وقتی جمله
رو میگه از بیان این جمله لذت ببره) قانون جذب اتفاق می افتد. انرژی کم تراکم
دنبال جذب انرژی پر تراکم مشابه خود میره. (برای این فرد میشه خونه) اما اگر حس
خوبی نسبت به این جمله نداشته باشه، فکر قوی زیاد خوب کار نمی کنه.

یادتونه در بحث عبارات تاکیدی چند تا شرط گذاشتیم. یکیش
این بود که عبارات تاکیدی باید به جان و دل تون بشینه و بچسبه! باید کیف کنید ازش!
خلاصه باید با عبارت حال کنید! و دلیل اینکه می گفتیم عبارت رو خودتون باید پیدا
کنید این بود که هیچ کس به غیر از خود شما نمی تواند بفهمد که چه عبارتی حس قشنگی
رو در شما به وجود میاره.



2) سرعت جذب پر تراکم ها ارتباط مستقیمی دارد با باور من و شما.

هر چه باور قوی تر، قدرت جذب قوی تر. یکی میگه "من
روز به روز به خونه ام نزدیک تر می شوم" بعد تو دلش میگه "ای بابا؛ با
حلوا حلوا که دهن شیرین نمیشه!" این شخص ممکن است به سختی به خواسته اش برسه.



3) انرژی که شما می فرستید، آنچه را که جذب می کند، بسیار پر رنگ تر از آن
انرژی است که شما فرستاده بودید.

یه انرژی منفی میفرستی، سه ماه درگیری منفی پیدا می کنی.
یه انرژی مثبت می فرستی، سه ماه همین جوری پشت سر هم برات نعمت میاد. یکی از
قوانین کائنات این است که آنچه که می کاری کمتر و آنچه که درو می کنی بیشتر است.

اگر دانه ی گندمی بکاری، خوشه ای درو می کنی که کلی دانه ی
گندم در خودش داره. اگر تخم هندوانه ای بکاری، از این تخم بوته ای بیرون میاد که
این بوته هفت هشت تا هنداوانه دارد و هر کدوم از این هندوانه ها چهل پنجاه تا تخم
درمیاد.

پس این طور نیست که من یه انرژی منفی بدم و انرژیم یه دونه
دردسر جذب کنه یا یه انرژی مثبت بدم و کائنات یه لطف بهم بکنه.

و اما بحث اصلی!

بذارید ببینیم که چطور میشه در دنیایی که 6.5 نیم میلیارد
جمعیت داره، یک نفر میشه همسر بنده! فرقی نمی کنه که همسر من از کدوم شهر دنیا
باشه (تهران، تبریز، اصفهان، پاریس، لس آنجلس و ...) چطور میشه که توی این همه آدم
این شخص میشه همسر بنده؟

چطور میشه که در این 6.5 میلیارد نفر، 10 یا 20 نفر میشن
رفقای صمیمی من؟

مولانا شعر قشنگی دارد:

ای بسا عیبی که بینی در کسان ... خوی تو باشد در آن ها ای
فلان

اندر ایشان تافته هستی تو ... از نفاق و ظلم و بد مستی تو

مولانا میگه عیبی که از اطرافیان میگیری، چه بسا دونه دونه
ی این ها، عیب های خودت باشه! و دقیقا این مطلب درست است! چیزی است که امروز فیزیک
کوانتوم این رو اثبات کرده است. ما آدم هایی رو به سمت خود مون جذب می کنیم که پر
تراکم خودمون هستند.

مثلا من بچه که بودم همچین یه هوا با مادرم لجبازی می
کردم. فقط یه هوا!

انرژی های ما می گردن و دنبال یه آدم سوپر لجباز ِ
لجبازپور ِ لجباز نسب ِ لجباز زاده ی لجبازیان ِ........ انرژی ها یه لجبازی برام
میارن که من حالم از لجبازی بهم بخوره! اگر من 20 درصد لجباز باشم، انرژی من دنبال
جذب یه آدم 200 درصد لجبازه!

اگر من 30 درصد مهربون باشم، انرژی من دنبال جذب یه آدم
300 درصد مهربونه!!! (وای که چه مزه ای میده)

یکی برای دوستش تعریف می کرد:

- میدونی من چطور ازدواج کردم؟

- نه!

- من با مامانم اینا رفته بودیم کفش بخریم، خب!

- خب!

- اونم با مامانش اینا اومده بود کفش بخره، خب!

- خب!!

- من تو ویترین گفتم "مامان کفش شماره ی 18"، خب!

- خب!!!

- اونم گفت "مامان کفش 180"، خب!

- خب!!!!

- من به خودم گفتم "وای چه تفاهمی، فرق ما فقط یه صفره، صفر هم که ارزشی
نداره" خب!

- خب!!!!!

- توی مغازه من نشستم رو صندلی این وری، اونم نشست رو صندلی اون وری، خب!

- خب!!!!!!

- کفشها رو که آوردن، همین که ما دولا شدیم پاشنه ی کفش ها رو بکشیم، چشامون گره
خرد تو هم و شدیم زن و شوهر!



دوست من کسی که وارد زندگی ما می شود، شانسی نیست! یه نفر وارد زندگی من و شما می
شود که پرتراکم تفکرات و رفتار ها و احساسات خود ماست. هر انرژی ای در کائنات در
به در جذب متراکم خودش است.

بعضی ها می پرسن که "آقای فرهنگ به نظر شما همسر
آینده من کی میشه؟" بهشون میگم "یکی مثل خودت ضرب در N !"

اگه اهل دروغ و حقه بازی هستی احتمالا یکی از طایفه هند جگر خوار!

شاید پیش خودتون بگید که بر عکسه یا اینکه مثلا فلان زن و
شوهر رو می شناسید که این قضیه در مورد شون صادق نیست. اجازه بدید این بحث رو به
آخر برسونیم، در طی بحث یه آزمایش هایی داریم که ثابت می کنیم که این قضیه کاملا
صادق است!

ورود یک آدم فوق العاده بی تعهد در زندگی ما دلیل کم تعهدی
ماست در زندگی. بعضی ها کیسه زباله میگیرن تو دستشون و توی خیابون راه میوفتن:

- اه اه اه اه!

- چیه؟

- آقا همه ی عالم رو مگس گرفته!

- خوب معلومه تا موقعی که کیسه زباله گرفتی دستت، همه ی مگس ها شماره موبایل میدن!

کسی که انتظار گل می کشد باید بوی گل بدهد.

مگه میشه با زباله راه بیوفتی بعد منتظر پروانه باشی! با زباله مگس میاد!

ما کسی رو جذب می کنیم که شبیه خودمان است. بعضی ها تا
حالا هشت بار ازدواج کردن و یکی از یکی بی ریخت تر. بعد میرن مشاوره میگن "
به نظرتون نهمی رو قبول کنیم؟" متاسفانه باید بگیم که اگر تو 900 تا ازدواج
هم بکنی باز هم بی ریخت میشه. میدونی چرا؟

چون تو آدم هایی رو جذب می کنی که شکل خودت هستن. تو وقتی
از نفر اول جدا شدی فقط همه ی تقصیر ها رو انداختی گردن او و خودت شدی علیه
السلام! و تو همون آدم قبلی هستی و انرژی های تو یکی پررنگ تر از خودت رو برات
میارن! باز هم زندگیت بی ریخت می مونه.

عزیزم تا تو این هستی ازدواج هات بی ریخت می ماند. مگر
اینکه تو عوض بشی تا انرژی هات چیز دیگری را به سوی تو جذب کند. آقا و خانم هایی
که میخواید ازدواج کنید و دنبال شریک خوبی می گردید، لطفا خوبی ها رو زندگی کنید.
الکی هم شعار نده.

انرژی های تو اتوماتیک میرن برات خوب ها رو جذب می کنن. تو
فقط خوبی ها رو زندگی کن. آدم هایی به سمت ما جذب می شوند که مثل آینه تفکرات ما
را به سمت خودمان باز بتابانند. بعضی ها میگن "این چه قانونیه! خوب اگه من 20
درصد لجبازم کائنات یه 2 درصد لجباز گیرم بندازه! چرا 200 درصد؟!"

اگر تو بد باشی کائنات یه بدتر از خودت رو می فرسته سراغت
که از اون بدی حالت بهم بخوره. به دختر خانم می گیم که "دوست من این چه
داستانیه که فکر می کنی دختری که دوست پسر نداشته باشه بی کلاسه و بی پرستیژه؟! و
اگه شیش تا دوست پسر داشته باشی دیگه کارت خیلی درسته؟!"

میگه "نه شیش تا رو گذاشتم سر کار! اینقدر
باحاله!" بعد با یه پسری ازدواج می کنه و سه ماه بعد میاد برای مشاوره و میگه
که " با یه پسری ازدواج کردم 60 تا دوست دختر داره!" می گیم که
"خوب منطقیه! تو قبلش شیش تا دوست پسر داشتی! خیلی واضحه!"

خوبی ها رو زندگی کن عزیز من اگر بد باشی یه نفر خیلی بد
وارد زندگیت میشه که تو اون بدی رو بالا بیاری و بفهمی اشتباه کردی. اگر خوب باشی
یه نفر در اون زمینه وارد زندگی تو میشه که تو در اون زمینه پر رنگ تر بشی.

تو که 20 درصد مهربان باشی یه 200 درصد مهربان میاد توی
زندگیت که بهت نشون بده که اگه از این بهتر باشی چقدر عالیه! به واسطه ی 200 درصد
مهربان بودن او، تو هم مهربان تر بشی.

او می شود ذره بین که مثبت ها و منفی ها رو نشونم بده که منفی ها را ترک کنم و
مثبت ها رو تقویت کنم.



خوب دلیل حضور اون آدم در زندگی من پیدا شد. اون آدم در زندگی من اومده که در دونه
دونه ویژگی های مثبت و منفی من، پر رنگ و پر متراکم من باشد. حالا من تو زندگی اون
چه کار می کنم؟

خیلی ساده است.

او پر رنگ ویژگی های شماست، شما پر رنگ ویژگی های او.
اینکه میگن خدا در و تخته رو باهم جور میکنه، جور جور جور جور جور جوره! دختر
خانمی که میاد میگه "من قوم و قبیله و خانواده ام تصمیم گرفتن من با پسر عموم
ازدواج کنم". ما این حرف رو از او قبول نمی کنیم. قبل از این که کسی برای تو
تصمیم بگیرد، هاله های انرژی تو این تصمیم رو گرفتن که تو با پسر عموت که پررنگ تو
بود، ازدواج کنی.

حالا هاله های انرژی هوشمندانه رفتاری رو می کنن که پدرت
مجبورت کنه به ازدواج با پسر عموت! چرا همه به پسر عموشون ازدواج نمی کنن؟ اون یکی
هم تو قوم و قبیله است. توی اجباره ولی با پسر داییش ازدواج می کنه! چون پررنگ این
یکی پسر دایی است. هاله ها اتفاقاتی رو رقم میزنه که تو با پسر داییت ازدواج کنی.
اصلا ربطی به اون زوره نداره.



دوست من من پر تراکم او هستم و او پر تراکم من. من 20 درصد لجبازم او 200 درصد
لجباز است و او 20 درصد دروغگو است و من 200 درصد دروغگو هستم.

بعضی ها میگن "خوب اگه اینجوری باشه وقتی من 20 درصد
لجبازم، او 200 درصد لجباز است و وقتی او می خواهد یه شریک زندگی پیدا کنه، اون
200 درصد لجباز، کسی که وارد زندگیش میشه باید 2000 درصد لجباز باشه؟"

نه خیر غلطه. این طور نیست. چرا؟



چون طبق قانون جذب کم تراکم ها، پر تراکم ها رو جذب می کنن. پرتراکم ها سراغ متراکم
تر از خودشون نمیرن. 20 درصد 200 درصد رو جذب می کنه چون 20 کم تراکمه و 200
پرتراکم ولی اون 200 که پرتراکم دیگه نمیره پرتراکم تر از خودش رو جذب کنه.

دقیقا در زمینه هایی که شما ضعیف هستید اون قویه. جایی که
شما یکم مثبت هستید او خیلی مثبت است. جایی که او یکم منفی است شما خیلی منفی
هستید. ما جذب آدم هایی می شیم که با ما هم خوانی دارند. این هم نوایی در همه ی
عالم دیده میشه.

دانشمندان آزمایش جالبی رو انجام دادند. دو پیانو را در دو
طرف سالنی که 2000 نفر ظرفیت دارد قرار دادن. یکی رو این طرف سالن و اون یکی رو اون
طرف. و بعد مثلا کلید هشتم از سمت چپ (کار نداریم که موسیقی دان ها به اون کلید چی
میگن) رو فشار دادن.

می دونیم که زیر کلید های پیانو سیمی هست که صدا رو تولید
می کنه. خیلی جالب است که وقتی سیم هشتم به ارتعاش در میامد در آن یکی پیانو هم
دقیقا سیم هشتم به صدا در میومد! طبیعت به شدت هم نوایی دارد.



میدونم بحث طولانی شد ولی لازم بود که به یک باره گفته
بشه!



می خوام حرفی هایی رو که زدم اثبات کنم. همه قلم کاغذ ها جلوتون و این جدولی رو که
میبینید بکشید تا اثبات کنم شما لنگه ی خودتون رو جذب کردید.

 

به این نکات قبل از پر کردن جدول توجه کنید :

1- نفر اولی که می نویسید اگر متاهلید باید همسرتون باشه ،
به اینکه دوستش دارید یا ندارید کاری نداریم ، همین که همسر یا نامزد و یا اصلا
همسر سابق شماست ، کافی است که اسم اون تو جدول بیاد.



2- و اما نفرات بعدی جدول:

چهار، پنج نفر از صمیمی ترین دوستان تون رو می نویسید. وقتی میگم دوست صمیمی، یعنی
کسی که باهاش راحت هستید. ممکنه کسی باشه که بگه "من مادرم دوست بسیار صمیمی
منه" پس اسم مادرش رو وارد کنه. خلاصه چهار پنج نفر رو که با شما رابطه ی
صمیمی دارند رو بنویسید، مهم نیست که با شما نسبت دارد یا ندارد!



3- خوب حالا پنج شش تا صفت مثبت و منفی بارز هر شخص رو جلوی اسمش بنویسید. صفت
هایی که خیلی بارز است. مثلا همه میگن فلانی دروغگو است پس جلوی اسمش زیر صفات
منفی این شخص می نویسید "دروغ گو"!

تبصره: اگر شما نظرتون اینه که فلان دوستتون "دروغ گو" است، اگر چه تمام
دنیا بگن "صادق" است، لطفا نظر خودتون رو بنویسید و کار نداشته باشید
بقیه چی میگن!



4- دوستان در مورد اشخاص جدول تون قضاوت نکنید ها، میخوام که فقط صفات بارز شون رو
بنویسید! البته بگم نظر خودتون هم خیلی مهمه ولی بدون قضاوت! خوب جدول رو تکمیل
کنید تا بعد بگم چی کار می خوایم بکنیم



حالا خواهید دید که ما چطور با رفتار مون آدم های عین خود مون رو جذب می کنیم!



5- الان یه خط زیر جدولت بکش و توی یه صفحه یا یه جای سفید دیگه یه جدول بکش که دو
ستون داشته باشد. یک ستون رو بالاش بنویس "صفات مثبت" و یکی رو هم بنویس
"صفات منفی". حالا میخوام که برگردید به جدول اولی و صفات رو با هم جمع
بزنید!



مثلا من برای اولین نفر نوشته بودم "مهربان" و بعد میرم سراغ نفرات بعد
که ببینم آیا کلمه ی "مهربان" باز هم تکرار شده یه نه. مثلا توی جدول من
4 تا "مهربان" هست، بعد توی جدول دومی زیر "صفات مثبت" می
نویسم "مهربان 4 بار". مثلا توی جدول اول می بینید که "صادق"
رو فقط یک بار نوشتید پس توی جدول دوم هم می نویسید "صادق 1 بار".

لطف کنید به همین روش صفات مثبت و منفی رو جمع بزنید.



میخوام چند دقیقه با خود مون رو راست باشیم و نقاب ها مون رو بر داریم. خودمونیم
دیگه! یه جدولی نوشتیم که مال خودمونه و طوری نوشتیم که کسی نفهمه! اگر در ابتدا
من از شما می خواستم که شخصیت خودتون رو با کم رنگی و پر رنگی و مثبت و منفی
بنویسید، این جمع بندی که الان کردید می شد شخصیت خود شما!



مثلا:

5 تا مهربان

2 تا صادق

1 دروغگو

3 تا لجباز



یعنی اینکه شما خیلی مهربانی؛ صادق هم هستی ولی یکم هم دروغ میگی و لجبازی هم می
کنی! این جمع بندی که کردید، جمع بندی شخصیت خود شما است! لطف کنید به خودتون یکم
نگاه کنید!



امام صادق (ع) روایتی دارند که باید با آب طلا نوشته بشه!

اما صادق (ع) فرمودند: "اگر می خواهید کسی را بشناسید او را از روی دوستش
بشناسید."

توصیه کنم به خانم ها:

آقایونی که میان خواستگاری تون، بیش از اینکه خانواده تون برن روی آقا تحقیق کنن،
بگید برن روی دوست های آقا تحقیق کنن چون معمولا آقایون روز خاستگاری فیلم بازی می
کنن. میاد اونجا میشینه میگه "شما خوبین؟ مامان تون اینا خوبن؟ بابا اینا
چطورن؟ خیلی ممنون مرسی من پرتقال نمی خورم ها"

شما هم انگشت به دهن که آقا چقدر با کلاسه! حالا برو
دوستاش رو ببین؛ دوست هاش، خودشن! عین خودشن! اگه دیدی دوستش داره تو خیابون لات
بازی در میاره نگو "این برای اینکه اصلاح بکنه، با این رفیق شده!"

من قول میدم که خودش هم این کاره است.



خواهید دید که جریان از این هم جالب تر میشه و خواهید دید که اتفاق ها چطور با این
انرژی ها رخ میدن!



دوستان عزیز کسانی در زندگی ما وارد می شوند، کسانی در مسیر ما قرار می گیرند که:

1) مثل آینه خودمون رو به ما نشون بدن.

بگن تو خودت هم این کاره ای! مثبت
یا منفی! تو خودت هم از این کار ها کردی! و بگن که اگه ناخالصی داری درستش کن و
اگه خلوص داری بیشترش کن!



2) ممکنه بعضی ها بگن که "صد درصد این جمع بندی، مخالف با شخصیت من است!".

کسانی وارد زندگی ما می شوند که به دلیل حساسیت مون، اون ها رو جذب می کنیم.
حساسیت در هر چیزی، در قیافه ی ظاهری یا در رفتار و باطن و روح و روان. یه خانمی
تهران تعریف می کرد می گفت:

" من از بچه گی از مرد های پر مو بدم میومد. هر جا همچین مردی رو می دیدم به
مامانم می گفتم اییییییییییی نگاش کن! حالا یه شوهری گیرم اومده صد رحمت به
گوریل!"

گفتم میدونی چرا این اتفاق افتاده؟



چون از بچگیت گفتی "اه اهه اههه اهههه اههههه اهههههه ....." و انرژی
های تو رفتن و گشتن پشم آلو ترین فرد رو برات پیدا کردن و اون شخص شده شوهرت. گاهی
وقت ها به خاطر حساسیت مون، کسانی رو جذب می کنیم که اصلا هم با ما هم خوان
نیستند. توی قسمت عدم حساسیت این رو توضیح دادیم.



3) گاهی وقت ها کسانی وارد زندگی ما می شوند که 180 درجه با ما فرق دارن تا بشن
وسیله ی امتحان الهی برای رشد ما، به کمال رسیدن ما و رفاقت ما با خدا!

مثل زن امام حسن (ع) که سم میده به امام معصوم و امام رو می کشه.

نکته ی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی مهم: موارد دو
و سه در کمتر از 5 درصد کل موارد هستن. در 95 درصد موارد ما کسانی رو جذب می کنیم
که 1 هستن.



ما این قضیه رو کاملا بررسی کردیم
و بارها آمار گرفتیم. حالا ما اگه از اول استثناء ها رو می گفتیم همه فکر می کردن
که استثناء هستن! نه عزیز من، اگر دیدی همسرت بده و دوستت بده، اولین جایی که باید
بهش شک کنی خودت هستی.

و اما تا اینجا من گفتم که حضور آدم ها در زندگی من و شما
اتفاقی نیست! حالا می خوایم بگیم هیچ رویدادی در زندگی ما تصادفی شکل نمی گیرد!
طبق قانون جذب رویداد هایی جذب زندگی ما می شوند که ما حواس مون رو به اون رویداد
جلب کردیم.

قدرت جذب در حسی است که در فکر ما نهفته است.

وقتی میگی "خسته
نباشین" چی رو جذب می کنیم؟ خستگی رو وقتی میگی "به مشکلاتت فکر
نکن" چی رو جذب می کنیم؟ مشکل رو وقتی به یکی میگی "نیمه پر لیوان رو
ببین!"، دقیقا داری بهش میگی به نیمه ی خالی لیوان فکر کن! این غلط ترین
توصیه است! نیمی از لیوان پر از آب است و نیمی از لیوان پر از هواست! ما باید بگیم
همه ی لیوان رو ببین! اصلا خالی وجود نداره! وقتی میگن نیمه پر لیوان رو ببین، ذهن
تو خودکار داره کشیده میشه به جذب دردسر!

"عصبانی نشو"

"عجله نکن"

"با قیچی بازی نکن"

"دیر نکنی ها"

همه ی اینها یعنی جذب دردسر!

این ها باعث میشه که ما چیزی رو جذب کنیم که بهش تمایل
نداریم. من و شما باید یاد بگیریم به جای اینکه ذهن مون رو درگیر چیز هایی بکنیم
که نمی خواهیم، ذهن مون رو معطوف کنیم به چیز هایی که می خواهیم. ما چیزی رو جذب
می کنیم که فکر ما روی اون متمرکز شده باشه و متاسفانه فکر ما معمولا روی منفی ها
متمرکز است.

تو رو به خدا جذب درد سر بسه! تو رو به خدا بلا خواهی از
کائنات بسه! مشکلات در درون ذهن من و شماست. و بذارین طنز بزرگ زندگی رو براتون
تعریف کنم.

طنز تلخ و بزرگ زندگی من و شما اینه:

"مشکل رو در ذهن مون خلق می کنیم و انرژی هامون رو به
دنبال جذب اون مشکل می فرستیم!"

ما خالق درد سر هامون هستیم. من اصلا و ابدا سیاسی نیستم
ولی بذارید یه مثال بزنم که ببینید ما خودمون برای خودمون دردسر ایجاد می کنیم.
لطفا برداشت سیاسی هم نکنید!

ما داریم بحث تکنیک های موفقیت می کنیم. آقای احمدی نژاد رییس جمهور شد. وزارت
بهداشت در اولین اطلاعیه هایی که داد گفت "مردم سبزی نخورید، وبا شیوع پیدا
کرده".

من رفته بودم یکی از میادین تره بار میوه بخرم. یه خانمی
حدود شاید 15 کیلو سبزی خرید! یه خانم دیگه ای بهش گفت "آخه خانم این چه
کاریه که می کنی! خطرناکه ها! می میری ها!" خانمه برگشت گفت: "ولشون کن
پدر سوخته ها! دروغ میگن! بمیرن همشون! این فلان فلان شده ها میخان حواس ما رو به
سبزی پرت کنن، نفهمیم احمدی نژاد چی کار می کنه!"

خوب دوستان مرغ پخته هم تو قابلمه می خنده به این حرف! من
سه روز تو خونه داشتم فکر می کردم "رابطه ی سبزی و احمدی نژاد چیه؟!"
دیدم با هیچ چسبی این دو تا به هم نمی چسبن.

خوب عزیز من وبا اومده، نخور دیگه. حالا احمدی نژاد بخواد
یه کاری بکنه باید تو رو سرگرم به سبزی بکنه! این آدم با فکر منفیش و ارسال انرژی
منفیش داره چی رو برای خودش جذب میکنه؟ دردسر را.

سوال:

آیا در شهر شما گرانی و تورم هست یا نیست؟

هر کی بگه نیست، دروغ میگه، این که نباشه مگر در خواب، یه واقعیته که هست! ولی اگر
ما شروع کنیم به فحش دادن، آیا قیمت ها میاد پایین می کنه؟



مثلا یه کلاس برگزار کنیم و توش هی فحش بدیم، بعد به آخر جلسه که برسیم، مردم بیان
بگن خدا خیر تون بده شما 200 نفر با این کلاسی که برگزار کردید و فحش هایی که
دادید باعث شدید که گوشت بشه کیلویی 5 هزار تومان!



اگه میشه بگید تا به جای یکی، 4 تا کلاس بگذاریم ؟ بعد اون وقت گوشت میشه کیلویی
هزار تومان! اصلا یه کلاس کمه، یه دوره راه می ندازیم تا گوشت صلواتی بشه!



دوست من ! فحش من و شما که چیزی رو کم زیاد نمی کنه. آدم های این دوره و زمونه فکر
می کنن وقتی که میرن تو مهمونی، هر چی بیشتر فحش بدن، فهم و درک سیاسی شون بیشتر!
مثلا اگه اون به 6 تا نماینده مجلس فحش میده، من برای اینکه بگم سواد سیاسیم بیشتر
به 10 تا وزیر فحش میدم!

یعنی دیگه من چقدر با سوادم! خوب عزیز من فحش تو که به کسی
نمیرسه! مثلا من اگه به یه وزیر فحش بدم چی از اون کم میشه؟! هیچی؛ فقط انرژی منفی
من میره و برام درد سر میاره. ما خالق درد سر های خود مون هستیم!

صبح داره از درد خون شون میره سر کار:

-: داری میری کجا؟

+: دنبال بدبختی هام! کجا! میرم یه خاکی تو سرم کنم! میرم بمیرم! کجا! میرم
قبرستون!

خوب برو، از در که میره بیرون با سر میره تو جوب.

+: دیدی گفتم! زندگی نیست! من باید برم کانادا!

کانادا هم که بره، توی جوب های کانادا میره.

عزیز من داستان یک جای دیگری است.

خیلی ساده است؛ داستان اینه که فکر منفی شما میره و درد سر و بلا رو برامون جذب می
کنه.

توی بحث نگرانی مثال هایی رو که زدیدم رو یادتون هست؟
انرژی منفی نگرانی من شما باعث میشه دردسر ها رو جذب کنیم. مثال خانم صاحب خانه ای
رو که به مستاجر ها فحش می داد رو یادتون بیارید!

به اون دوست مون گفتم که عزیز من تو الان پیش من وایسادی و داری به فحشی که امشب
می خوری فکر می کنی! انرژی تو برات فحش جذب می کنه.

فکر به اهانت میره خود اهانت رو جذب می کنه.

ما آدم ها مثل کسی می مانیم که کلی پول میزاریم تو جیب مون
و صبح تا شب میریم بازار و چیز هایی رو که دوست نداریم میخریم! شب هم میشینیم نگاه
شون می کنیم و می گیم "آخه من که اینا رو دوست ندارم!"ما توی زندگی مون
با انرژی هامون داریم چی رو جذب می کنیم؟

بلا و دردسر رو جذب می کنیم. انرژی ما درکائنات صرف خرید
درد سر می شود. عکس این قضیه هم صادق است. خداوند در قرآن فرمودند: "شکر کن
تا نعمتت را زیاد کنم". وقتی شکر می کنی انرژیت مثبت است یا منفی؟

مثبت؛ این انرژی مثبت دنبال جذب پر تراکم مثبت است. دنبال جذب نعمت و روزی است.



دوستان عزیز داشتیم از قانون جذب صحبت می کردیم. گفتیم که همه چیز انرژی داره. و
حسی که پشت فکر ما هست، چیز ها رو برامون جذب می کنه. گفتیم باید اون چیز رو باور
کنی که انرژیت قدرت جذبش بالا بره و سریع عمل کنه.

گفتیم در جذب، نسبت به آنچه که شما به آن فکر می کنید،
آنچه که جذب می کنید بیشتر خواهد بود. گفتیم که ما آدم هایی رو جذب می کنیم که
مشابه خود ما هستند و پر رنگ تر از ما هستن بنابراین اگر می خوای انسان خوبی وارد
زندگیت بشه،( به عنوان شریک زندگی، به عنوان همکار، به عنوان هم کلاسی، به عنوان
همسایه و ...) باید خوبی ها رو زندگی کنی.

هیچ چیز اتفاقی نیست.



اگر در آپارتمانی زندگی می کنی که تمام واحد های اون هر روز دعوا دارن، مطمئن باش
انرژی خود شما این واحد رو برات پیدا کرده و مقرر کرده که شما در این واحد ساکن
بشی. حالا اگر تو یه فردی شدی که آرامش رو زندگی کردی، خوبی رو زندگی کردی،
اتوماتیک انرژی تو، تو را در جایی (محل کار، خانه، دانشگاه و ... ) می برند که همه
چیز آرام و خوب است.

شریک زندگی ای پیدا می کنی که خوب و آرام است. پس خوبی ها
رو زندگی کنید تا آدم های خوب رو بتونیم به سمت خودمون بکشیم.

دوستان من الان وارد این بحث میشیم که هیچ حادثه ای در
زندگی من و شما اتفاقی نیست و تک تک حوادث را، ما، با فکر و ذهن مون ایجاد می کنید
و به وجود میاریم!

در حقیقت من امروز تعیین می کنم که فردا برام چه اتفاق هایی بیوفته.



دوستان عزیز

حرف ما اینه که ما آدم ها باید یاد بگیریم به آنچه که می خواهیم، فکر کنیم؛ نه به
آنچه که نمی خواهیم! چون در هر دو صورت ما آن چیزی را جذب می کنیم انرژی ِ فکر شما
به دنبال جذب آن چیز است. ما به جای اینکه به تنش ها فکر کنیم، باید خواسته هامون
رو مورد توجه و در خط مقدم ذهن مون قرار بدیم.



دوستان در زمان جنگ، خیلی ها خودشون رو به هر طریقی که می شده می رسوندن به خط
مقدم جبهه. به خاک ریز اول. خواستن هم باید این طوری باشه. خواسته اگه در خط مقدم
ذهن قرار بگیرد ما به سادگی آن را جذب می کنیم.

و اگه این طور بشود، یه دفعه می بینیم که سر و کله ی یه
چیز هایی تو زندگی مون پیدا میشه که سال ها انتظارش رو می کشیدیم. توی بحث ضمیر
ناخودآگاه اشاره کردیم؛ رادیو رو روشن می کنی، مجری دقیقا داره پاسخ سوالی رو میده
که ذهن تو به اون درگیره.

انرژی ها کاملا هوشمندانه، شما رو به سمت چیزی هدایت می
کنن که بهشون فکر می کنید. اگر فکر کنی به چیزی که دوستش نداری، دقیقا آن رو جذب
می کنی و اگر فکر کنی به چیزی که دوستش داری، دقیقا آن چیز رو جذب می کنی. رویداد
های زندگی من و شما آینه ای می شود که تفکرات ذهنی من و شما را به سمت ما باز
بتاباند.

توی بحث ضمیر ناخود آگاه گفتم که:

- با دوست منفی رفاقت نکنید.

- صفحه حوادث مجله رو نخونید.

- فلان نوار رو گوش نکنید.

- فلان مجله رو نخونید.

- ....

چرا؟

چون دقیقا آن ها در کانون توجه قرار می گیرند و ما آن ها
رو جذب می کنیم. شما چیزی رو در زندگی جذب می کنی که به آن چیز بیشتر فکر و توجه
کنید. متاسفانه نوک ِ پیکان ِ فکری ما دائما به سمتی نشانه رفته که آن چیز رو نمی
خوایم.

تلفن میزنه به مادرش:

- مامان چطوری؟

- مشکلی نداری؟

- جاییت درد نمی کنه؟

- ....


می بینید چقدر بامزه ایم!

با این کار مشکل و درد را برای مادرش خلق می کنه.



میگه:

- نمی خوام تحقیر بشم.

- نمی خوام مردم دستم بندازن.

- نمی خوام کسی مسخره ام کنه.

- ....

و دقیقا تحقیر میشه و دستش میندازن و مسخره اش می کنن.

.

.

به هر آنچه که فکر کنی، آن چیز رو جذب می کنید.

.

.

- از کارم متنفرم.

- از فلانی حالم بهم می خوره.

- می خوام از شر فلان چیز راحت بشم.

- خسته شدم از این زندگی.

- چقدر تو ترافیک بمونم.

- همه اش درد، همه اش بیماری.

- ...

و دقیقا این ها رو بیشتر توی زندگیش جذب می کنه.



دوست من وقتی من و شما به چیزی که نمی خواهیم فکر کنیم، دقیقا داریم به کائنات
میگیم ما همین رو می خوایم. از نظر کائنات، ما به چیزی که فکر می کنیم، آن را می
خواهیم.

یه دوست کاسبی تعریف می کرد:

"من چک های برگشتیم رو، اون هایی که رو دستم باد کرده، گذاشتم زیر شیشه. هر
کسی میاد و میخواد چک بده، این چک ها به من هشدار میده که، چک نگیری ها! کلاه سرت
میره! پاس نمیشه ها!

"گفتم تو داری دقیقا به کائنات میگی:

- من چک های برگشتی بیشتری رو می خوام. - من آدم هایی رو می خوام که بیان و سرم
کلاه بزارن.



دوست من به جای اینکه بذاری شون زیر شیشه، ببر و بده به خانمت و بگو "خانم
این ها رو یه جایی بذار که دم دست باشه. همین روزاست که بنده های خدا میان بدهی
شون رو بدن"

ولی وقتی میذاری شون زیر شیشه میز، انرژی های تو کلاهبرداری های بیشتری رو به سمتت
جذب می کنن.



یکی میگه "انقدر بدم میاد از آدم هایی که فلان طور باشن!"

این شخص داره آدم های آن گونه رو جذب می کنه.



طرف میگه "فلان کار نشدنیه. اگر هم بشه انقدر دردسر داره!" این شخص داره
برای رسیدن به آن خواسته، برای خودش جذب دردسر و سختی و بلا میکنه.



وقتی فکر می کنی که شرایط زندگی تو بد است، داری بدی های بیشتری رو به سمت زندگی
جذب می کنی. وقتی افراد با من صحبت می کنن، دقت که می کنم می بینم تمام حرف هاشون
از بدی ها و منفی ها و زشتی های زندگیشونه.

بیشتر در مورد بدی های دوستش میگه. بهشون میگم یه لیست
بنویس از خوبی های دوستت و به خوبی های او فکر کن و ذهنت رو متوجه کارهای مثبت او
بکن و به طرز خارق العاده ای خواهی دید که مثبت های او پر رنگ تر میشه.



اگر ما خودمون را با چیزی که نمی خوایم، رو در رو بکنیم، در واقع داریم کاری می
کنیم که اون ها مثل یک سد محکم جلوی ما بایستند.



دختر خانمی که نامزد بود، یه نامه نوشته بود به من و ازم خواسته بودن که چطور می
تونه زندگیش رو بهتر بکنه. چیزی که می نویسم واو به واو نامه ی ایشونه. ببینید که
چطوری ما خودمون رو در زندگی بدبخت می کنیم!



ایشون نوشته بود که:

"همیشه نگران بودم که آیا می توانم در کنار یک مرد، زندگی آرام و بی دغدغه ای
داشته باشم؟! الان به جایی رسیده ام که فکر می کنم، محبت کردن، با احساس بودن و
انسان بودن، اشتباه است! و از زندگی خسته شده ام. می ترسم که نتوانم زندگی آرام و
پر احساسی داشته باشم. از عادی شدن زندگی بعد از یک مدت، از محو شدن عشق و محبت در
زندگی، از اینکه در زندگی مشترکم شاهد این باشم که ذره ذره آب می شوم و از زندگی
بدون امید و بدون تلاش بیزارم. همه به من می گویند با شرایط روحی بدت  و اوضاع اقتصادی جامعه، فقط باید مثل یک ربات
کار بکنی و دیگر زمانی برای زندگی و عشق ورزی باقی نمی ماند. من از این حالت
بیزارم. از زندگی آینده ام می ترسم. از شروع زندگی هراس دارم. از تکراری بودن و یک
نواخت بودن زندگی ام می ترسم.....

"این آدم داره چی رو جذب می کنه؟

تمام درد سر های عالم رو به زندگیش جذب می کنه.

خوب بگو:

"من دوست دارم زندگی عاشقانه ای داشته باشم. من دوست دارم همسر پر احساسی
داشته باشم. من دوست دارم در زندگی آرام کنار همسرم، این رو داشت باشم ... اون رو
داشته باشم ...."

باز هم تکرار می کنم. روی چیزی که می خواهی به آن برسی،
متمرکز بشو؛ نه روی چیزی که نمی خوای به اون برسی! آگاهانه و با یک حس قشنگ و
دلچسب، فکر کنم که از زندگیت چی می خوای؟ یادت باشد، انرژی تو آنچه را که به آن
فکر می کنی برای تو جذب می کنه. چه فکر درست، چه فکر غلط! چه فکر مثبت، چه فکر
منفی!

و وقتی به یک چیز مثبتی فکر کردی و از درون از این فکر
مثبت لذت بردی، کائنات اون چیز رو برات پدیدار میکنه و جلوی چشمت نمایانش می کنه.



به جای اینکه فکر کنی به اینکه "نباید رفتارشون با من این طور باشه"،
فکر به این که "رفتارشون باید با من چطور باشه." به جای اینکه به بدهی
هات فکر کنی، به حس قشنگی فکر کن که بعد از پرداخت همه ی بدهی هات و پاس شدن اون
چک ها داری. از الان خودت رو در اون عالم ببین.

به طرز کاملا شگفت انگیزی، علل و عواملی رقم می خوره که
تمام چک های تو پاس بشه. به جای اینکه فکر کنی که این بیماری تو را از پا می
ندازه، به آینده ی نزدیکی فکر کن که سالم هستی و پر انرژی و شاداب هستی و داری
زندگی می کنی.



بعضی ها هم که انقدر بامزه ان که برای تفکرات منفی و غلطشون با دیگران شرط هم می
بندن! این ها انقدر با حالن که آدم میخواد لپشون رو گاز بگیره!



- حالا ببین! اگه امروز یه اتفاقی نیوفتاد که حال ما رو بگیره! حالا ببین!

بعد هم که اتفاقه میوفته:

- دیدی! دیدی! می دونستم!

چی چیو میدونستم!

تو خودت داری با انرژیت اون اتفاق بد رو رقم میزنی.



- من که می دونم! امروز تو اداره با فلانی درگیر میشم! شرط! (دستش رو دراز می کنه
که با همکارش شرط ببنده)

بعد که میزنن هم دیگه رو له می کنن:

- دیدی! دیدی گفتم!



-ما می تونیم این طور فکر کنیم که "نمی تونم!"، "نمیزارن!"،
"نمیشه!" و تک تک این ها آفریده می شوند! زندگی من و شما آن گونه خواهد
بود که ما آن رو خلق می کنیم. دوست من، زندگیت رو در آینه ی ذهن، درست خلق کن. به
زندگی ایده آلت فکر کن.

خودت رو در اون زندگی احساس کن، مثلا ماهی ای که شناور در
تنگ آب است. با عمق وجودت اون زندگی قشنگ رو حس کن و به انتظار معجزه بنشین. آن هم
در زمان بسیار کوتاه، مثلا یک ماه! نه اینکه 10 سالی به انتظار بنشینی ها! نه!
معجزه می کند در زمان بسیار کوتاه!



نتیجه ای که گرفتیم:

اتفاقات پیرامون ما به واسطه ی انرژی های ما رقم می خورد و شکل می گیرد. خودمون
خالق اتفاق های زندگی فردا و پس فردا مون هستیم. پس لطفا اتفاقات رو خوب خلق کن.

و اما چهار نکته در مورد رویداد های زندگی:



1) رویداد ها، حاوی پیامی برای ما هستند.

2) رویداد ها، حاوی برکاتی برای ما هستند.

3) هر چه پیش آید، خوش آید.

4) خیر مقدم به رویداد ها.



خوب بریم سراغ توضیح هر کدام از آن چهار نکته.

1) رویداد ها، حاوی پیامی برای ما هستند:

در روان شناسی موفقیت، یک بحثی وجود داره به اسم "سوال طلایی". در هر
جای دنیا، هر مدرس تکنیک موفقیتی می داند که سوالی هست به نام "Golden Question". سوال طلایی میگه همیشه از خودت بپرس "این رویداد برای
من چه پیامی دارد؟" هیچ اتفاقی در زندگی ما روی نمی دهد مگر اینکه برای ما
حاوی درس و پیامی باشد.



دوستان عزیز، خدا فقط با اولیا و پیامبران خودش صحبت نمی کند! خدا با تک تک من و
شما به واسطه ی اتفاقاتی که پیرامون مان می افتد، صحبت می کند. بعضی ها میگن
"خدا با قرآن با ما صحبت می کنه." بله درسته، ولی همه ی صحبت خدا با ما
در قرآن نیست.

روان شناسی موفقیت میگه "اگر به اتفاقات پیرامونی
خودت فکر کردی و درس اون اتفاق رو گرفتی، بدان که آن اتفاق با اون درس آمده است که
تو را یک پله از نردبان موفقیت زندگیت بالاتر ببره و تو یه قدم بیشتر رشد کنی. رشد
مادی و رشد معنوی."



زمان حضرت داوود و سلیمان، یکی از ویژگی هایی که فقط در اون زمان بود و هیچ زمان
دیگری دیده نشد، چه قبل و چه بعد از آن زمان، آن بود که عزرائیل به شکل آدمیزاد
بین مردم رفت و آمد داشت! همه می دیدنش.

اگر عزرائیل میومد به یکی می گفت سلام، اون شخص می دونست
که این سلام یعنی خدا حافظ! یه جوانی داشت تو خیابون رد می شد، عزرائیل یه دفعه
اومد جلو گفت سلام! جوان رنگ از رخش پرید!

- "می خوای بکشی؟"

+ "نه بابا داریم میریم سینما فیلم ببینیم!"

- "آخی. پس نمی خوای منو بکشی؟"

+ "نه بابا، گفتم که؛ همین جور شانسی داشتیم رد می شدیم!"

- "عزرائیل جان! الهی قربونت برم! حالا که نمی خوای بکشی بیا یه قول مردونه
به ما بده؟!"

+ "چی می خوای؟"

- "قول بده هر وقت خواستی منو بکشی، قبلش خبرم کنی؟"

+ "باشه بابا قبوله."

- "قول؟"

+ "قول. برو خیالت راحت. قبلش من حتما میام و بهت میگم که آماده باش."

جوونه گفت "آخ چه با حال. حالا میریم هر غلطی دل مون می خواد می کنیم. وقتی
ازراییل اومد گفت آماده باش، توبه می کنیم!"

رفت هر غلطی خواست کرد تا پیر پیر پیر پیر پیر پیر شد.

عزرائیل اومد گفت "بریم؟"

- "کجا؟"

+ "اون دنیا!"

- "عزرائیل یادته جوون بودم ؟"

+ "اره بابا داشتم می رفتم سینما فیلم ببنیم!"

- "خب تو قول داده بودی خبر کنی!"

+ "من قول دادم یه بار خبرت کنم. هزار بار خبر کردم."

- "کی؟"

+ "وقتی تو بم زلزله اومد 40 هزار نفر مردن، بهت گفتم
آماده باش! وقتی داشتی می رفتی خونه و یه موتوری جلوی روی تو تصادف کرد و مُرد،
بهت گفتم آماده باش! وقتی داشتی می رفتی خونه و اطلاعیه ترحیم همسایه تون رو دیدی،
بهت گفتم آماده باش! وقتی مو هات ریخت و سفید شد، بهت گفتم آماده باش! وقتی
دندونات مصنوعی شد، گفتم آماده باش! وقتی بابات مرد، گفتم آماده باش! مرد حسابی من
به تو قول دادم یه بار بهت "آماده باش" بدم، هزار بار خبرت کردم، تو
خوابی!"



دوستان عزیز ما آدم ها هزار کار می کنیم به یک دلیل! خیلی ها میرن مشاوره میگن
"من فلان پسر یا دختر رو می خوام. از هزار راه رفتم و نشده. حالا اومدم شما
یه راهی نشونم بدی؟"

ما آدم ها هزار کار می کنیم به یک دلیل و برای رسیدن به یک
خواسته! خدا یک کار می کند به هزار دلیل!

خدا هیچ وقت نمیاد اون موتوری رو جلوی پای من بکشه که به
من درس بده! این که عین بی انصافی است! یک انسان دیگری بمیرد که من درس بگیرم! خدا
آن موتوری را می کشد به هزار دلیل! و یکی از اون هزار دلیل تک تک انسان هایی هستند
که در صحنه حاضر اند.

من دارم با عصبانیت میرم خونه ی مادرم که فریاد بکشم سرش و به مادرم بگم "بی
خود کردی فلان کار رو کردی!" او داره میره مال یک یتیم را بخورد. اون یکی
داره میره محل کارش پیش رییسش تا زیر آب همکارش رو بزنه. اون یکی داره فکر می کنه
"برم یه کلاهی سر کسی بزارم."

اون یکی ......

اون یکی ......

اون یکی ......



و جلوی پای ما یک موتوری می میرد. خدا یک کار می کند به هزار دلیل! یکیش منم و
بخشی از دیگر دلایلش هم "اون یکی" ها هستن! امکان ندارد که ما ها اتفاقی
در این صحنه حاضر شده باشیم!

اگر بخوایم از نظم دنیا براتون بگیم ، میتونم به اندازه ی یک سمینار سه روزه، از
صبح تا شب براتون از نظم و نظام دنیا و هستی براتون بگم که زار زار گریه کنید! که
بدونید آنقدر دنیا منظمه، انقدر دنیا منظمه که هیچ چیزی بی حساب و کتاب و بی نظم
نیست!

دقیقا باید ما ها اونجا می بودیم و اون موتوری اونجا می
مرد! خدا داره میگه:

"می خوای بری سر مادرت داد بزنی؟ خوب برو بزن! این رو جلوی تو کشتم که بدونی
شاید یه دقیقه دیگه هم زنده نباشی! برو بزن! بعد ببینم بعد از مرگت هم گردن کلفتی
می کنی؟ صدات رو بلند می کنی؟ می خوای بری مال یتیم رو بخوری؟ برو بخور! این رو
جلوی پای تو کشتمش. شاید مال یتیم رو کشیدی بالا و قبل از اینکه از گلوت بره پایین
کشتمت! اون وقت میتونی جوابی بدی؟ برو بخور!

خدا به واسطه ی تک تک اتفاقاتی که در پیرامون ما میوفته با
ما حرف میزنه.



من چندین ماه قبل بیمار شدم و 40 روز در بستر افتادم. اتفاقی نیست که من 40 روز در
بستر بیماری افتادم. خدا داره با من حرف میزنه:

"عمو! این همه مغروری توی خونه این همه شاخ و شونه برای زن و بچه ات می کشی،
میگی «من میگم این کار رو بکنیم و الا پرت تون می کنم بیرون!» عمو! یه ویروس
کوچولو که زیر میکروسکوب هم به زور دیده می شود، 40 روز کله پات کرد!

بی خود "من من" نکن! یه عمر راست راست راه رفتی،
هر چی بهت گفتیم «خدا خدا خدا خدا ... گفتی «خدا کیه ؟ ول مون کن بابا ! یه چیزی
این قدیمی ها کردن تو کله تون !این آخوند ها گفتن خدا !»

یه عمر راست راست راه رفتی، بهت گفتم «خدا» نفهمیدی!!! شاخ و شونه کشیدی!!! حالا
40 روز می خوابونمت که به بالا نگاه کنی، 40 روز بهت فرصت میدم که ببینم من رو می
بینی؟

"بعد توی این 40 روز چی کار می کنه؟

هی زل میزنه به در و دیوار؛ ترک های در و دیوار و سقف رو کشف می کنه! "یادم
باشه خوب شدم ایزوگامش رو درست کنم!" و باز پیام را نمی گیریم!



"من تهران تا جایی که می تونم میرم بهشت زهرا و تا جایی که می تونم میرم غسال
خانه و شستن مرده ها رو می بینم چون درس بسیار بزرگی برام داره. مرده های یخ زده
ای که پرت میشن این ور و اون ور. این پرت میکنه برای اون اون لیف میزنه اون یکی آب
می گیریه و آخر هم فیتیله پیچ می کننش و می ندازن بیرون.

میرم که درس بگیرم "این عاقبتته ها! بی خود خودت رو گنده نکنی! مغرور نشی! من
من نکنی! خیلی ها میان این بالا وای میستن که بگن من! خدا اون روز رو برای من
نیاره که بخوام خودم رو گنده بکنم."



شب دارم میرم خونه؛ میبینم همسایه روبروییم که صبح باهاش احوال پرسی کردم، آگهی
ترحیمش رو زدن به دیوار! "اِی ... کی مرد؟ حالا یعنی شام کی میدن؟ خدا کنه
قیمه نباشه! این ماه محرمیه مُردیم انقدر قیمه خوردیم! مرغ باشه خوبه!!!"

پیام نمی گیریم!



دارم میرم یه جلسه ی مهم. ماشینم پنچر میشه. فکر می کنید این پنچری اتفاقیه؟ به
خدا ذره ذره ی این عالم مامور های خداوندند. فکر می کنید میخه همین جوری شانسی
پیدا شد و رفت تو لاستیک ماشین من؟



نخیر. من امروز دارم میرم جلسه که توی جلسه حال فلانی رو بگیرم و سکه ی یه پولش
کنم! آنچنان امروز خردش کنم که یه دو ماهی نتونه بلند بشه. یه دفعه ماشین پیس!
پنچر میشه. کائنات میگه "یک ربع معطلت می کنم. میخام یه ربع نگهت دارم. عمو
جان کاری که میخوای بکنی اشتباهه. بیشتر فکر کن. صبور باش."



تهران سوار هواپیما شدم. شرکت ها موقعی که کارت پرواز میدن رعایت می کنن که در یک
ردیف یا آقا بنشیند یا خانم، مگر اینکه زن و شوهر باشن. خارج قر و قاطیه. به ندرت
می بینی که یک زن و مرد غریبه رو طوری کارت داده باشن که کنار هم بشینن. من نشستم
روی صندلیم.

دو ردیف جلوتر یه خانم نشسته بود که فکر کنم یه 50 کیلویی
لوازم آرایش مصرف کرده بود! یه آقایی در حالی که داشت میومد و کارتش رو نگاه می
کرد که کدوم ردیف باید بشینه، یه دفعه چشماش گرد شد؛ دید صندلیش کنار خانمه است!
من دقیقا از دو ردیف عقب تر دیدم که چشم هاش برق زد! پیش خودم گفتم "خدا به
داد برسه"

بعد آقاهه در حالی که داشت از دور با خانمه خوش و بش می
کرد، یه دفعه تق کله اش خورد اون قسمتی که ساک ها رو میزارن. گفتم "ببین خدا
داره بهت میگه نکن! سرت رو کوبید که بگه نکن! خجالت بکش! حالا یه خانمی کنارته
درست بهش نگاه کن! یک انسانه! مثل حیوان به اون نگاه نکن! دنبل سوء استفاده نباش!
مثل بچه آدم بنشین تا برسی به مقصد!"

تازه؛ آقاهه که نشست، همین طور که سرش رو گرفته بود، داشت
با خانمه خوش و بش می کرد! گفتم خوب نمی فهمی چی کارت کنم! حالا باید منتظر دردسر
بزرگ تر باشی.

خدا اول تلنگر را می زند، پیام را می دهد، درس رو میده ولی
اگه نگرفتی مقصر خودت هستی!



یه وقتایی هوس می کنی غیبت کنی هوس می کنی تهمت بزنی فکر می کنی این اتفاقیه؟
امکان ندارد. معلم کائنات داره به تو معلم جدیدی رو معرفی می کنه که از او درسی
بگیری. تا کسی به ذهنت آمد که غیبت او را بکنی، بگو "معلم کائنات استاد دیگری
رو به من معرفی کرده. این بی خودی توی ذهن من نیومده. من باید برم از این آدم یه
چیزی رو یاد بگیرم."



علی (ع) فرمودند: "عبرت ها چقدر فراوانند، عبرت پذیران چقدر اندک"



ما آدم ها خیلی جالبیم!

شعر می سازیم برای راه رفتن زیر باران.

دیدید آدم هایی رو که شعر نو میگن:

"و باران که آمد

مرا نرم و چیک چیک بارید

"همین آدم وقتی زیر باران می ماند، به زمین و زمان فحش میده!

خوب؛

گنجشک ها رو دیدید توی درخت ها؟

جیک جیک جیک جیک جیک جیک .....

روزهایی که باران می آید را فقط می دویم که به مقصد برسیم؟

عزیز من بایست و این دفعه به یک درخت نگاه کن و دنبال آن گنجشک بگرد.

می دونید چی می بینیم؟

تک تک گنجشک ها رو می بینید که هر کدام برگ پهنی رو پیدا کردن و زیر اون برگ پهن
آرام نشستند. برگی که اونها رو از باران مصون نگه می دارد. و رگبار که تمام میشه،
همه ی گنجشک های درخت شروع می کنن به خواندن! اون گنجشک داره به ما درس میده ولی
ما که درس نمی گیریم! خوابیم! علی (ع) فرمود! گنجشکه داره میگه "عزیز من،
وقتی رگبار های زندگی بر تو باریدن گرفت، سرپناهی پیدا کن و آرام باش؛ سر پناه
برای من گنجشک یک برگ است، برای تو خدا؛ وقتی رگبار های زندگی تمام شد موقع این
است که بزنی زیر آواز!"

ما چه کار می کنیم؟

وقتی رگبار زندگی، سختی زندگی میاد و تمام میشه:

- کمرم شکست.

- این چه مصیبتی بود.

- حالا بعدی رو خدا به خیر کنه.

و از گنجیشکه درس نمی گیریم!



خورشید هر روز صبح طلوع می کند، هر روز غروب خورشید با ما خداحافظی می کند.

داره بهمون درس میده!

میگه خورشید زندگی من و شما روزی طلوع می کنه و روزی غروب،
که خیلی هم زمانش طولانی نیست! و همان زمانی که خورشید در سرزمین من و شما غروب می
کند، در سرزمین دیگری بلافاصله طلوع می کند. بازم داره بهمون درس میده!

فکر نکن با مردنت زندگی تمام می شود. تو در جای دیگری بعد
از مرگ طلوع خواهی کرد.



یه دختر بچه ای دبستانش نزدیک خونشون بود. پیاده می رفت و میومد. یه روزی که باران
تندی میومد، مادرش نگران شد و لباس پوشید و دوان دوان رفت به سمت مدرسه، دید دختر
کوچولو داره آواز می خونه و میاد و هر رعد و برقی که میزنه میپره بالا و به نشانه
ی خوشحالی فریاد میزنه!

مادرش گفت "چی کار می کنی؟"

گفت "مامان ببین، خدا داره ازم عکس میگیره!"

فکر می کرده اون رعد و برق فلش دوربین خداست.

و چقدر بچه ها از من و شما عاقل ترند!

ما اگه دوربین خدا رو ببینیم مگه جرات داریم هر کاری بکنیم؟!



ما میگیم "نه بابا! این دوربینا که میگن مخفیه، سرکاریه! گاز بده برو! راحت
باش"



یه دوستی می گفتم "من اصلا ماشینم رو نمی شورم!"

گفتم "چرا؟"

گفت:

"ما تا می شوریم باران میاد کثیفش می کنه. بعد یه بیست روزی که نمی شوریم و
لجن از ماشین داره می باره، می برم که بشورم ولی خودم هم میدونم من امروز بشورم،
فردا باران میاد! میخاوم برم با چند تا کارواش قرارداد ببندم! میخوام بهشون بگم میخواین
مشتری براتون بیاد؟! ماشین منو بشورین فردا بارون میاد! همه ماشینا گلی میشن و پس
فردا صف میکشن اینجا!

"گفتم "عمو. خدا داره با تو حرف میزنه و تو خوابی! خدا داره میگه که
وقتی ماشین گلی و لجنی و کثیفت رو شستی، باران رحمت من باریدن می گیرد! دل سیاهت
رو بشور تا باران رحمت من بر زندگی تو باریدن بگیرد! چرا پیام رو نمی گیری؟!
کارواش چیه؟!"



خدا با ما حرف می زند! ولی علی (ع) فرمود اونهایی که این حرف ها رو می شنوند و درس
و عبرت می گیرن متاسفانه خیلی کم هستن! اگر من و شما اهل موعظه شنیدن و پند شنیدن
باشیم، زره زره ی عالم به من و شما درس می دهد.



حسن بصری رو می شناسین؟



در سریال "جابر بن حیان"، اون پولداره که دزده میخواست دخترش رو بگیره،
اون حسن بصری بود. حسن بصری داشت می مرد. شاگردان بسیار بزرگی هم ایشون تربیت
کردند و به اسلام تحویل دادند.

یکی از شاگردای ایشون در لحظات آخر از ایشون پرسید:

"استاد؛ میخوام از شما بپرسم که استاد های شما در طول زندگی چه کسانی بودند؟

"حسن بصری گفت:

"من در طول زندگی اساتید زیادی داشتم ولی سه نفر بهترین و اساسی ترین استادای
زندگیم بودند.

اولین استاد من یک راه زن بود!

هر شب می رفت که قافله ای رو
بدزده و مسیری رو ببنده و چیزی به طورش نمی خورد! صبح که می دیدمش می پرسیدم دیشب
راهزنی کردی؟ سد راه قافله ای شدی؟ می گفت نه. دیشب که چیزی نصیبم نشد ولی امشب ان
شاء الله و به لطف خدا یه قافله بهمون می خوره! و هرشب کارش همین بود که بره و دست
خالی برگرده و بگه به لطف خدا فردا یه قافله میزنیم!

و لطف خدا!

[حسن بصری میگه] من خیلی عبادت می کردم ولی نمی دیدم که
این عبادت ها ما رو با خدا رفیق کرده باشه. احساس نمی کردم به خدا نزدیک شدم. یک
استاد بزرگ من این راه زن بود که به من یاد داد که اگر به نتیجه هم نمی رسیم،
آنقدر ادامه بده و به لطف خدا امیدوار باش که به نتیجه برسی.

استاد دوم من یک توله سگ بود.

یک روز داشتم از مسیری عبور می
کردم و بسیار تشنه بودم. رودخانه بود. رفتم کنار رودخانه آب بخورم. توله سگی هم
تشنه بود و آمد که آب بخوره. وقتی به کنار رودخانه آمد تصویر خودش رو توی آب
میدید. از تصویر خودش میترسید، پارس می کرد و عقب عقب می رفت. 4، 5 باری جلو آمد و
از ترس به عقب برگشت.



بعد فکر کرد که این چاره ی کار نیست و اگر میخواد رفع تشنگی بکند، باید مانع را از
سر راه بردارد. باید با اون مانع خودش رو مواجه کنه و با فرار کردن به جایی نمی
رسه. توله سگ عقب عقب رفت و پرید روی تصویری که توی آب میدید! و وقتی پرید توی آب
اون تصویر محو شد و خودش رو سیراب کرد و اومد بیرون. اون توله سگ به من یاد داد که
"با موانع زدگیت رو در رو شو و از مسائل زندگیت گریز نداشته باش"

سومین استاد من دختر بچه ای بود.

شب بود و داشت می رفت به سمت
مسجد. شمع روشنی در دستش بود. منم از اونجایی که همیشه نگران آتش بازی بچه ها
بودم، رفتم جلو و با نگرانی بهش گفتم "دخترم این شمع رو کی برات روشن کرده؟
[حسن بصری میگه] دوست داشتم که بگه خودم نکردم و من دست به آتیش نمی زنم.

دختر یه لبخندی به من زد و بدون اینکه جواب بده شمع رو فوت
کرد و گفت "همونی که شمع رو روشن کرده، خاموشش کرد الان" خاموش کننده ی
شمع همانی است که آن را روشن کرده بود. و دخترک داشت به سمت مسجد می رفت.

[حسن بصری میگه] ناگهان یک فکری در ذهن من جرقه زد. دخترک
به سمت مسجد می رفت و شمعی رو روشن کرده بود و خودش شمع رو خاموش کرد. فهمیدم نوری
که در درون ما روشن می شود، اگر در مسیر حق قدم برداریم خدایی هست که آن نور را در
درون ما شعله ور می کند. و همون خدا کسی است که اگر از مسیر حق رو به مسیر باطل
تغییر بدیم، می تواند اون نور را خاموش بکند.



[حسن بصری میگه] من بعد از این سه تا استاد، صدها استاد داشتم. من با جنگل حرف می
زدم. من با رودخانه حرف می زدم. من با حیوانات حرف می زدم و از هر کدوم درسی می
گرفتم.



"پس دوستان عزیز، همه چیز برای ما حاوی
درس و پیام است. از کجا بدونیم که این درس و پیام رو درست گرفتیم؟ اصلا مهم نیست
که درس رو درست بگیری یا غلط، مهم این است که پیام بگیری.

شما یه بازی رو که تا حالا انجام نداید، وقتی برای اولین بار به شما قوانین و
شرایط یاد داده میشه، دفعه اول شاید در عرض چند دقیقه شما در آن بازنده باشید و
شکست بخورید.

دفعه دوم ...

دفعه سوم ...

دفعه چهارم ...

آرام آرام زمان باخت تون رو بیشتر می کنید و به تجربه و
مهارت تون اضافه می کنید تا کار به جایی می کشد که شما برنده خواهید بود. داری
میری خونه. تو مسیر خونتون، ماشین جلویی شما چرخش میوفته توی جوب. مهم اینه که فکر
کنی "چرا جلوی من باید یک ماشینی چرخش توی جوب بیوفتد؟" و سعی کنی یه
پیامی از این دریافت کنی و درست و غلطش مهم نیست.



اگر شما هر روز شروع به تجزیه و تحلیل آنچه که می بینید و می شنوید و درک می کنید
بکنید، آرام آرام ذهن شما به اون مهارتی میرسد که دیگه همیشه برنده ی بازی خواهید
بود. در واقع دیگه پیام هایی که می گیرید کاملا درسته.



2) رویداد ها، حاوی برکاتی برای ما هستند.



دوستان عزیز مطالب زیر قصه نیست ها!

حرف هایی که مثل خود شما ها، شاگرد های همین کلاس ها گفتن.



دختر خانمی در تهران می گفت:

"من صبح روز عروسی، حالم بسیار بد شد و خیلی زود رسوندنم به نزدیک ترین
بیمارستان و در اورژانس بستری شدم و سرم بهم وصل کردن. سریع چندتا آزمایش و تصویر
برداری و کارهای دیگه .... به من گفتن «شما در شرایطی قرار دارید که دو سه روزی رو
باید در بیمارستان مهمان باشید. وضعیتتون بسیار بسیار وخیم است.»



به دکتر ها گفتم «امشب، شب عروسی منه و ما سالن گرفتیم، مردم رو دعوت کردیم!» گفتن
«ما تضمینی برای جان شما نداریم. میتونی از بیمارستان بری بیرون ولی این برگه رو
امضا کن و برو ولی ما میگیم خطرناک است که شما پات رو از بیمارستان بزاری بیرون.»

دیگه چاره ای نبود جز موندن! موندم ولی شروع کردم زار زار
گریه کردن. گریه می کردم ها. تقریبا دو سه ساعتی گریه کردم تا اشک دونم رو خالی
کنم!!! [البته اشک دون خانم ها که خالی بشو نیست!!! ماشاء الله به نیل وصله]

از این ور با سرم آب میومد تو بدنم، از اون ور با اشک می ریختمش بیرون. چرخه ی آب!

بعدش دیگه خودم خسته شدم. مُردم اِنقدر گریه کردم. گفتم
بذار سرم رو به یه چیزی گرم کنم دردم یادم بره. نگاه کردم دیدم تخت بقلی یه خانمیه
که تخت گرفته خوابیده. تخت اون وریش یه خانمی بود بدتر از من. گریه می کرد 180 !!!
گفتم این خانمه خوبه.

بهش گفتم «خانم چیه؟؟؟ دردت چیه؟؟؟ گریه می کنی؟؟؟»

گفت «الهی بمیره!»

گفتم «الهی! الهی! کی؟»

گفت «شوهرم!»

یکم با هم حرف زدیم «خوب چرا آخه؟ چی شده؟»

گفت «فلان فلان شده داره هوو میاره سرم!»

خلاصه حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم؛ دیدم هووش خودمم!

"دوستان این قضیه واقعیه.

دقیقا اتفاقی است که در تهران افتاد و این خانم تعریف کرد
و وقتی تموم شد همه مرده بودن از خنده. رویداد ها برای ما حاوی برکاتی هستند. ولی
این برکات شاید بلافاصله خودشون رو نشون ندن. شاید لازم باشد زمانی بگذرد تا آن
برکت دیده بشود. و اگر غر زدی و هر چه بیشتر حالت منفی پیدا کردی شاید اون برکت
دیر تر خودش رو به تو نشون بده!



خانمی تعریف می کرد:

"من با شوهرم داشتیم میرفتیم عروسی. ماشین بغل دستی ما کنار ما نبود و
کمی از ما عقب تر بود. یه موتوری با سرعت خورد به بغل ماشین کناری ما و آینه ی
راننده کنده شد و پرت شد جلو. دقیقا از پنجره اومد تو و تق خورد پس گردن من!

من اصرار می کردم که «حالا چیزی نیست، بریم عروسی» شوهرم
می گفت «نه! باید بریم بیمارستان» انگار از خداش بود یه بهونه گیر بیاره که نریم
عروسی! تو راه بیمارستان من از ته دل گریه می کردم و با خودم می گفتم «خدایا
داشتیم می رفتیم کجا چه جوری عکس بگیریم! حالا داریم میریم کجا چه جوری عکس
بگریم!»

چون ضربه توی گردن خورده بود و گردن محیطی است که بصل
النخاع از اون رد میشه و ضربه به گردن بسیار خطرناکه و میتونه باعث فلج دائم فرد
بشه، بلافاصله ایشون رو می برن برای تصویر برداری و اون دوستی که مسئول رادیولوژی
بوده، کمی عجله می کنه.

(اونهایی که تا حالا رفتن رادیولوژی و ازشون تصویر گرفتن،
میدونن که خیلی دقت می کنن که دقیقا اون محلی رو که پزشک خواسته تصویر بگیرن) و
چون ضربه در گردن بوده و مسئول رادیو لوژی کمی عجله می کند، تصویری که گرفته میشه
از گردن و بخشی از سر گرفته میشه.

پزشک ها میگن خانم در گردن شما چیزی نیست ولی این قسمتی از
سر شما که در عکس افتاده یه لکه مشکوکی را می بینیم. بلافاصله شما باید اسکن بشید.
بعد از اسکن دکتر ها میگن خانم یک لکه خونی در سر شما وجود دارد که اگه همین الان
عمل نشه، حداکثر تا یک هفته ی دیگه شما را می کشد. این لکه هم هیچ ارتباطی به ضربه
گردن شما ندارد.

رویدادها برای ما حاوی برکت اند، انقدر جزع و فزع می کنیم،
نمی زاریم برکت خودش رو به شما نشون بده.



یه خانمی می گفت:

"اون اوایل که من ازدواج کردم. انقدر شوهرم بابا و مامانم اینا رو تحویل
می گرفت. بعد از اینکه ازدواج کردیم گفت اگه خونه ی بابات بری قلم پات رو خرد می
کنم!!! چشم دیدن بابات رو ندارم! من هر کلک زنانه ای بلد بودم میزدم تا بتونم
مامانم اینا رو ببینم.

با خودم گفتم بذار یه کلکی سوار کنم! یه روز وقتی شوهرم از
در اومد، شکمم رو گرفتم و داد زدم "آی دلم آی دلم ...." می گفت: چته؟

می گفتم: نمیدونم! فقط درد دارم.

- بریم دکتر؟

- نه!

- ای بابا اگه درد داری بریم دکتر دیگه!

- نه حالا ببین یکم خوب شدم. میگم زنگ بزنم مامانم بیاد بهم سر بزنه؟

- پاشو پاشو بریم این جور نمیشه.

ما رفتیم دکتر و دکتر گفت خانم دردت کجاست؟

الکی گفتم شکمم.

دکتر دستور عکس برداری داد.

عکس رو که گرفتیم، دکتر گفت خانم یه غده ای در شکم شما هست که اگر عمل نشود، به
محض اینکه غده باز بشه و در بدنتون ترشح بکند شما را خواهد کشت.

به شوهرم گفتم میشه بری یه لحظه بیرون!

وقتی رفت بیرون گفتم آقای دکتر به خدا فیلم بود!

گفت خانم من به فیلم شما کار ندارم، این عکس و این هم غده.

و من بعد از عمل به شوهرم گفتم که دروغ گفته بود و شوهرم به شکرانه ی اینکه من به
واسطه ی اون دروغ و محبت به خانواده ام از یک بلا نجات پیدا کردم، انقدر رابطه اش
با مامانم اینا خوب شد که ما الان طبقه دوم مامانم اینا زندگی می کنیم!

دوستان عزیز ! همه ی رویداد ها برای ما حاوی برکاتی هستند، صبور باش و انتظار بکش
تا اون برکت رو ببینی.

3) هر چه پیش آید، خوش آید.

قدیمی ها میگفتن "الخیر فی ما وقع" ...
خیر در آنچه که اتفاق می افتد است. قدیمی ها رو می دیدین چقدر از ما آرام تر بودن.
مثلا قدیمی ها انرژی درمانی می کردن؟ آب درمانی می کردن؟ کلاس یوگا می رفتن؟قدیمی
ها باور های آرام ساز داشتند.



اگر به یه قدیمی می گفتن "بچه ات افتاده و پاش شکسته" با آرامش کامل می
گفت "الخیر فی ما وقع". الان به ما بگن یکی از اعضای خانوادت پاش شکسته
چه واکنشی نشون میدیم؟ خدا در قرآن سوره ی شرح آیه ی 5 و 6 می فرماید: "فان
مع العسر یسرا ان مع العسر یسرا"



انقدر قشنگ گفته که من هر وقت میبینمش کلی ذوق می کنم. "بدان که به همراه هر
سختی آسانی است." اِنَّ در زبان عرب حرف تاکید است. وقتی خداوند دو بار اِنَّ
رو تکرار کرده یعنی اینکه دو بار دارن تاکید می کنن. حتما حتما. مطمئن مطمئن باش
ایزو 9002! شک نکن.



من با خواهرم داریم میریم بیرون. میایم از پله ها بریم پایین میگم "خواهر گاز
رو بستی؟" میگه "بله بستم" میریم تو پارکینگ میگم "خواهر گاز
رو بستین دیگه؟!" چرا دو بار میگم؟ چون میخوام مطمئن بشم و تاکید بکنم که گاز
رو حتما بسته باشه.

خداوند اینجا دو بار تاکید کرده. دو بار اِنَّ رو گفته و
دو بار هم خود جمله رو گفته. در کل میشه 4 بار! خدا میگه مع العسر. مع چیزی است که
در درون چیز دیگری باشد. خدا می فرماید در دل سختی، آسانی است.



جالبه! العسر با الف و لام اومده این الف و لام دو تا مفهوم داره اینجا.

1) الف و لام جنس: یعنی هر عسری. یعنی هر چیزی در عالم که
سخت باشه در دل خودش یسر رو هم دارد. خیلی قشنگه!



2) الف و لام معرفه: یعنی چیزی که تو میشناسیش. العسر یعنی تو سختیت رو میشناسی
ولی یسر الف و لام ندارد، یعنی تو آسانیت رو نمی شناسی.

بذارید این دو تا آیه رو براتون معنی کنم.

خداوند فرمودند حتما حتما حتما حتما در دل و به همراه هر
سختی، آسانی است که این شامل تمام همه ی سختی های عالم است و استثنا ندارد. سختی
هایی که شما میشناسید و آسانی ها و گشایش هایی که نمی شناسید. ما نمی بینیم این
آسانی رو؛ خدا چه کند؟ خدا داره قول میده.



هر چه پیش آید خوش آید.

دوستان عزیز هر چه پیش آید نه هر چه ما آن را پیش بیاریم! یعنی اینکه الان به من
زنگ بزنن بگن فلان اتفاق افتاده. یه پسر جوانی می گفت که:

"دیشب تو کوچه راه می رفتم. یه دختر خانمی رو دیدم. یاد صحبت های فرهنگ
افتادم گفتم «هر مساله موهبتی است الهی». رفتم جلو بهش تنه زدم گفتم «الخیر فی ما
وقع» دختره شروع کرد به فحش دادن. گفتم هر چه پیش آید خوش آید.

"آنچه پیش می آید، نه آنچه که ما پیش می آوریمش! قاطی نکنین ها!

4) خیر مقدم به پیش آمد ها:

دوستان عزیز بیاید از این به بعد
به هر سختی ای که وارد زندگی ما می شود سلام کنیم. بیاید از این به بعد به هر پیش
آمدی که رخ می دهد از ته ته ته ته ته دل مون بگیم "به به"!



این به به یعنی تسلیم.

یعنی رضایت.

یعنی شکر.

یعنی سپاس.



یه قضیه ای رو الان براتون میگم. در پایان هر جمله - جایی که نوشته شده - از ته ته
قلب تون و با صدای بلند داد می زنید "به به"!



"دوستان عزیز من بلافاصله بعد از کلاس، باید برم فرودگاه مهر آباد و از اونجا
به فرودگاه امام خمینی و از اونجا مستقیما پروازی دارم به لندن. و بلافاصله بعد از
رسیدن به لندن قرار دادی رو امضا می کنم که برای من 100 هزار دلار سود خالص دارد.

به به

کلاس که تموم شد میرم سوار ماشین بشم که می بینم ماشین
پنچره!

به به

جک می زنم زیر ماشین که چرخ رو عوض کنم. چون عجله می کنم
جک از زیر ماشین در میره و میخوره تو ساق پام!

به به

لنگان لنگان چرخ رو در میارم. میام زاپاس رو در بیارم که
جا بزنم، میبینم که زاپاس هم پنچره!

به به

خدایا چه کار کنیم؟! دیر نشه؟! بالاخره باید پنچری رو
گرفت. دو تا لاستیک رو میارم جلوی در ، یه ساعت با گردن کج وایمیستم هیچ کس
سوارمون نمیکنه!

به به

بالاخره یه ماشین وانت پیکان می ایسته و دو تا لاستیک رو
میندازم پشتش و سوار میشم. همین جوری که داریم میریم میبینم سر یه کوچه تابلو زده
"پنچر گیری شبانه روزی قاسم آقا داخل کوچه". آقا خدا خیرت بده، نگه دار.
با لاستیک ها میام پایین.

به به

دو تا لاستیک رو هل میدم و میرم خدمت قاسم آقا که میبینم
کرکره ی مغازه پایینه و نوشته "به علت فوت پدر یک هفته تعطیل است"!

به به

خدایا چکار کنم؟! پرواز داره از دست میره. صد هزار دلار!
با عجله لاستیک ها رو هل میدم، چون عجله می کنم یه لاستیک در میره. من بدو لاستیک
بدو!

به به

همین جوری که من دنبال لاستیک فراری ام، یه موتوری میکوبه
بهم!

به به

پرت میشم تو جوب!

به به

از هشت جای بدنم خون میزنه بیرون!

به به

هر انسان زنده 5 لیتر خون توی بدن داره. خون های من یه ده
دوازده لیتریش با آب های جوب میره!

به به

نیمه جان من رو میرسونن به یک بیمارستان. متصدی اورژانس
یکم نگا نگام میکنه و میگه آقای محترم معلومه که شما دارین می میرین ان شاء الله
ولی اگه پنجاه هزار تومن ندین، بستری تون نمی کنیم!

به به

دست می کنم تو جیبم؛ هزار تومن بیشتر ندارم!

به به

بذار زنگ بزنم داداشم سریع 50 هزار تومن بیاره. گوشیم رو
در میارم زنگ میزنم، "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است!"

به به

زنگ برنم دفتر کمیته امداد بگم این پولایی که جمع می کنید،
یه 50 هزار تومنش رو بیارید به داد ما برسین.... "در دسترس نمی باشد"!

به به

زنگ بزنم عموم؛ باتری موبایلم تموم میشه!

به به

می میرم!

به به

"آفرین به تمام کسایی که همه
به به ها رو گفتن. خوشا به حال اونهایی که با به به می میرند.



(این ها صحبت های آقای دکتر شاهین فرهنگ است)



من در زمان جنگ در همین سرزمین پاک و مطهر رفقای زیادی داشتم. تو همین اهواز با هم
بودیم. میرفتیم جبهه و میومدیم. زمان جنگ دوستان زیادی رو دیدم که جلوی چشم من با
به به رفتند! ترکش خورده بود و روده هاش ریخته بود بیرون. میخواستم بهش روحیه بدم
که حالا چیزی نیست.

می گفتم: "نگران نباشی ها، یکم روده است!"

می گفت: "روده ها رو ببین ... هه هه هه ..."

دو دقیقه بعد هم تموم بود ها!

و الان انسان های بسیاری رو میبینم که با "اه
اه" می میرند! وقتی هم میخواد بمیره آخرین "اه" زندگیش رو میگه و
جون می کنه!

اونهایی که در زندگی اهل به به گفتن هستند، خودشون رو بزرگ و مسئله رو کوچک می
کنند و اونهایی که اهل اه اه گفتن هستند، خودشون رو کوچک و مسئله رو بزرگ می کنند.



رفتین پارک. بچه سه چهار ساله مون گم شده. همه ی خانواده با نگرانی تمام میگن
"کوش؟ بدبخت شدیم! خفاش روز اینو نبره! " شما یاد گرفیتن اونجا به به
بگین: "به به گم شده" با اجازتون اول لهتون می کنن! اینجا باید به به رو
توی دلتون بگید.

وقتی با این به به آرام شدی، نگاه می کنی میبینی که بچه
دقیقا جلوی چشمتون بوده!"

اونایی که نا آرامند، نمی تونن درست ببینند. از این به بعد
به سخت ترین مسئله ی زندگی میگیم به به.

طرح تعدیل اومده و میخان صبح بندازنت بیرون میگی به به!

صاحب خونه میگه دو روز دیگه وسایلت تو کوچه. میگی به به!

دکتر تست میدی؛ سرطان داری. میگی به به!

و این به به گره ها رو یکی یکی باز می کند.

سرطان خداحافظی می کنه و میره.

صاحب خونه میگه "شما می تونی یه دو ماه دیگه بمونی"

صبح که میری برای تعدیل که فرم رو امضا کنی و بری خونتون. میگن "امروز رییس
اومد گفت سه نفر از این تعدیلی ها بمونن. یکیش شما هستی"

به به شرایط رو به طرز شگفت انگیزی عوض می کند.

پس یاد بگیریم از این به بعد هر وقت اتفاقی برامون افتاد ،
نگاهی به بالا بندازیم لبخندی بزنیم و با تمام وجود بگیم "به به"

آدرس
ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز
به فعال ساختن جاوا اسکریپت دارید

در ادامه  می
خواهیم چند قانون مهم در نظام هستی را برای شما دوستان بیان کنیم وبعد به
امید خدا وارد بحث مهم 12 کلید موفقیت شویم.



یکی از قوانین مهم هستی این است :

بدون عبور از شب سرد و تاریک ، رسیدن به روشنی و صبح محال است.


در بدترین شرایط زندگی و وقتی از همه طرف داره بهت فشار میاره شرایط ، در واقع در
یک قدمی موفقیت هستی ، دوست من ! فراموش نکن رسیدن به موفقیت های عمده و بزرگ در
زندگی بدون طی کردن عمیق ترین سختی ها محال است.

این یک قانون در طبیعته.

یه مثال قشنگ براتون بزنم :

فرزند یک هدیه ی آسمونیه که خدا به مادر هدیه میده ، از شما سوال می کنم ، خدا چه
موقع این هدیه ی آسمونی رو به مادر

 میده
؟

غیر از اینه که در اوج درد ، این هدیه به مادر داده میشه ؟

پس هر وقت در سخت ترین شرایط قرار داشتیم ، در واقع چیزی
به موفقیت نمونده ، بستگی داره ما چه عکس العملی داشته باشیم ، ناامید بشیم و
خودمون رو ببازیم ؟ یا تلاش کنیم و از اون شبهای تاریک و سخت به صبح امید بخش و
روشن برسیم.

البته یادمون باشه ، وقتی خدا سختی ای رو وارد زندگی ما می
کنه ، توان تحمل اون سختی رو هم همراه اون بهمون میده. لطفا مسائل رو بزرگ نکنید ،
مطمئن باشید قبل از اومدن اون مسئله توان تحملش به ما داده شده. یکی از دوستان می
گفت "مشکلات" رو "میم" اش رو بردارید ، میشه چی ؟ شکلات !
انقدر شیرینه !



دوستان مسائل رو بزرگ نکنید ، نگید نمی تونم ، دیگه بریدم ، علی – علیه السلام
– فرمودند :



"کسی که مسائل کوچک رو بزرگ می کنه ، به مسائل بزرگتر هم دچار میشه."

دوستان عزیز ، قانونی داریم به نام قانون کارما : قانون
عمل و عکس العمل ، قانون علت و معلول.



قانون کارما یکی از قانون های مهم هستی است ، این قانون میگه هر کاری که ما می
کنیم به سمت خودمان بازتاب داره و به واسطه ی فکری است که پشت اون کار ما داریم.

خیلی ساده ، کارما میگه هر چی بکاری همون رو درو می کنی.

دوستان عزیز ، بسیاری از اتفاقاتی که در زندگی برای ما می
افته حاصل کار خودمونه ، بلاها ، سختی ها ، گشایش ها ، برکت ها همه و همه حاصل
کارهای خودمون و بازتاب عمل خودمونه.

کارما میگه عمل خوب و فکر خوب ، حاصلش پاداشه و فکر بد و عمل بد حاصلش عقوبت.

بزرگترین کارما "محرومیت" است. حضرت موسی داشت
می رفت خدا رو عبادت کنه ، یه جوون گناهکاری جلوی ایشون رو گرفت و گفت ، داری میری
به خدات بگو من هیچ وقت عبادتش رو نمی کنم و هر چی بخوام گناه می کنم ، عین خیالمم
نیست. زندگیمم خیلی خوبه.

حضرت موسی رفت و اومد که برگرده خدا بهش فرمود موسی ، یکی
از بنده های من سپرده بود چیزی رو بهم بگی ، حضرت موسی گفت خدایا جوان بی ادبی بود
نتونستم بگم ، خدا بهش فرمود برو به جوون بگو ، همین قدر که من فرصت عبادت و حرف
زدن با خودم رو ازت گرفتم ، کلی محرومت کردم ، فکر نکن خیلی زندگیت خوبه.

و اما چند نکته در مورد کارما :

• چرا برای بعضی ها کارما عمل نمی کنه ؟

یه مثال براتون بزنم ، یه لکه ی چای اگر بیفته رو عینک من سریع می فهمم نه ؟ عینکم
رو درمیارم و پاکش می کنم.

حالا فرض کنید یه لکه که نه ، یه لیوان چایی خالی بشه رو یه فرش سیاه ! کسی چیزی
می فهمه ؟ معلومه که نه !

اگر فکر و نیت بدی داشتی و کارما برات خیلی سریع عمل کرد و
فهمیدی برو خدا رو هزار مرتبه شکر کن که وجود زلالی داری و خدا سریع ایراداتت رو
نشونت داده.

حضرت یعقوب یه کبابی درست کرده بود بوی کباب رفته بود تو
خونه ی همسایه و ایشون به همسایه از اون کباب نداده بود ، دقیقا همون شب ، حضرت
یوسف اون خواب معروف رو دید ، حضرت یوسف هم به خوابش مغرور شد ، نتیجه چی شد ؟

چندین سال یعقوب انتظار یوسف رو کشید و دوری اون رو تحمل
کرد و یوسف هم که تو چاه افتاد و ...

هر چی وجود زلالتر باشه ، کارما زودتر و بیشتر عمل می کنه.

• دنیا ظرفیت کامل برای کارما رو نداره :

خیلی ساده است ، کسی که 20 نفر رو
کشته با کسی که یک نفر رو کشته تو این دنیا یه جور عقوبت می بینن ، هر دو قصاص
میشن و می میرن ، ولی این ظرفیت دنیاست که خیلی کمه برای کارما.

• نگران کارما نباشید ، به شرطی که ...

دوستان عزیز ما همه گناهانی تو
دنیا داشتیم ، ما کم به پدر و مادر و همسر و فرزندمون کم لطفی نداشتیم ، ما کم حق
دیگران رو نخوردیم ، اوووه کلی !

خب ما میخوایم از این به بعد آدم خوبی بشیم ، ولی کارما سرجاشه که ! ای بابا ! پس
آدم خوبی نشیم چه فایده!

نه دوست من ! خیالت راحت باشه ، خدا خودش قول داده اگه از ته ته دل بخوای جبران
کنی و دیگه ظلم نکنی دچار عقوبت نمیشی.

خدا می بخشه به شرطی که تو تصمیم بگیری واقعا نیت و اعمالت
رو اصلاح کنی ، و اینجوری کارما متوقف میشه.

حضرت یونس در شکم ماهی اقرار کرد و خدا او رو نجات داد.

چقدر این قصه های خدا قشنگه ، قصه های خدا یافتنی هست نه
بافتنی ! چقدر خوبه قصه های سازنده بگیم و بشنویم.

انقدر قصه های وارداتی و کارتن و ... اومده که فراموش کردیم ما یه زمانی پوریای
ولی داشتیم.

دوستان عزیز ، آخرین قانونی که میگیم که خیلی مهمه قانون
دارما است :

دارما میگه هر چیزی در دنیا وظیفه
ای داره ، همه ی ما انسانها موجودات منحصر به فردی هستیم با ماموریت های منحصر به
فرد ، تک تک ما آدمها اونقدر ارزشمندیم که اگر نباشیم پازل جامعه به هم می خوره.

تک تک ما با رسالت و ماموریت خاصی به این دنیا اومدیم ، باید بگردیم و پیداش کنیم.

ما اومدیم که خوب باشیم و خدمت کنیم ، اومدیم که از من به
ما برسیم.

ببین چیکار می تونی بکنی ، چطور می تونی دست مردم رو بگیری کمکی بکنی و سنگی رو از
سر راهشون برداری ؟

من و شما مسئولیم در قبال تمامی آدمهایی که دور و بر ما
هستند .

حضرت موسی پیامبر خیلی با حالیه ، یه سوال هایی از خدا پرسیده که هیچ پیامبر دیگه
ای جرات پرسیدنش رو نداشته !

حضرت موسی یکبار از خدا پرسید : خدایا اگه آدم بودی چیکار
می کردی خدا از دستت راضی بشه ؟

خدا فرمود : روی زمین می گشتم ببینم چه کسی هست که احتیاج
به کمک داره یا مشکلی داره ، بهش کمک می کردم . مشکلش رو حل می کردم.

این هم از قوانین مهم هستی.

تاالان  در مورد قوانین مهم هستی صحبت کردیم ، از اینجا به بعد وارد بحث جذاب کلیدهای
طلایی موفقیت خواهیم شد و به امید خدا پیرامون 12 کلید طلایی موفقیت با شما سخن
خواهیم گفت.

با ما همراه باشید.

1- بخشش دیگران

نخستین کلید موفقیت بخشش دیگران است ، برای پرواز کردن و اوج گرفتن باید
سبکبال بود ، باید دلمون رو از کینه ها و ناراحتی ها و شکوه ها از دیگران خالی
کنیم.

دوستان عزیز یادمون باشه کسی که دیگران رو می بخشه و از اونها می گذره یک عمر
خوشحاله و کسی که انتقام می گیره فقط یک لحظه خوشحاله .

نبخشیدن دیگران ضایع کردن حق خودمونه ، ما خودمون رو
قربانی رفتارهای دیگران می کنیم ، کنترل زندگیمون رو دست بقیه می سپریم و این
غلطه.

شاید دیگران لایق بخشیده شدن نباشن ، اما ما هم لایق یه زندگی آرام نیستیم ؟

اجازه بدید یه آزمایش انجام بدیم :

خانم هایی که کیف همراهشون هست ، هر چی کیف دارید بیارید بذارید روی سن .

حالا دو نفر از آقایون بیان بالای سن و به من کمک کنن این کیف ها رو روی دوشم و
دور گردنم بندازم.

...

خب الان تقریبا فکر کنم 30-35 تا کیف به من آویزون باشه ، خب دوستان عزیز ، این
کیفها هر کدوم ، نماینده ی یک کدورت و یا ناراحتی و کینه ای هستش که از دیگران به
دل گرفتیم و اونها رو نبخشیدیم ، یکیش خواهرمه که نبخشیدمش ، یکیش برادر همسرمه
نبخشیدمش ، یکیش همکارمه نبخشیدمش و ...

و ما هر روز وجودمون رو با این همه ناراحتی و کدورت پر می
کنیم و توقع داریم به موفقیت هم برسیم !

الان به نظر شما من با این همه کیفی که همراهمه چقدر می تونم راه برم ؟ آیا اصلا
می تونم عادی راه برم ؟

اگرم بتونم ، چند متر که جلو رفتم متوقف میشم ...

دوستان عزیز !

ما برای موفقیت باید بدویم ، باید پرواز کنیم ، و با این همه ناراحتی و کدورتی که
وجودمون رو سنگین کرده چند متر رو هم به زور میریم ، چه برسه با دویدن و اوج گرفتن.

بخشش دیگران دو مرحله داره :

مرحله اول : آزاد کردن ذهن و بخشیدن درونی :


وجود ناآراممون رو باید آرام کنیم ، باید کینه ها و ناراحتی ها رو از وجودمون پاک
کنیم ، لفظی نه ها ، واقعا تصمیم بگیریم هر چی کینه و ناراحتی و کدورته از وجودمون
ببریم بیرون. این مرحله ی اول.



مرحله ی دوم : نشان دادن بخشش در عمل :

هیچ ایرادی نداره در ازای بی مهری هایی که دیدیم محبت کنیم ، اصلا هنر اینه که
وقتی کم لطفی و بی مهری از دیگران می بینیم بهشون محبت کنیم ، وگرنه اگر دیگران
محبت کنن ما هم متقابلا بهشون محبت کنیم که کار خاصی انجام ندادیم.

آمیرزا جوادآقای ملکی تبریزی از عرفای بزرگه ، ازشهر خودش
بلند میشه میره محضر میرزا حسینقلی همدانی و مدتی رو در محضر این عالم و عارف بزرگ
شاگردی می کنه. بعد مدتی تصمیم می گیره به شهر خودش برگرده به میرزا حسیقلی تصمیمش
رو مطرح می کنه و میگه اون چیزی رو که باید در این مدت کسب کردم ، میرزا حسینقلی
به عنوان آخرین توصیه به میرزاجواد میگه : "هر وقت تونستی کفش کسانی رو که
باهاشون مشکل داری جفت کنی اون وقت آدم شدی."

این توصیه ی کسی هستش که از عرفای بزرگه ، این کار هم کار
هر کسی نیست.

یک مرد شامی یک روز در مدینه امام حسین –علیه السلام- رو
دید و قربه الی الله هر چی خواست دشنام و توهین به حضرت گفت . امام حسین بدون
اینکه خشم بگیره ، نگاهی پر ازمهر وعطوفت به مرد کرد و پس از آنکه چند آیه از قرآن
–مبنی بر حسن خلق و عفو اغماض قرائت کرد - به او فرمود:«ما برای هر نوع خدمت و کمک
به تو آماده ایم.» بعد از مرد پرسید:«آیا از اهل شامی؟» جواب داد: آری. فرمود: «من
با این خلق و خوی سابقه دارم و سرچشمه آن را می دانم.»

پس از اون فرمودن:«تو در شهر ما غریبی، اگر احتیاجی داری
حاضریم به تو کمک دهیم، حاضریم در خانه خود از تو پذیرایی کنیم، حاضریم تو را
بپوشانیم، حاضریم به تو پول بدهیم.»

مرد شامی که منتظر بود با عکس العمل شدیدی برخورد کند و هرگز گمان نمی کرد با یک
همچین گذشت و اغماضی روبرو بشه، چنان منقلب شد که گفت:«آرزو دارم زمین شکافته بشه
و من به زمین فرو برم و اینچنین نشناخته و نسنجیده گستاخی نمی کردم. تا این ساعت
برای من در همه روی زمین کسی از حسین و پدرش مبغوض تر نبود، و از آن ساعت برعکس،
کسی نزد من از او و پدرش محبوبتر نیست.»

این سیره ی اولیای خداست ، کسانی که به خدا متصل هستند ،
بخشش دیگران خیلی مهمه.

حضرت علی –علیه السلام – وصیتی رو تحت عنوان یک نامه به
امام حسن می نویسن و مطالب مهمی رو در اون نامه ذکر می کنن از جمله می فرمایند:

پسرم ! چون برادرت از تو برید ، تو با او پیوند برقرار کن ، عذر او را بپذیر و
چنان با او رفتار کن که گویی اون مولاست و تو عبد او هستی.

البته اینها در مورد کسانی هستش که لایق هستن ، با دشمن و
آدم نالایق نمیشه اینطوری برخورد کرد ، ولی خیلی از کسانی که از ما بریدن و یا ما
از اونها بریدیم دشمن نیستن.

خداوند در سوره ی مبارکه ی آل عمران می فرماید : به سوی مغفرت پروردگار بشتابید ،
خدا این مغفرت رو مخصوص برخی افراد میدونه ، و در ادامه میگه این مغفرت و بخشش
ویژه ی نیکوکارانه ، و در ادامه نیکوکاران با این وصف تعریف می کنه:

"عافین عن الناس" یعنی کسانی که از مردم می
گذرند ، از خطاهای مردم چشم پوشی می کنن.

دوستان عزیز ، با بخشش دیگران هاله های انرژی قوی تری پیدا
می کنیم ، با بخشش دیگران سبک تر میشیم و راه رو برای موفقیت هموارتر می کنیم.

پس همین حالا هر چی ناراحتی و کینه و کدورت داریم از
دیگران رو از وجودمون خالی کنیم ، این اولین کلید طلایی موفقیته که برای شما
گفتیم.

دعا:

دعا در لغت به معنی صدا زدن است.

دکتر الکسیس کار میگه : دعا قدرتمندترین صورت انرژی است که انسان می تواند ساطع
کند.

دوستان عزیز !

اصل این است که ما دعا کنیم ولی شرط اولیه ی رسیدن به خواسته اینه که باور کنیم
دعای ما به جواب میرسه ، شرط اصلی و مهم تلقین مثبته.

تلقین یعنی جلو جلو لطف خدا رو دیدن ، اصل دعاست ، ولی شرط اجابت دعا تلقین مثبت
است.

یه نفر توی خواب دید رفته پیش فرشته ها ، تند تند داشتن دارن پاکت هایی رو باز می
کنن ، رفت جلو و گفت : ببخشید ، این نامه ها چیه ؟

- اینا دعاهای مردمه ، ما مسئول باز کردنشون هستیم و اینا
رو می فرستیم برای خدا ... ببخشید اصلا وقت نداریم.

این بنده ی خدا یه مقداری جلوتر رفت و دید یه عده ی زیادی
از فرشته ها تند و تند دارن یه نامه هایی رو تو پاکت میذارن!

گفت : ببخشید ، شما چیکار می کنید ؟

- اینا جوابهای خدا برای دعاهای مردمه ، ما داریم اجابت
دعاها رو برای کسانی که دعا کردن می فرستیم ، ببخشید سرمون خیلی شلوغه ...

یه کم دیگه رفت جلو دید یه عده از فرشته ها بیکار نشستن ،
گفت ببخشید اینجا چیکار می کنید ؟ چرا بیکارید ؟

- اینجا بخش تصدیق پاسخ های مردمه ، کسانی که به واسطه ی
اجابت دعاهاشون از خدا تشکر می کنن ، نامه های تشکرشون میاد اینجا ، ولی متاسفانه
کسی تشکر نمی کنه و به همین خاطر ما بیکاریم.

یک نفر خواب خدا رو دید ، تو خواب به خدا گفت خدایا میشه
فردا نهار بیای خونه ی من ؟ خدا تو خواب بهش گفت بله میام.

وقتی از خواب بیدار شد ، سر از پا نمی شناخت ، شروع کرد به
آماده شدن و پختن نهار و مرتب کردن خونه اش.

نزدیکای ظهر زنگ خونه ش به صدا در اومد ، گفت : چه خدای خوبی ؟ زودتر از موعد اومد
، رفت و در رو باز کرد ، دید یه پسربچه با لباس های کهنه جلوی در ایستاده .

- آقا من یتیم هستم و لباسی ندارم ، می تونید به من کمکی
بکنید ؟

مرد بدون اونکه جوابی به پسربچه بده ، با عصبانیت در رو بست : من منتظر خدا هستم ،
این پسرک چی میگه دیگه!

چند دقیقه بعد دوباره در خونه ش رو زدن ...

مرد با خودش گفت اینبار دیگه حتما خداست ، با لبخند به سمت
در رفت ، مرد ژنده پوشی رو دم در دید.

- آقا من فقیرم ، سه روزه که چیزی نخوردم ، اگر خوردنی تو خونه داری کمی هم به من
بده !

مرد باز هم بدون اینکه چیزی بگه در رو محکم بست : یه روز خدا خواست بیاد ها ، ببین
چقدر مزاحم پیدا میشه!

موقع نهار فرا رسید و باز هم در خونه به صدا در اومد ، مرد با خودش گفت : چه خدای
وقت شناسی دارم ، سر وقت نهار اومد !

اینبار خوشحال تر سمت در خونه رفت ، در رو که باز کرد وا
رفت ...

نون خشکی بود.

- آقا از صبح تا حالا چیزی گیرم نیومده ، شما نون خشک تو خونه تون ندارین به من
بدید ؟

مرد با عصبانیت داد زد : من منتظر خدام ، شما ها چرا انقد مزاحم من و مهمونم میشید
. و در رو محکم بست.

ظهر گذشت ، بعد از ظهر هم گذشت و خبری از خدا نشد ، شب رسید و مرد خوابید ...

دوباره خدا رو تو خواب دید ، با ناراحتی گفت : خدایا چرا
بدقولی کردی ؟ چرا امروز نیومدی ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

خدا بهش گفت : اشتباه می کنی ، من سه بار در خونت رو زدم ، بهت نگاه کردم ، باهات
حرف زدم ، ولی تو هر دفعه در رو محکم بستی...

دوستان عزیز !

خدا همینجاست ، کنار ما ، خیلی سخت نگیریم ، بعضی ها میگن ما انقدر گناه داریم و
آلوده ایم که اگه دعا هم کنیم خدا هیچ توجهی به ما نمی کنه !

آخه این چه غولیه که از خدا تو ذهنمون ساختیم ؟ به خدا این تصورها در مورد خدا
غلطه.

یه مثال بزنم واستون :

یه بچه ای داره از رو جدول خیابون راه میره ، یهو پاش لیز میخوره و میفته تو جوب
آب و هر چی آشغال و بوی بد و لجنه میچسبه به این بچه هه !

حالا از شما سوال می کنم ، این بچه با این سر و وضع اولین جایی که میره کجاست ؟

غیر از اینه که اولین جایی که میره پیش مادرشه ؟ مادره غر
میزنه ها ، این چه سر و وضعیه واسه خودت درست کردی ، ولی با آغوش باز لباسهای بچه
رو عوض می کنه ، اون رو حموم میبره و تمیزش می کنه از آلودگی ها.

دوست من ! هر وقت آلوده ی آلوده ی آلوده ی آلوده شدی ، تنها کسی که میتونی پیشش
بری خداست.

نگو آلوده ام ، خدا طردم می کنه ، صدامو نمی شنوه...

پیامبر فرمودند : خدا شنونده ی دعاست.

شیخ خرقانی از عرفای بزرگ یه شب در حال عبادت بود ، ندایی
از طرف خدا رسید که : ای شیخ ! میخواهی دورن تو را به مردم نشان دهیم تا از گرد تو
پراکنده شوند ؟

شیخ خرقانی در پاسخ گفت : می خواهی چنان از بخشش و مهربانی تو برای مردم بگویم که
دیگر هیچ کس عبادتت نکند؟

جواب داده شد : نه تو چیزی بگو و نه ما !

خدا خیلی مهربونه ، همه رو می بخشه. از رحمت و بخشش و
مهربونی خدا مبادا ناامید بشید ها .

اما چند نکته در مورد دعا :

1- با ادب از خدا بخواهیم :

فرض کنید رئیس سازمان ملل گفته برید فرهنگ رو بیارید دفتر من باهاش کار دارم ، من
کلی خوشحال میشم ، اوووه چقدر خواسته می تونم مطرح کنم ، چقدر توصیه می تونم بگیرم
، کلی میشینم برنامه ریزی می کنم.

خب حالا وقتی من رفتم اونجا ، میزنم پشت رئیس سازمان ملل میگم چطوری ؟ اینم خواسته
های منه ؟

نه!

اول مودب وارد میشم ، سلام می کنم ، میگم ممنونم که وقتتون رو در اختیار من
گذاشتید خیلی از لطفتون متشکرم و ...

وقتی هم وقت ملاقات تموم شد ، و میخوام برم ، پاکت خواسته هام رو میدم و میگم اینا
رو هم لطفا ملاحظه کنید خواسته های منه ، با همون حالت مودبی که وارد شدم خداحافظی
می کنم و میرم.

حالا ما با خدا چجوری برخورد می کنیم ، دستامونو میگیریم بالا : ماشین میخوام ،
خونه میخوام ، همسر میخوام ، کار میخوام...

دوستان عزیز ، از خدا تشکر کنیم اول ، بگیم ممنونم که میتونم باهات صحبت کنم ،
ممنونم که حرفامو می شنوی ، ممنونم که الان پیش تو هستم ، ما بد با خدا صحبت می
کنیم.

پس مودبانه از خدا خواسته هامون رو بطلبیم.

2- آرام و متین از خدا درخواست کنیم :

بعضی خانوما – جسارت نباشه ها –
دیدین تو امامزاده ها ، همچین داد میزنن ، بابا آروم ، همه باید بفهمن شما حاجت
داری؟

خداوند می فرماید : مرا در خفا بخوانید ، لازم نیست همچین داد بزنی 7 تا محله
اونورتر بگن خواسته ات چیه !

با آرامش ، آرام ، مودب خواسته مون رو بخوایم.



3- لطفا اصرار کنید:

گیر بدین به خدا لطفا ، اصرررررررراررر کنید ، خواسته تون رو بگید و ولش
نکنید.

خداوند می فرماید : من دوست ندارم مردم در درخواست از یکدیگر اصرار کنند ، ولی
دوست دارم در درخواست از من اصرار کنند.

ولی گیر دادن متفاوت با اینه که یه چیز مشخص رو بخوایم ها !

مثلا دختر خانومی گیر میده به خدا :

خدایا شوهر ... شوهر ... شوهر ... شوهر ...

این خوبه ولی اگه بگه ، خدایا پسر همسایه ... پسر همسایه ... پسر همسایه ... این
غلطه .

گیر به مورد مشخص ندید ، ولی اگر محدوده بدید اشکال نداره ، در بحث هدف که
یازدهمین کلید موفقیت هست ، به طور کامل در این مورد بحث می کنیم که چرا گیر رو
مورد خاص نباید بدیم.

آخر دعاهاتون هم بگید اگر به صلاحمه ، چون شاید اجابت اون دعا – ما چه میدونیم –
شاید باعث دردسر و مکافات و بلا برای ما بشه.

4- لطفا چیزای عجیب و غریب هم از خدا نخواید :

بعضی ها یه خواسته هایی دارن که برای اجابت اون کل آفرینش باید بهم بریزه.

یه پسربچه ای دستاشو بالا گرفته بود به خدا می گفت :

خدایا میشه کوه هیمالیا رو ببری تو ایتالیا ؟

میشه رشته کوه البرز رو ببری تو شیراز ؟

میشه دریاچه ی ارومیه رو ببری نیشابور ؟

دعاش که تموم شد مادرش گفت پسرم این چه دعاهاییه که می کنی ؟

پسربچه گفت : آخه اینا رو تو امتحان غلط جواب دادم ، اگه این دعاها مستجاب بشه من
نمره ام بیست میشه !

خواسته های عجیب از خدا نداشته باشیم.

5- گاهی اجابت به تاخیر میفته :

یه روز مجنون شنید لیلی داره آش میده ، سریع کاسه اش رو برداشت ، کلی تو صف وایساد
نوبتش که رسید لیلی ظرف مجنون رو شکست ، مردم به مجنون گفتن تو که انقد لیلی لیلی
می کنی ، دیدی چه برخوردی باهات کرد ؟ مجنون گفت شماها نمی فهمید:

اگر با من نبودش هیچ میلی ... چرا ظرف مرا بشکست لیلی

لیلی با خودش گفته اگه آش بهش بدم این میره ، ولی بذار کاسه ش رو بشکنیم تا بره یه
کاسه دیگه برداره دوباره بیاد تو صف ، منم ببینمش کیف کنم...

بعضی وقتا خدا هم خواسته ی ما رو نمیده ، میگه : تو بنده ی خوبی هستی ، برو دوباره
ته صف من نگات کنم کیف کنم.



6- لطفا فقط برای خودتون دعا نکنید ، برای دیگران هم دعا کنید:

در دعا خودخواهی نکنیم ، فقط برای خودمون دعا نکنیم ، این همه هر روز ایمیل برای
من میاد ، همش میگن من این مشکل رو دارم اون مشکل رو دارم ، خب چرا یه ایمیل نمیاد
که کسی به من بگه همسایه ی من فلان مشکل رو داره ، خواهر من این مشکل رو داره و
... چجوری کمکش کنم.

دوستان من !

برای کسانی که دستشون از دنیا
کوتاهه دعا کنیم ، برای درختها و حیوانات دعا کنیم ، چیز عجیبیه ؟ میدونید چندتا
حیوون تو همین شهر بر اثر سرما و گرسنگی می میرن ؟ بده که دعاشون کنیم ؟

کسی که همه ی عالم رو دعا می کنه ، ذره ذره ی کائنات به کمکش میان.

یک شب امام حسن – علیه السلام – دیدن خانوم حضرت زهرا دارن
دعا می کنن ، حضرت زهرا تا صبح اسم تک تک همسایه ها رو بردن و مشکلات اونها رو یکی
یکی برای خدا بیان کردن ، امام حسن صبح به مادرشون عرض کردن : چرا برای خودتون دعا
نکردید ، فرمودن : پسرم ، الجار ثم الدار ، اول همسایه ها بعد خودم.

امام صادق – علیه السلام – فرمودن : وقتی بنده ای چیزی رو برای کس دیگری از خدا
درخواست می کنه ، صدها هزار برابرش رو خدا به خود اون فرد میده.

7- به زبون خودت با خدا حرف بزن و دعا کن:

تو قنوت نمازاتون به فارسی با خدا حرف بزنید ، هیچ اشکالی نداره .

بگو خدایا انقدر بهم مال بده که هر کی ازم چیزی خواست سریع بهش بدم.

خدایا انقدر به من عشق بده که بارانی از عشق رو برای مردم به ارمغان بیارم.

خدایا انقدر به من علم بده که به همه خدمت کنم.

خدایا میشه باهات رفیق بشم ؟ خدایا التماس دعا ...

دوست من !

در طول روز با خدا حرف بزن ، چقدر
پیش میاد در طول روز که 3 ثانیه بیکار باشیم ؟ خیلی نه ؟

خب تو همین سه ثانیه ها چه ایرادی داره که یه نگاهی به آسمون بکنیم ، یه لبخندی
بزنیم و بگیم خدایا دوستت دارم ؟ چقدر قشنگه.

نصفه شب پتو از روت کنار رفته بلند میشی یه چشمت نصفه بازه ، می گردی پتو رو پیدا
می کنی می کشی رو خودت و ادامه ی خواب ...

دوست من ! بیخودی اون پتو از روت نرفته کنار بیخودی بیدار
نشدی ، همون دو ثانیه به خدا بگو خیلی باحالی ، دوباره بخواب ، گفتیم دعا یعنی صدا
کردن ، دو ثانیه پاشدی با همون حالت خواب آلودت یگو ، خدایا دوستت دارم ، خدایا یه
رفیق نمی خوای ؟

همین دعاهای به ظاهر کوچک معجزاتی در زندگی من و شما به
وجود میاره.

عدم قضاوت :

دوستان عزیز ! یادمون باشه قضاوت
های باطل آرامش رو در زندگی از ما میگیره.

ماها الکی خودمون رو اذیت می کنیم ، همش میشینیم در مورد این و اون قضاوتهایی می
کنیم که اکثرش هم غلطه و گناه.

خداوند در قرآن می فرماید : "ان بعض الظن اثم"

گناهه ، گمان مثبت داشته باش ، هر وقت خواستی فکر بدی در مورد فردی بکنی سریع دست
به دعا بردار و در حقش دعا کن.

دوستان عزیز ! لطفا از هم توقع نداشته باشیم ، توقع بیجا
مانع پیشرفت ماست، مانع بزرگی برای موفقیته.

میرزا حسینقلی همدانی از اعجوبه های شیعه است ، اعجوبه ی عرفان ، وقتی ازش توصیه
ای میخوان به یکی از شاگردهای معروفش یه جمله ی ساده میگه : " مرنج و
مرنجان."

شاگرد از ایشون می پرسه ، خب ما سعی می کنیم کسی رو نرنجونیم ، دل کسی رو نشکنیم ،
کسی رو اذیت نکنیم ، به همه محبت کنیم ولی اینکه از کسی نرنجیم خیلی سخته.

میرزا حسنقلی گفتن : خودت رو کسی ندون.

چقدر خوبه ما خودمون رو کسی ندونیم ، هر کی هر چی بگه دیگه
برامون بی اهمیت میشه ، مرنج و مرنجان.

اما در چند مورد ما قضاوت غلط می کنیم :

1- قضاوت غلط در مورد وقایع :

کافیه یه نفر تو خونه نیم ساعت دیر بیاد ، سریع انواع و اقسام افکار و قضاوت های
منفی می کنیم ، چی شده ؟ تصادف نکرده باشه ؟ الان کدوم کلانتری بریم ؟ بیمارستان
رو ول کن الان باید بریم پزشکی قانونی ...

خب چرا فکرای مثبت نمی کنیم ، چرا هر اتفاقی میفته سریع برداشت منفی از اون واقعه
داریم ، چرا به خدای خودمون بی اعتمادیم.

دوستان عزیز ! بیاید قول بدیم از این به بعد در مورد تمامی اتفاقات زندگیمون
خوشبین باشیم.

2- قضاوت منفی در مورد خودمون :

ما بسیار بسیار در مورد خودمون بی انصافیم ، 2 بار در یک مورد موفق نمیشیم کلا
در مورد خودمون فکر منفی می کنیم ، من نمی تونم ، من بی عرضه ام ، می دونستم نمیشه
...

هر وقت رفتاری ازت سر زد که ناراحت شدی ، برگرد به عقب ، زمانی که در اون کار موفق
بودی و دوباره با انگیزه ادامه بده.

من تو سخنرانیم یه تپق بد میزنم ، خیلی ضایع ، سریع بگم ببخشید من میرم کار دارم ؟
نه ! همون لحظه برگردم به زمانی که 2 ساعت بدون تپق حرف می زدم ، و دوباره شروع
کنم ، من قبلا می تونستم بدون تپق سخنرانی کنم ، حالا هم چیزی نشده که یه تپق زدم
دیگه ، و دوباره سخنرانی رو ادامه بدم.

دوستان عزیز ، برای انسانی که اعتماد به نفس نداره ، اشتباه یک فاجعه است ، و برای
کسی که اعتماد به نفس داره و نسبت به خودش بی انصاف نیست ، اشتباه طبیعیه .

انسان ممکن الخطاست ، دقت کنید ، جایزالخطا نیست ها ، یعنی
ما اجازه نداریم هر کاری بکنیم و بگیم خب انسان جایز الخطاست دیگه ، نه ، ما ممکنه
خطا کنیم ، انسان ممکنه خطا کنه ، ولی سریع باید درستش کنیم و درصدد جبران و عدم
تکرارش بربیایم.

3- قضاوت منفی در مورد دیگران :

این بخش که دیگه غوغاست ، تا می تونیم در مورد تمامی اطرافیان فکر بد می کنیم ، تهمت
می زنیم و غیبتشون رو می کنیم .

دوستان عزیز ، جک هم نوعی قضاوت غلط است ، یه ترکه هر هر هر ... یه اصفهانیه هر هر
هر ...

اینا قضاوت غلطه ، غیبته ، و ما رو عقب میندازه از موفقیت.

اصلا کی گفته برای خندیدن باید جک گفت ؟ این همه حکایت شیرین ما داریم ، کلی خاطرات
خنده دار داریم ، حتما باید چند نفر رو مسخره کنیم تا بخنیدم ، باید کسی رو دست
بندازیم تا بخنیدم ؟ این چه دردیه که با بهش مبتلا هستیم ؟

خندیدن خیلی خوبه ، ولی از راه درستش.

یه آقایی به نام آقای کاتاریا در
سال 1995 در هند برای نخستین بار باشگاه خنده راه انداخت ، تکنیک هایی که استفاده
می کرد خیلی جالب بود ، و همه هم می خندیدن.

من یه باشگاه خنده تو تهران رفتم ، آقایی استاد بود که مجله هم داره ، دختر و پسر
دور هم قروقاطی نشسته بودن ، استاد فرمودن خب حالا 1، 2، 3 که گفتم همه قهقهه
بزنید ، یه خانوم جوونی هم کنار من نشسته بود همچین قهقهه میزد و دور خودش می
چرخید که گفتم این 2 دقیقه دیگه میفته روی من ! خودمو جمع کرده بودم اون سمت که
این بهم نخوره.

و در آخر کلاس هم بهشون گفتم که برای همه تون متاسفم .

آقای کاتاریا تکنیک های جالبی داره ، یکی شو براتون بگم.

دوستان فرض کنید اینجا در کل فضای کلاس فقط یه قلپ هوا
وجود داره ، به اندازه ی نفس یه نفر فقط ، 1-2-3 که گفتم سریع سعی کنید اون یه قلپ
رو خودتون بکشید بالا و نگه دارید ، اگه نکشید مردید ها ! خب 1 ... 2 ....... 3
... بکشید !

(صدای خنده ی حضار ...)

چرا خندیدید ؟

من جک خنده داری گفتم ؟ کسی رو دست انداختم ؟ به قومی توهین کردم ؟

نه ! با یه تکنیک خیلی ساده از آقای کاتاریا.

دوستان سعی کنیم همیشه خنده رو باشیم ، پیامبر – علیه
السلام – فرمودن : نزد خداوند کافر خوشرو ، بهتر از مومن بد رو و بدخو است.

این جمله خیلی مهمه ، حالا بعضی ها از پیامبر هم بیشتر می فهمن خب بابا خیلی
التماس دعا !

دوستان عزیز ؛ سلولی در بدن ما وجود داره به اسم سلول قاتل
، کار این سلول ها اینه که وقتی سلول های ناسالم وارد بدن ما میشن ، اونها رو می
کشه ، جالبه بدونید که خنده ، تعداد سلولهای قاتل رو زیاد می کنه.

در بعضی جاها در سیکل درمان بیماران از خنده استفاده می کنن.

کودکان روزی 300 بار می خندن !

مادر ترزا میگه : اجازه نده کسی سراغت بیاد و خوشحال تر تو رو ترک نکنه ، باید
خوشحال ترش کنی ، امید بهش بدی و بعد از پیشت بره.

پرسیدن سوال های خوب :

دوستان عزیز چهارمین کلید موفقیت
پرسیدن سوال های خوبه.

اجازه بدید با چند تا مثال بحث رو شروع کنیم :

هنری فورد رو همه به عنوان پدر اتومبیل می شناسن ، اما آیا
مخترع ماشین هنری فورد بود ؟ نه ! یه کس دیگه ای ماشین رو اختراع کرد که اسمی هم
ازش تو کتابها نیست ، در همون زمان همه از خودشون می پرسیدن چطور می تونیم ، یه
ماشین تولید کنیم ، اما سوالی که هنری فورد از خودش پرسید اون رو از بقیه متمایز
کرد و همین سوال بود که نام هنری فورد رو سر زبونها انداخت.

هنری فورد از خودش پرسید : چطور می تونم ماشین رو به تولید انبوه برسونم ؟

من یه پسر دارم نزدیک 4 سالشه ، یه بار پرسید : بابا چرا
ما هر روز پا میشیم صبحونه می خوریم ، میریم بیرون ماشین بازی می کنیم دوباره
میایم خونه شام می خوریم ، می خوابیم دوباره فردا صبحونه و ماشین بازی و شام و ...

چی می خواست بگه ؟ می خواست بگه این چه زندگی تکراری و خسته کننده ایه ! چه زندگی
بی ریختیه !

کاشکی ما آدم گنده ها همین سوال رو به خودمون جواب بدیم تا
زندگیمون دگرگون می شد ! چرا یک ریتم یکسان ؟ این زندگی به درد نمی خوره !

شبکه سی.ان.ان یه مصاحبه ای می کنه با آنتونی رابینز ،
خبرنگار میگه که آقای رابینز مردم معتقدن شما خیلی آدم موفقی هستید ، همزمان 20
کمپانی رو اداره می کنید ، میخوام بببینم چی شد که شما به اینجا رسیدید ؟ همه میگن
شما خارق العاده اید !

رابینز میگه : من تا 24 سالگی مثل همه ی مردم فکر می کردم
یک روزی شانس باید در خونه ام روبزنه ، 24 سال گذشت و اتفاقی نیفتاد.

خبرنگار میگه : پس چه چیزی شما رو متحول کرد ؟

رابینز میگه : رنج ، من خیلی رنج کشیدم.

خبرنگار میگه : آقای رابینز خیلی از انسانها رنج می کشن
ولی به جایی نمی رسن واتفاقا همون رنج باعث میشه اونها غرق بشن !

رابینز میگه : اشتباه نکنید ، رنج از دیگران نه ! مردم گناه نرسیدن به خواسته
هاشون رو گردن دیگران میندازن ، اما من از خودم رنج می بردم. من کاسه ی صبرم لبریز
شده بود ، حالم از خودم بد می شد ، گفتم تا کی میخوای بشینی تا شانس در خونت رو
بزنه ؟ چرا یه تکونی به خودت نمیدی ؟

خبرنگار میگه : خیلی ها هم هستن از خودشون رنج می برن ،
ولی خیلی هاشون به جایی نمی رسن !

رابینز میگه : بله ، کسانی که از خودشون رنج می برن ، بر
سر یک دوراهی قرار می گیرن ، بسیاری از اینها راه اول رو انتخاب می کنن ، راهی که
در اون از خودشون سوال چرای منفی می کنن .

می پرسه من چرا انقدر بدبختم ؟ چرا هر چی مشکله واسه منه ؟ چرا من بدشانسم ؟ چرا ؟
چرا ؟ چرا ؟

اما عده ی کمی هم راه دوم رو انتخاب می کنن و از خودشون می
پرسن "چگونه می تونم؟"

من از خودم رنج می برم ، چگونه می تونم وضعیت رو بهتر کنم ؟ چگونه می تونم زندگی
بهتری داشته باشم ؟ چگونه می تونم ؟ ؟ ؟



رابینز میگه من راه دوم رو انتخاب کردم و به جای اینکه گناه رو گردن بقیه بندازم ،
و بگم چرا بابام اینه ؟ چرا کشور اینجوریه ؟ چرا بدبختم ؟ چرا ندارم ؟ از خودم
پرسیدم چگونه می تونم ... ؟

برنارد شاو میگه بعضی از مردم چیزها را همانگونه که هستند می بینند و می پرسند چرا
؟

و من چیزها را آنگونه که هیچ گاه نبوده اند در ذهنم می بینم و از خود می پرسم چرا
نه ؟



یه دانشمندی میگه وقتی من 10 ساله بودم ، پدرم صبح ها نمیذاشت صبحانه بخورم ، می
گفت اول باید 10 سوال "چگونه" بپرسی بعد بری صبحونه بخوری ! جوابش رو هم
نمی خوام !

و اون دانشمند از خودش می پرسید چگونه می تونم زودتر به مدرسه برسم ؟

چگونه می تونم با همکلاسیم که قهر بودیم آشتی کنم ؟

چگونه می تونم امتحان هفته ی بعدم رو بهتر بدم ؟

چگونه می تونم در مسابقه ی بسکتبال امروز بهتر عمل کنم ؟

چگونه می تونم درس ریاضیم رو تقویت کنم ؟

دوستان عزیز ، آقای پولاروید صاحب یک کارخانه ی بزرگ تولید
دوربین عکاسی بود ، دختر آقای پولاروید ، شب تولدش به باباش گفت : پدر امشب یه
چیزی ازت میخوام ، میخوام دوستام که اومدن و ازشون عکس گرفتیم ، بعد از پایان
مراسم جشن تولد ، عکسهاشون رو بهشون بدیم .

آقای پولاروید گفت دخترم این غیر ممکنه – اون موقع دوربین
ها حداقل طی 12 ساعت عکس رو ظاهر می کردن- این امکان نداره من بتونم عکسهای تولد
رو همون شب بهتون بدم !

و دختر آقای پولاروید شب تولد با پدرش قهر کرد ، و به اون گفت شما یعنی از یک
ساندویچی هم کمتری ؟ چون وقتی میریم ساندویچی هر چی بخوایم در عرض 10 دقیقه آماده
است !

همین سوال هوشمندانه ی دختربچه آقای پولاروید باعث شد تا سه ماه بعد اولین دوربین
عکاسی با قابلیت ظهور عکس در همان لحظه ، توسط کمپانی پولاروید به بازار بیاد.



دوستان عزیز !

ما قبلا گفتیم ، زمانی که میخوابیم ضمیر خودآگاه می خوابد ولی ضمیر ناخودآگاه
بیدار است ، ضمیر ناخودآگاه به حل مسائل می پردازد ، شما تا نیمه شب به موضوعی فکر
می کنید ، و پاسخ اون موضوع رو پیدا نمی کنید ، صبح که بیدار میشید مسئله حل شده ،
چرا ؟ ضمیر ناخوداگاه وقتی خواب بودیم ، درگیر حل مسئله بوده ، نه فقط در ذهن شما
، با هاله های انرژی کل هستی رو میگرده و از هر جای ممکن برای شما جواب میاره .

وقتی ما سوالی از خودمون می پرسیم ، ضمیرناخودآگاه به دنبال حل سوال می گرده و
علاوه بر اون از ضمیرخودآگاه هم کار بکش .

اصلا یه قراری بذاریم ، از امروز روزی یه سوال از خودمون
بپرسیم .

خانم خانه داری ؟ بپرس من امروز چجوری غذای لذیذتری بپزم ؟
چجوری غذا رو بهتر تزئین کنم ؟

کارمندی ؟ بپرس من چجوری بهتر کار کنم ؟ چجوری درآمدم رو
بیشتر کنم ؟

محصلی ؟ چگونه بهتر درس بخونم ؟ چگونه بیشتر سر کلاس تمرکز
داشته باشم ؟

یه سوال بیشتر نمیخواد از خودمون بپرسیم ، ولی حتما دنبال
پاسخ باشید ، مهم نیست پاسخ چقدر منطقی است ، مهم نیست چقدر پاسخ درست یا غلطه !

خب مثلا من کارمندم ، چگونه می تونم درآمدم رو افزایش بدم
؟ میگم با افزایش کار ، یا با شغل دوم ، خب حالا سوال دوم از دل این میاد بیرون ،
خب حالا چجوری کار رو افزایش بدم ؟ شاید صبح ها یه ساعت زودتر باید برم یا
بعدازظهر یه ساعت دیرتر از محل کار بیام بیرون .

شغل دوم رو چکار کنم ؟ بعد از محل کار باید 5 جا هر روز
برم سر بزنم.

اگر ما روزی یک سوال بپرسیم و ضمیر خودآگاه منطقی به دنبال
پاسخ باشد ، ضمیر ناخودآگاه با هاله های انرژی در تمامی هستی به دنبال پاسخ برای
ما باشه ، در پایان هر سال ما 360 ایده ی جدید داریم ، میدونید چقدر زندگیمون زیر
و رو میشه ؟

ما شاید در 5 سال اخیر زندگیمون حتی یه ایده ی جدید هم
نداشته باشیم ، اینجوریه که زندگی هامون خسته کننده و تکراری میشه.

وقتی به این برنامه عمل کنید می تونید منتظر معجزه های
موثر در زندگیتون باشید. به کلاسهای موفقیتی که فقط براتون هیجان کاذب ایجاد می
کنن نرید ، اهل عمل باشید ، با حرف نمیشه ، باید عمل کرد. تکنیک لازمه ، و یکی از
تکنیک های مهم همین پرسیدنه.

هایزنبرگ میگه : طبیعت رازهای خود را به کسی می گوید که از
او می پرسد.

پیامبر می فرمایند : علم گنج است و کلید آن پرسیدن است.

فردا حتما یه سوال چگونه از خودتون بپرسید و در پی جواب
باشید.

خب اینم ازچهارمین کلید موفقیت ، درادامه پنجمین کلید
موفقیت یعنی "شکر" .

آدرس ایمیل جهت جلوگیری از
رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا
اسکریپت دارید آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت
مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسکریپت دارید

شکر :

ببینیم شکر چه ارتباطی به موفقیت
داره ؟ من میخوام خونه بخرم ، ماشین بخرم ، درس بخونم ، باید شکر کنم ؟ بله !

همین الان فکر کنید و داشته هاتون رو بشمرید ، چند لحظه به چیزهایی که دارید فکر
کنید.

دوستان عزیز ! خدا در قرآن می فرماید : اگر بخواهید داشته هاتون رو بشمرید نمی
توانید.

ما متاسفانه همیشه نداشته هامون رو دیدیم و همین ما رو از دیدن داشته هامون محروم
می کنه .



دوست من ! عزیز من ! وقتی سرت درد می کنه ، قبول داری دستت سالمه ؟ پات سالمه ؟
چشمت سالمه ، همه ی بدنت سالمه !

ولی ما اون سردرد کوچک رو می بینیم و سلامت کل بدن رو نمی بینیم.

وقتی لکه ی کوچیکی روی لباست می افته میگی : اه ه ! لباسم
کثیف شد ، بابا همه ی لباس تو تمیزه ، فقط یه لکه ی کثیف توش هست ، ولی ما فقط اون
لکه رو می بینیم.

وقتی فرزند من و شما در درسی نمره ی 15 می گیره ، سر اون داد و بیداد می کنیم ، سر
5 نمره ای که نگرفته ! و حاضر نیستم 15 نمره ای رو که گرفته رو ببینیم.

وقتی کسی ورشکست میشه فکر می کنه همه چی تموم شده.

تو کتابی خوندم یه دوستی به بزرگواری گفته بود دیگه دنیا
برام مفهومی نداره ، من ورشکست شدم و دیگه هیچ امیدی ندارم ، اون فرد گفته بود ،
تو همسر داری ؟ گفته بود آره خیلی هم دوستم داره ، گفته بود فرزند هم داری ؟ گفت :
آره عاشقم هستن !

چشم داری ؟ آره ، قلبت سالمه ؟ آره ؟

بهش گفت تو همه چی داری فقط پول نداری ...

اون کسی که دست به خودکشی میزنه به خاطر اینه که نداشته
هاش رو می بینه ، اینو ندارم ، اونو ندارم و ... میگه خب برای چی زنده باشم ،
چشماشو باز نمیکنه داشته هاش رو ببینه.

ما همیشه چیزهای بزرگ رو می بینیم و چیزهای به ظاهر کوچک رو نمی بینیم.

دختری رو می شناختم که 70 درصد ریه اش از کار افتاده بود ، همیشه باید یه کپسول
اکسیژن همراهش بود.

این تصمیم گرفت عمل کنه ، گفتن 250 میلیون هزینه داره و باید بری فرانسه ، پدرش هم
راننده تاکسی تو کرج بود ، خلاصه کلی نهادهای خیریه و شرکت ها و ... جمع شدن ، 2
سال طول کشید تا 250 میلیون جور شد ، همین چند وقت پیش باهاش چت می کردم گفتم
چیکار کردی ؟

گفت هنوز تو نوبت هستم !

این همه دردسر برای اینکه این دختر نمی تونست مثل من و شما
نفس بکشه ، همین نفسی که من و شما به راحتی از کنارش می گذریم ، ما خیلی نا شکریم
!

یادتونه گفتم ، یه مثال غلط و منفی بین روانشناس ها رایجه که میگن نیمه ی پر لیوان
رو ببین ؟ این یعنی برای لیوان ما یک نیمه ی خالی فرض کردیم ، در حالی که اون نیمه
ای که توش آب نیست ، پر از هواست.

کسی که میخواد ناشکری کنه میگه حالا تو نیمه ی پر لیوان رو ببین ، ولی آدمی که
شاکره نیمی رو به خاطر اینکه آب توشه شکر می کنه و نیمی رو چون توش هواست شکر می
کنه.

قرآن می فرماید : ما به شما چشم دادیم ، گوش دادیم ، قلب
دادیم تا شکرش رو به جا بیارید. سوره ی نحل آیه 78

خدا رو شکر کنیم .

یه متنی تو اینترنت هست که الان به صورت کتاب چاپ شده ، جالبه ، یه قسمتهایی رو
ازش بخونم :

"خدا رو شکر میکنم که تمام شب صدای خرو پف شوهرم را
می شنوم . این یعنی اون زنده و سالم در خانه خوابیده است.

خدا رو شکر میکنم که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها
شاکی است . این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمیزند.



خدا را شکر که به دولت مالیات می پردازم . این یعنی شغل و درآمدی دارم.



خدا را شکر که باید ریخت و پاشهای بعد از میهمانی رو جمع کنم . این یعنی در میان
دوستان و آشنایان و خانوده ام بوده ام.



خدا رو شکر که کمی لباسهایم برایم تنگ شده است . این یعنی غذای کافی برای خوردن
دارم.



خدا رو شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم . این یعنی من سالمم و توان
سخت کار کردن را دارم.



خدا رو شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم . این یعنی خانه و
سرپناهی دارم.



خدا رو شکر که در جایی دورتر از آنجایی که می خواستم پارک کردم . این یعنی ماشینی
دارم.



خدا رو شکر که سر و صدای همسایه ها رو میشنوم . این یعنی میتوانم بشنوم.



خدا رو شکر که هر روز صبح زود باید با زنگ ساعت بیدار شوم . این یعنی من هنوز زنده
ام.



خدا رو شکر گاهی اوقات بیمار می شوم این یعنی بیاد بیاورم که اغلب اوقات
سالمم.....



دوستان عزیز ، ما نعمت های کوچک رو نمی بینیم و برای اونها شکر به جا نمیاریم.

وقتی من و شما فکر می کنیم وضعیتی بد است ، دلیلش اینه که اون رو با وضعیت خوبی
مقایسه می کنیم و در نتیجه وضعیت به نظرمون بد میاد ، اصلا قیاس غلطه !

اون چیز بد رو با چیز بدترش مقایسه کن تا شاکر باشی.

دوستان عزیز ! بعضی ها سرطان رو یک نعمت الهی میدونن ، چون از همه جا جوابشون کردن
و فقط و فقط دستشون به طرف خدا دراز بوده و این فرصت بی نظیری شده براشون تا از
همه ببرن و فقط به خدا فکر کنن و رشد معنوی داشته باشن.

دارم خرید می کنم ، می بینم دست بچه ام یه شکلاته ، میگم
پسرم این شکلات رو کی داد ؟ میگه اون آقاهه.

و من می پرسم چون میخوام تشکر کنم ، و خدا این همه نعمت به ما داده و ما شکر نمی
کنیم.

دوستان عزیز ! تشکر امروز از خدا ، خوشبختی آینده رو در پی داره ، کسی که به خاطر
همه چیز از خدا تشکر می کنه ، خدا اون رو لایق خیلی بیشتر از اینها می دونه.

خدا رو شکر کنیم به خاطر چیزهایی که بهمون نداده !

دو تا پا داره دنبال دختر مردمه ، خدا رو شکر کنه که 206 نداره ! وگرنه همینجوری
تو خیابون بوق بوق !

خدا رو به خاطر چیزهایی که لایقش نبودیم و به ما نداده شکر کنیم.

یه خانم پیری تو شیراز هست ، بهش میگن ننه ، کلفتی می کنه تو
خونه ها ، سنش بالاست ، کمرش درد می کنه ، پاش درد می کنه.

صبح تا شب جارو می کنه و می سابه و هی میگه : شکر .

جالبه بدونین این خانم که یه قرون پول نداره هر سال مکه شو میره کربلاشو میره
سوریه شو میره ، می برنش .

کسی که شکر می کنه به کائنات لیاقت خودش برای دریافت
چیزهای بزرگتر رو اعلام می کنه.

ویکی از چیزهایی که ما مدتهاست فراموش کردیم شکر از
دیگرانه ، فقط ایراد می کنیم ، غر می زنیم ، تقصیر همدیگه میندازیم.

تا حالا شده بریم پیش رئیس اداره بگیم فلانی خیلی خوب کار می کنه خیلی وجدان کاری
داره ، میشه خواهش کنم تشویقش کنید ؟

امام سجاد می فرمایند : در روز قیامت خداوند به کسانی میگه آیا شکر فلان بنده ی
من رو به جا آوردید ؟ میگن نه ! خدایا ما شکر تو رو به جا آوردیم. خدا میگه چون
شکر اون رو به جا نیاوردی ، شکر منم به جا نیاوردی !

از همدیگه تشکر کنیم.

تا حالا یه نگاه محبت آمیز به سمت آسمون کردی ؟ یه لیخند
به خدا زدی ؟ گفتی ممنونم ؟

پیامبر می فرمایند : گفتگو از نعمت ، جزء شکر نعمت است .

لان شکرتم لازیدنکم ... آیه ی قرآنه

این یعنی تکنیک نفوذ به ضمیر ناخودآگاه ، ضمیر به واسطه ی تکرار نعمت رو بزرگ و
بزرگتر می کنه.

نتیجه : اگر از نعمت ها صحبت کنیم ، نعمت ما زیاد میشه.

از این به بعد هر جا نشستید از نعمت ها بگید :

خدا رو شکر بچه هامون سالم هستن.

خدا رو شکر یه سقفی بالای سرمونه.

خدا رو شکر درآمدی داریم.



همه ی اینها شکر کلامی بود. یه شکر دیگه هم داریم : شکر عملی:

شکر عملی یعنی از اونچه که داریم به بهترین نحو استفاده کنیم .

معلمی ؟ دانسته هات رو تمام و کمال در اختیار بچه ها بذار ، بی منت.

رئیسی ؟ به کارمندا و ارباب رجوع خوب برس ، بدون منت.

شکر عملی یعنی وقت زیادی داری ؟ در اختیار مردم قرار بده ؟

پول داری ؟ به دیگران هم بده .

چیزی بلدی ؟ به بقیه هم یا دبده.

شکر عملی یعنی میخوای میوه بخری ، به اندازه ای که میخوری بخر نه سه کیلو که آخر
هفته یه کیلوش رو بریزی دور!

شکر عملی یعنی از داشته هات خوب استفاده کن ، هر چی که داری.

اگر شیطان بشه معلم ما چیکار می کنه ؟

میگه خب عزیزم ، فعل بدبختی رو صرف کن :

من بدبختم ، تو بدبختی ، اصلا همه مون بدبختیم ، تو آفریقا بودیم بهتر از این بود
!

ما بدبخت خواهیم بود و بوده ایم !

این آدم که از صبح تا شب ناله می کنه ، شاگرد خوبی برای شیطونه و آخرش هم با
بدبختی میمیره. و به هیچ موفقیتی هم نمیرسه.

بذارید از قرآن براتون بگم :

خیلی جالبه ... سوره اعراف آیه 17 و 18 خیلی جالبه.

خدا می فرماید وقتی دستور دادیم به آدم سجده کنن ، و شیطان نکرد ، گفت حالا که
آدم رو بر من برتری دادی و میگی سجده کن ، منم با این ادمها کاری می کنم از همه
طرف بهشون وارد میشم تا "شکر" تو رو بجا نیارن !

تهدید شیطان اینه : من از هر راهی بشه وارد میشم که کسی شکر تو رو بجا نیاره !

خدا هم میگه : برو که تو رانده ی درگاه مایی.

ببینید که شکر چقدر چیز مهمیه که شیطان تهدیدش به خدا اینه

ششمین کلید طلایی موفقیت : تغییر در نوع نگرش و نگاه :

دوستان عزیز ادیسون 1093 اختراع
داره ، ادیسون میگه : همیشه نکته ی جدیدی برای دیدن و یافتن وجود دارد.

ادیسون فکر نمی کنه تموم شد ، همیشه به اختراع جدیدی فکر می کنه.

ادیسون سال 1931 فوت می کنه و جالبه بدونید وقتی میمیره ، یک ششم نیروی کار در
آمریکا یا داشتن اختراعات ادیسون رو تولید می کردن یا داشتن از اختراعات ادیسون
استفاده می کردن.

امکانات گرداگرد من و شما پراکنده است ، دور و بر ما پر از امکاناته ، ما چشمامون
رو بستیم و امکانات رو نمی بینیم.

آقای کیم وو چونگ مدیرعامل دوو کتابی داره به نام
"سنگفرش هر خیابان از طلاست."

کیم وو چونگ وقتی جنگ جهانی تموم میشه ، مجبور میشه برای تامین مخارج خانواده اش
روزنامه فروشی کنه ، با خودش فکر می کنه چجوری می تونم بهتر روزنامه بفروشم ،
چجوری مشتریهای بیشتری داشته باشم ، فکر می کنه ، الان صاحب 80 کمپانی در دنیاست.

همه ی این کمپانی ها مال یه کسیه که در بچگی دستفروش بوده.

چونگ امکانات رو دیده ، فکر کرده.

امکانات و مقدورات زمانی خودشون رو به ما نشون میدن که ما
آمادگی دریافت رو داشته باشیم ، چه موقع آمادگی داریم ؟ زمانی که واقعا بخوایم ،
کسی که نمیخواد چیزی رو دریافت کنه ، خب مسلمه چیزی رو دریافت نمی کنه.

من و شما باید بدونیم ، جور دیگر دیدن لازمه ی تحول است ، یه عمره یاد گرفتیم یه
جور به همه چیز نگاه کنیم ، حاضر هم نیستیم جور دیگه نگاه کنیم.

انسان موفق هر وقت با موضوعی روبرو میشه فکر می کنه موضوع
جدیدی است ، همیشه دنبال نکته ی جدیدی برای دیدنه.

من اگه فکر کنم ، شغلم همینه دیگه ، همسرم همینه دیگه ، خب
معلومه به هیچ موفقیت عمده ای دست پیدا نمی کنم.

من اگر همین فردا که رفتم سرکار به شغلم و کارم از زاویه ای که تابحال نگاه نکردم
نگاه کنم ، مطمئن باشید چیزهای جدیدی دستگیرم میشه که تاحالا اصلا به ذهنم هم خطور
نکرده بوده.

خیلی از زوایا ممکنه تو همسر من باشه و من ندیدیم ، همیشه
گفتم این همون همسر غرغروی بداخلاقه !

خب شاید همسر من خیلی ویژگی های مثبت داره که من تا بحال ندیدم ، خیلی چیزا رو ما
نمی بینیم چون همیشه به همدیگه یه جور نگاه کردیم.

انسان موفق هیچ وقت به چیزی ، انسانی و اتفاقی یکسان نگاه نمی کنه. انسان موفق
دقیقه ، ذهنش فعاله ، به همه چیز نگاههای نو داره.

لازمه ی موفق شدن دیدن همه ی زوایاست.



انسان موفق همیشه مثل افراد برنده فکر می کنه ، ولی ما سالهاست شرطی شدیم مثل
انسانهای بازنده فکر کنیم.

این کاری رو که می کنم انجام بدید الان :

15 ثانیه وقت دارید هر جا هستید ، دور و برتون رو نگاه کنید و هر چی رنگ قرمز می
بینید جاش رو به خاطر بسپرید.

.

.

.

خب حالا روبرو رو نگاه کنید و هر چی رنگ "صورتی" دیدید به من بگید !

رنگ صورتی ؟ بله رنگ صورتی !

خب چرا نمی تونید بگید رنگهای صورتی کجا بوده ؟ چون اصلا بنا نبود به رنگ صورتی
توجه کنیم.

دوستان عزیز ، ما مدتهاست کانون توجهمون رو معطوف به چیزهای خاصی کردیم ، بنابراین
چیزهای دیگر رو نمی بینیم.

فرض کنید یه ماشین پراید خریدید ، تو خیابون نگاه می کنید
، میگید عجب ! همه پراید خریدن !

چند وقت بعد 206 می خرید ، تو خیابون که میرید میگید ای بابا ! همه 206 خریدن !

آیا واقعا تعداد ماشین ها فرقی کرده ؟ نه ! چشم من پراید بین و 206 بین شده. کانون
توجه من وقتی پراید دارم ، سمت پرایده.

انسانهای موفق کانون توجهشون به همه سمت هست ، و انسانهای ناموفق
معمولا کانون توجهشون معطوف به کمبود و یا نبود امکاناته.

و چون انسان ناموفق همیشه توجهش به چیزهاییه که نداره ،
هیچ وقت نمی تونه امکانات و چیزهایی رو که داره ببینه.

خیلی وقتا ما فکر می کنیم راه حلی وجود نداره ، فکر می کنیم دیگه هیچ راهی نیست و
چون این فکر رو می کنیم ، راه حل ها خودشون رو قایم می کنند چون ما حاضر نیستیم از
جهات مختلف به موضوعات نگاه کنیم.

یه اتفاق جالب براتون بگم:

تو امریکا یه کامیونی توجه نکرده بود به تابلوهایی که محدودیت ارتفاع رو نوشتن ،
رفته بود تو جاده و گیر کرده بود زیر یک پلی.

پلیس کل جاده رو بست ، کلی آتش نشانی و پلیس و ... جمع شدن که ببینن چیکار می تونن
بکنن ، یه یدک کش هم آوردن که کامیون رو از عقب بکشه ، همین که داشت می کشید متوجه
شدن که پل و کامیون هر دو دارن خراب میشن!

یه پسربچه ای از اونجا رد می شد ، به پلیس گفت :ببخشید اینجا چه خبره ؟

پلیس گفت : پسرم اون کامیون ارتفاعش زیاده و زیر پل گیر کرده ، پسربچه گفت : خب
چرا باد لاستیکهاش رو خالی نمی کنید!

این آقا پلیسه یه نگاه به این پسربچه کرد ، یه نگاه به اون آدم گنده هایی که داشتن
زور میزدن کامیون رو دربیارن !

باد لاستیکا رو خالی کردن و کامیون دراومد.

"جور دیگر دیدن" لازمه ی موفقیته ، ولی ما شرطی
شدیم یه جورای خاصی ببینیم.

گاهی روش های خیلی آسون به داد ما میرسه ، و فقط باید فکر کنیم و جور دیگه ای به
مسئله نگاه کنیم.

توی استرالیا ، مکالمه با تلفن های عمومی بسیار ارزون بود
، مثلا فرض کنید طرف یه پنج زاری مینداخت و هر چقدر دلش می خواست صحبت می کرد ، دو
تا معضل وجود داشت ، یکی اینکه هر فرد بیشتر از اون میزان پولی که بابت مکالمه
داده صحبت می کرد و معضل دوم اینکه آدمهای زیادی توی صف معطل می موندن.

دولت استرالیا از شرکتهای ذیربط خواست راهکار ارائه بدن.

یه شرکتی راه حلش برنده شد ، چی بود ؟ اومد گوشی هایی رو طراحی کرد که توش پر سرب
بود و بسیار سنگین بود ، طرف 2 دقیقه گوشی رو دستش می گرفت خسته میشد ، خداحافظی
می کرد و گوشی رو میذاشت.

کتابای شل سیلوراستاین رو خوندید ؟

اول کتابا دیدید می نویسن تقدیم به همسرم ، فرزندم ، استادم ، پدرم و ...

سیلوراستاین اول کتاباش می نویسه : تقدیم به عموی تو ! این یک دید جدیده ، یک نگاه
جدیده از یک فرصتی که همه یه جور بهش نگاه می کنن.

مک دونالد ، مسئله اش این بود که رستوراناش کوچیک بود ،
غذاهاش هم خوشمزه بود ، مردم می نشستن غذا رو می خوردن ، یک ساعت هم با هم حرف می
زدن.

این معضل بزرگی برای این شرکت بود ، از روانشاسهای تجارت درخواست کمک کرد ، اونها
2 تا پیشنهاد دادن به مک دونالد :

1- صندلی ها رو سفت کنید ، خیلی نرم و راحت نباشه

2- همه جا رو رنگ قرمز بزنید.

قرمز در روانشانسی رنگ ، رنگیه که ضربان قلب رو بالا می
بره فشار خون رو بالا میبره و انسان رو بی تاب می کنه.

قبلا گفتم ، این گاو بازا چرا پارچه ی قرمز دستشون می گیرن ؟ برای تماشاگرا ! چون
اون گاوه همه چیز رو خاکستری می بینه و قادر به تشخیص رنگها نیست ، اون چشمش به
تکان دادن پارچه حساسه ، اون رنگ قرمز برای ایجاد هیجان در تماشاگراست.

الان اگه دقت کنید مک دونالد همه چیزش قرمزه ، لوگوی مک
دونالد ، مغازه هاش ، رنگ لباس کارمنداش.

دوستان عزیز !

بیاید از این به بعد از خودمون بپرسیم ، آیا می شود به این قضیه از زاویه ی دیگری
هم نگاه کرد ، آیا میشه به این انسان جور دیگری نگاه کرد ؟

دوست عزیزی که با همسرت ، پدرت ، دوستت با برادرت مسئله داری ، ببنین آیا می شود
نکات مثبتی رو در او پیدا کرد که تا حالا ندیدی ؟ آیا آدمای دور و بر ما همش بدی
دارن ؟ امکان نداره !

فقط کافیه بخوایم از زاویه ی جدیدی به مسئله نگاه کنیم ، مطمئن باشید خوبی ها
خودشون رو نشون میدن.

فرصت ها را می شود با تغییر در زاویه ی نگاه پیدا کرد و
شکارشون کرد ، کافیه از منظر نویی نگاه کنیم.

دوستان عزیز بیاید از این به بعد ، در جمع دوستان ،
خانواده و همکارا با هم بشینیم ، موضوعی رو مطرح کنیم و همه با هم شروع کنیم به
ایده دادن در مورد اون موضوع ، اونوقت ببینید راه حل ها چجوری خودشون رو به ما
نشون میدن.

ببین ! ما سه ماهه تو شرکتمون سود نداشتیم ، بشینیم فکر
کنیم ببینیم چجوری می تونیم برای ماه آینده ، 10 درصد سود کسب کنیم .

ما تو خونه مون ، سه ماهه که هیچی نخندیدیم ، سه ماهه با هم خشکیم ، سردیم ،
بشینیم ببینیم چیکار می تونیم بکنیم.

خب!

این جلسات فقط برای تولید ایده است ، نه هیچ چیز دیگه ای ،
هیچ کس روی ایده نظر نمیده ، بحث نمی کنیم ، فقط ایده ها رو می نویسیم ، کاری به
خوب و بدش نداریم .

یکی میگه به نظرم هر کی از در اتاقش میاد بیرون لبخند بزنه ، اون یکی میگه به نظرم
روزی سه دقیقه همو قلقلک بدیم.

اصلا رو ایده ها بحث نکنید ها ، فقط تولید ایده. همین.

وقتی همه ایده ها رو دادن ، جلسه تمومه ، خب حالا میشینیم ایده ها رو بررسی می
کنیم ، کدومش عملی تره ، کدوم منطقی تره .

این روشی هستش که الان تو شرکت های بزرگ دنیا داره پیاده
میشه ، بهش میگن "روش سیال سازی ذهنی".

ما تیممون تو 10 بازی باخته ، نمی خوایم جر و بحث کنیم که
کی مقصره ، فقط ایده میدیم.

بیشتر بدنسازی کنیم.

ارنج تیم رو عوض کنیم.

بازی تدارکاتی بذاریم.

بعد میشینیم سر عملی بودن یا نبودن ایده ها و یا نکات مثبت و منفیشون صحبت می
کنیم.

ما برای رسیدن به موفقیت باید یاد بگیریم از منظرهای مختلف به یک موضوع نگاه کنیم
، و این دست جلسات به ما کمک می کنه دیدمون وسیع تر بشه.

بعد می بینیم در مورد یک موضوع 40 ایده وجود داره که اصلا به ذهنمون هم نرسیده
بود.

رها کردن دلبستگی و وابستگی :

دوستان عزیز ! کسی که دلبسته و
وابسته ی به چیزی میشه ، به موفقیت نمیرسه ، چون میگه همین رو میخوام ولاغیر.

ما بعضی وقتا دچار سوء تفاهم میشیم که فلان چیز مال منه و برای همین بهش وابسته
میشیم.

اجازه بدید یه مثال بزنم :

دیدین وقتی واسه آزمون رانندگی میریم چقدر متشخص و محترم پشت ماشین میشینیم ، وقتی
هم آزمون رو دادیم ، افسر میگه پیاده شو و ما پیاده میشیم.

آیا داد و بیداد می کنیم که من میخوام بازم بشینم ؟ آیا نفر بعدی که تو ماشین نشست
که آزمون بده فریاد میزنیم و حرص می خوریم و حسودی می کنیم بهش ؟ معلومه که نه !
چرا ؟

چون می دونیم اون ماشین نهایتا یک ربع در اختیار ماست ، سوارش میشیم ، همچین
خوشحال که نیستیم ، وای چه ماشینی ! باهاش پز نمیدیم ، خیلی بی خیال ، بدون دغدغه
، سوارش میشیم ، و بعد از اینکه آزمونمون رو دادیم ، با همون حال پیاده میشیم ، نه
سوار شدنش خیلی خوشحالمون میکنه و نه پیاده شدن ازش ناراحتمون می کنه.

دوستان عزیز ! حضرت علی – علیه السلام – فرمودند : اگر
مقام ماندنی بود ، الان به شما نمی رسید.


ما وقتی حضور یک چیزی تو زندگیمون زیاد میشه ، فکر مالکیت پیدا می کنیم ، فکر می
کنیم دیگه "مال" ماست.

اگر کسی چیز گرانبهایی رو پیش ما امانت بذاره خیلی خوشحال
میشیم ؟ معلومه که نه ! چند روزی دست ماست و بعد میاد و می گیره ، وقتی گرفت
ناراحت میشیم ؟ افسرده میشیم ؟ دنیا برامون به آخر میرسه ؟

دوستان من ! همه چیز در این دنیا برای ما امانته ، همه چیز ، نه فقط مادیات ، پدرم
امانته ، مادرم ، همسرم فرزندم ، همه امانت هستن.

دوستان یادتونه گفتم نگرانی جذب کننده ی شرایطه ؟ یادتونه
؟

حالا میخوام بگم وابستگی هم یعنی از دست دادن !

مادره به خدا میگه : خدایا هر جوری دوست داری امتحانم کن ، ولی بچه ام نه !

این مادر دقیقا در مورد فرزندش امتحان میشه ، این قانون
کائناته. چون وابسته ی به فرزندشه.

بعضی ها رو دیدین همچین به بعضی وسائل قدیمیشون وابسته و دلبسته شدن ، توی انباریش
پر خرت و پرته ، ولی حاضر نیست ازشون دل بکنه .

دوست من ! چیزی رو که لازم نداری انفاق کن ، خودتو رها کن
، چرا خودتو اسیر این چیزا می کنی ، اگر دور ریختنیه خب بریزش دور و اگه بخشیدنی
هست خب ببخشش.

دوست عزیز ، من نمیگم دنبال چیزهای دنیایی نباش ، برو دنبال پول برو دنبال خونه و ماشین
، نمی دونم هر چی میخوای ، ولی وابسته بهش نباش و برای به دست آوردنش هر کاری رو
نکن.

اجاز بدین یکی دیگر از قانون های مهم هستی رو براتون بگم :

"هستی با خلآ مخالف است."

وقتی پولی رو انفاق می کنی ، کائنات جای خالی پول رو با چیز با ارزش تری پر می
کنه. البته به شرطی که با دید معامله گرانه ندی ها.

این قانون هستی است دوستان من.

واما یک نکته ی مهم دیگه :

"چیزی رو که می بخشی ، در ذهنت هم رهاش کن."

دیگه بهش فکر نکن ، یه چیزی رو بخشیده روزی 5 بار میگه حالا این کجاس ، کی داره
ازش استفاده می کنه ! درست استفاده می کنه ! ولش کن دوست من ، ببخش و تو ذهنت هم
پاکش کن دیگه.

دوستان عزیز !

بخشش فقط مادی نیست ، فقط پول نیست ، فقط مادیات نیست ...

مهربانی کردن هم بخششه ...

لبخند زدن بخششه ...

گفتن جملات مثبت و محبت آمیز بخششه...

هر کاری که دل دیگران رو شاد کنه بخششه ...

دوست عزیز ، چیزی رو که خیلی دوست داری ببخش ، آیه ی قرآنه
:

"لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون"



خدا میگه تا وقتی که اون چیزایی رو که دوست دارید انفاق نکنید اصلا امکان نداره به
نیکی برسید.

دوستان عزیز ، میخوام براتون از عروسی حضرت زهرا – علیها سلام بگم :

حدودای غروب بود ، یک خانم مشاطه ای – آرایشگر – داشت خانم حضرت زهرا رو آرایش می
کرد ، در خونه ی خانم رو زدن ، دختر جوان و فقیری پشت در بود ، در رو باز کردن گفت
میخوام خانم حضرت زهرا رو ببینم.

حضرت زهرا دم در اومدن : چیه عزیزم ؟

- خانم امشب شب عروسیتونه ، همه میان ، عروسی دختر رسول خداست ، منم میخوام بیام ،
ولی من یتیمم ، پدر ندارم ، پول و لباس مناسبی هم ندارم ، اومدم ازتون کمک بخوام.

صبح همون روز ، پیامبر پیراهن سفید و زیبایی رو به دخترشون هدیه داده بودن ، گفته
بودن : باباجون امشب شب عروسیته ، لباسات هم همه کهنه است ، فاطمه جان این لباس سفید
، لباس عروسی شماست ، اینو بپوش.

خانم همون لباس رو به دختر فقیر هدیه دادن و گفتن : اینو
بپوش و به عروسی من بیا.

و با همون لباس های کهنه شون در مراسم عروسی شون شرکت کردن.

نمیخوام بگم شما با لباس کهنه برید ، ولی یه الگویی از این بزرگوارا که باید
بگیریم.

رسول خدا گفتن : اخه دخترم من همین امروز صبح یه لباس بهت دادم.چی شد ؟ خانم جریان
رو برای پدرشون تعریف کردن.

رسول خدا لبخندی زدن ، سر رو به آسمان بلند کردن و گفتن :
رسالت حق خانواده ی ماست.

خانواده ای که دخترش شب عروسی لباسش رو هدیه میده باید هم پیامبر در این خاندان
باشه.

دوستان تلاش کنیم از همه ی قیدهای وابستگی و دلبستگی رها
بشیم ، فرقی نمی کنه ، اگه به بچه ات وابسته ای بدون که او امانتیه که دست تو
سپرده شده ، اگر ماشین داری بدون امانت خداست ، همه چی رو امانت خدا بدون ، یه
روزی بهت دادن یه روزی هم ازت میگیرن ، نباید دلبسته بشیم.

استفاده ی درست از فرصت ها :

ما از بچگی یاد گرفتیم تهران
پایتخت ایرانه ، دو دو تا میشه 4 تا ، چگونه باران درست میشه ، چطور آب تبخیر میشه
، اوه کلی از این چیزا یاد گرفتیم و یاد دادیم !

اما چیزهای مهمتری در زندگی هست که ما هیچ وقت اونها رو یاد نگرفتیم ، من و شما
یاد نگرفتیم چگونه از لحظه لحظه های ناب زندگیمون عالی استفاده کنیم .

یاد نگرفتیم لحظه لحظه ی زندگی ما چقدر اهمیت داره و باارزشه.

ببینیم علی – علیه السلام – چه توصیه هایی برای استفاده ی
قشنگ از وقت می کنن :

در کمین فرصت باشید. – در کمین ، یه شکارچی ساعت ها میره
تو کوه انتظار می کشه تا یک لحظه یه آهو رد بشه و شکارش کنه ، علی می فرماید : در
کمین فرصت باش ، بشین تا اومد بقاپش.

از فرصت ها استفاده کن ، قبل از آنکه مایه ی اندوه و افسوس تو شوند.

خیلی ها رو من می بینم که اندوه گذشته و جوانیشون رو
میخورن ، زندگیمون همش هدر رفت ، حیف از وقتی که سر فلان کار گذاشتم.

فرصت همچون ابر بهاری می گذرد ، فرصتهای خوب را غنیمت
بشمر.

خب ، فرض کنید من یه جلسه ی مهم دارم ، 10 دقیقه هم فرصت
دارم حاضر بشم ، می بینم که بوی عرق میده تنم ، با عجله میرم تو حموم ، 10 دیقه
!!! واااااااای !!! بدووووووو !

حالا میرم تو حموم ، صابونه هی لیز میخوره ، آب هی سرد و گرم میشه !

ای بابا ! حالا ما عجله داریم ، همه با ما بنای ناسازگاری
و لجبازی گذاشتن !

میام از حموم بیرون تا میام خودمو خشک کنم ، 3 برابر قبل حموم عرق کردم ، چون کلی عجله
کردم.

از در حموم هم که میخوام بیام بیرون انقد عجله دارم که
دستگیره ی در حموم رو هم می کنم !

چرا ؟ چون از فرصت درست استفاده نکردم .

روش درست چیه ؟

10 دقیقه ؟ اووووووووه 3 تا دوش میشه بگیری !

برو تو حموم راحت ، نه صابون لیز میخوره نه آب سرد گرم میشه و نه دستگیره ی در رو
می کنی.

اگر از این به بعد به جای عجولانه کار کردن و شتاب های
بیخود ، با آرامش با لحظه لحظه ی زندگیمون برخورد کنیم می بینید که چه معجزاتی
میشه !

ما بلد نیستیم از فرصت هامون درست استفاده کنیم ، موبایل داریم ، اس ام اس بازی می
کنیم !



اس ام اس میزنه : دوسم داری ؟ اگه نداری نیست میشم ، اوت فرام زیست میشم ! دچار یک
ایست میشم ، کلا بگم نیست میشم

خب این استفاده ی درست از فرصته ؟

یکی یه اس ام اس زده بود برای من ، نوشته بود برو پایین ،
هی نقطه گذاشته بود ، کلی رفتم پایین نوشته بود حالا برو بالا ! ورزش اس ام اسی !

عزیز من با عمرت چیکار داری می کنی ؟ اس ام اس بازی ؟

تو کدوم زندگینامه ی آدمهای موفق اومده که روزی نیم ساعت اس ام اس بازی می کردن ؟

کارایی می کنیم عجیب و غریب !

آدمهای ناموفق ، مراقب لحظه ها و ساعت ها و روزها و ماه ها و سالهای عمرشون نیستن
، اما انسانهای موفق دغدغه ی خاطر دارن به خاطر ثانیه به ثانیه ی زندگیشون. چون می
دونن اون ثانیه های می گذره و دیگه نمیاد.

پیامبر به ابوذر فرمودن : نسبت به عمرت بخیل باش ، یعنی
بچسب بهش ، بخل داشته باش ، حساس باش نسبت به وقتت.

علی – علیه السلام – می فرمایند : مومن وقتش پر است.
دیگه وقت واسه اس ام اس بازی نداره !

منم راستش رو بخواید بلد نیستم انسانهای موفق رو از انسان های مومن جدا کنم ، بگم
مومن ها یه کسان دیگری هستن و موفق ها انسانهای دیگری. نمیشه ، اینا باید با هم
باشه.

وقتش پر است یعنی چی ؟

یعنی هم برای کار وقت میذاره هم برای خانواده هم برای تفریح هم هم هم ... ولی هیچ
کدام از اینها برای به بطالت گذراندن نیست.

سوال !

اگر شما 2-3 ساعت تو یه ترافیک خیلی سنگین گیر کنید ، چیکار می کنید ؟

درس می خونید ؟ مدیتشین می کنید ؟ پیاده میشید میرید ؟
استراحت می کنید ؟

کتاب های هری پاتر ، پرفروش ترین کتاب در تاریخ نشر کتاب در تاریخ چاپ کتابه ، هیچ
کتابی تا به حال انقدر در دنیا فروش نرفته.

نویسنده ی این کتاب ها خانم جی.کی رولینگ ، یه روز تو ترافیک گیر می کنه ، با خودش
میگه بذار از این فرصت درست استفاده کنیم ، بذار یه قصه ی جدیدی بنویسم ، یه شخصیت
جدیدی خلق کنم.

تو همون ترافیک شخصیت هری پاتر رو خلق می کنه ، و اولین خط
های این کتاب رو می نویسه ، نمی خوام بگم کتاب خوبیه یا کتاب بدیه ها ! میخوام بگم
از وقتش درست استفاده کرده.

ما چیکار می کنیم ؟ خودخوری می کنیم ، بد و بیراه میگیم ، سیگار می کشیم ،
بداخلاقی می کنیم ، فحش میدیم ! مملکته ؟ تو آفریقا بودیم ترافیک نداشتیم !

تو ترافیک موندی ! خب چیکار کنم ؟ موبایل داری ؟ فکر کن چه
کسانی هست که خیلی وقته پرداختن به دل مشغولی های زندگی اونها رو از یادت برده ،
چه کسانی هستند که مدتهاست چشم انتظار تماستون هستن.

اصلا بیا فکر کن 3 دقیقه دیگه بیشتر زنده نیستی ، ماشینا هم که وایسادن ، زنگ بزن
به کسایی که مدتهاست ازشون خبری نگرفتی ، الکی نیست که تو ترافیگ گیر کردی ، ما
گفتیم در جلسات اول ، هیچ چیز این عالم بیهوده نیست ، همه ی رویدادهای اطراف ما
پیامهایی رو برامون دارن.

یه کاغذ بگیر دستت ، لیستی از کارهایی که مدتهاست عقب
افتاده رو بنویس.

دوستی داشتی که کلی بهت کمک کرده بوده و تو مدتهاست به دلیل درگیر بودن با کار ؛
ازش بیخبری .

یه خانومی خونتون می اومده وقتی بچه بودی ازت پرستاری می کرده ، مادر دومت بوده ،
کلی کمک کرده بزرگ بشی و 15 ساله ازش بی خبری ، بنویس من بابد پیداش کنم.

شاید باید دلی رو شاد کنی ، ماشین بغل دستی می بینی طرف اخم کرده نشسته پشت فرمون
، برگرد یه لبخند بهش بزن.

البته شیطنت نکنید ها !

یه نگا تو آینه ماشینت کن ، پشت سریت داره سیگار میکشه !

پیاده شود برو سمتش !

آقا سلام.

- سلام

جکه رو شنیدی ؟

- بله ؟؟؟

جکه رو انقدر باحاله !

- نه نشنیدم !

آدمخوره با بچش داشتن می رفتن ، یه خانوم چاقی رو می بینن
، بچه هه میگه بابا اینو بخوریم ، باباهه میگه نه بچه جون این پر چربیه ! رفتن
جلوتر یه خانم لاغری رو دیدن ، پسره گفت بابا اینو بخوریم ، باباهه گفت نه پسر این
خیلی لاغره استخوناش گیر می کنه تو گلومون ، رفتن چلوتر ، پسره یه خانومی رو دید
گفت بابا دیگه اینو باید بخوریم ! باباهه گفت نه پسرم حیفه اینو می بریم خونه
مامانتو می خوریم !!!

یه دوستی می گفت تو ترافیک بودم ، سرمو گذاشته بودم رو
فرمون ماشین ، دیدم یکی تند تند داره به شیشه ماشین میزنه ، دیدم گل فروشه ، شیشه
رو دادم پایین بگم نمیخوام ، گل ها رو کرد تو صورتم !

ناراحت شدم ، ول کن هم نبود ، چند تا هزاری دادم بهش گفتم بابا اینا رو بگیر ، گل نمیخوام
، برو بده گل ها رو ماشین عقبی !

دوباره سرم رو گذاشتم رو فرمون. چند لحظه بعد دیدم دوباره
داره تند تند به شیشه میزنه !

گفتم دیگه چیه ؟

گفت آقا ماشین عقبی هم گفت گل ها رو بده ماشین جلویی !

تو آینه نگاه کردم دیدم راننده عقبی داره می خنده ، منم خندیدم روحیه ی جفتمون عوض
شد.

از وقتامون خوب استفاده کنیم ، با خانواده رفتین به دامن طبیعت ، یه آدمایی هستن
که خسته شدن عرق ریزون از بالا دارن میان ، شاید وظیفه ی شماست که روحیه بهشون
بدید ، با رفقا رفتید کوه ، هر گروهی که از بالا میان با هم 1-2-3 بگید : سلام !

یه کیفی می کنن ، اصلا کسی انتظار نداره ، یه لبخندی رو
لبشون میشینه و جواب سلامتون رو میدن.

ناقلا نباشید ها ! گروه پسرا دارن میرن بالا ، گروه دخترا دارن میان پایین ! اووو
! سلااااام !

دوست من ! می تونی تو جمع بشینی ، همچین صحبت کنی دل همه
کباب بشه ، مملکت نیست ، کار نیست ، همه اش رو خودشون میخورن !

شرمنده ولی شما بلد نیستی از فرصتهات استفاده کنی ، در هر مملکتی با هر شرایطی عده
ای بودن که به موفقیت رسیدن ، انسانهایی هم بودن که صبح تا شب غر زدن و به هیچ جا
هم نرسیدن.

دوستان عزیز !

من دارم میرم ، تو خیابون یه آگهی می بینم ، کسانی که ازدواج کردن ، و سه سال از
ازدواجشون میگذره ، بهشون یه زمین 1000 متری تو بهترین نقطه ی شهر میدیم ، به
علاوه ی دو تا ماکسیما ، مدارک هم فقط شناسنامه میخوان.

زمانش تا کی هستش ؟ تا ساعت 2 امروز بعدازظهر ، ساعت هم 12
هستش ، میدوم میرم خونه دنبال شناسنامه ، تازه می فهمم من 6 ماهه شناسنامه ام رو
گم کردم ، چندبار خانمم گفت برو المثنی بگیر هاااااااااا !

حالا برم ثبت احوال یا برم اونجا که زمین میدن ؟ میرم اونجا که زمین میدن ! آقا
بدون شناسنامه هم میدین ؟ نه !

می دوم ثبت احوال ، مسئولش نیست ! دادم بلند میشه : بمیرین
الهی ، حقوق بیت المال رو می گیرن چیکار می کنین ؟ من از همه تون شکایت می کنم !

بشین تا شب داد بزن ، زمین و ماکسیما پرید !

میگن برید اطلاعات اقتصادی بدید ، وایمیسته فحش میده !

یه کارایی ما می کنیم ، عجیب و غریب. فقط غر می زنیم.

چرچیل میگه : بدبین مشکل را در هر فرصتی می بیند و خوش بین فرصت را در هر
مشکلی.

اینه تفاوت آدم های موفق و یا نا موفق.

دوستان عزیز !

بیاید فکر کنیم ما یه حساب بانکی داریم که هر روز به طور اتوماتیک ، 86 هزار و 400
تومان توش پول واریز میشه.

ولی یه شرطی داره ، هر کی تا شب این پول رو خرج کرد نوش جونش و هر کی هم نتونست
خرج کنه از حسابش کم میشه و از دستش رفته.

قبول دارید ما به شکل های مختلف تمام تلاشمون رو می کنیم تا توی یک روز همه ی پول
رو خرج کنیم ؟ چون نمی خوایم شب از حسابمون کم بشه.

دوستان عزیز ! ما بانکی داریم به نام بانک زمان ، هر روز
صبح در بانک زمان در حساب شخصی من و شما 86 هزار و 400 ثانیه اعتبار واریز میشه.
تا آخر شب فرصت داریم استفاده کنیم ، اگه استفاده کردیم به اعتبارمون اضافه میشه و
اگه استفاده نکردیم از دستمون رفته.

و اما کلام آخر :

برای هر ثانیه از عمر ما یک روزی دیده شده است ، می تونیم روزی رو بدست بیاریم و
استفاده کنیم ، ولی اکثرا از این روزی ها استفاده نمی کنیم و از دست میدیم.

تااینجا در خصوص هشت کلید طلایی موفقیت صحبت کردیم ، در
این جلسه در مورد نهمین کلید موفقیت یعنی "عشق به خویشتن" با شما صحبت
می کنیم.

نهمین کلید طلایی موفقیت

عشق به خویشتن :

کلید بعدی موفقیت ، عشق به خویشتن
است ، خویشتن دوستی است.

دوستان اجازه بدید همین اول یه کاری با هم انجام بدیم:

همین الان برید جلوی آینه ، حالا قربون صدقه ی خودتون برید
! می تونید ؟ چقدر می تونید ؟

متاسفانه اکثر ما نمی تونیم قربون صدقه ی خودمون بریم.

و برای همین هم هست که نمی تونیم قربون صدقه ی اطرافیانمون بریم.

دوستان عزیز ! کسی که تا بحال در آینه نگاه نکرده و به
خودش نگفته مهربون ، دوستت دارم ، چطور ممکنه مثلا به مادرش بگه دوستت دارم ؟

کسی که هیچ وقت توی آینه خودش رو نبوسیده چطور ممکنه از
عمق وجود همسرش یا فرزندش رو ببوسه ؟

دوست من ! وقتی کسی از عمق وجود به فرزند نوزادش محبت می
کنه و عشق می ورزه ؟ آیا از او توقعی داره ؟

مثلا به نوزاد سه ماهه ات عشق می ورزی و بهش میگی ، بهت
عشق می ورزم به شرطی که منو ببوسی ؟

دوست من ! محبت و عشق رو بدون چشم داشت به نوزادمون ابراز
می کنیم چون اینا چیزهای لازم برای رشد و نمو اون نوزاده. چرا به خودمون محبت
نکنیم ؟ چرا به خودمون عشق نورزیم ؟ کی گفته ما به محبت نیاز نداریم ؟ به عشق نیاز
نداریم؟

یه دلیلی چیزی برای من بیارید که نشون بده آدم بزرگا به
عشق نیاز ندارن ، یه آیه ای حدیثی ، سخن بزرگی ! بگید شاید من ندیدم.

وقتی خداوند 10 فرمان رو به موسی نازل می کند ، یکی از این
ده فرمان اینه : موسی هم نوعانت رو "مثل خودت" دوست داشته باش.

بزرگان ما به ما یاد دادن دیگران رو مثل خودمون دوست داشته باشیم.

اما یک مسئله ی مهم اینجا هست ، ما سالهاست خودمون رو دوست
نداریم ! چجوری دیگران رو مثل خودمون دوست داشته باشیم؟ سالهاست یه گپ عاشقانه و
محبت امیز با خودمون نداشتیم ، چطور به دیگران محبت کنیم وعشق بورزیم ؟

دوست من !

بیا همین الان یه تصمیمی بگیر ، که خودت رو دوست داشته باشی ، منظورم صفات اخلاقی
نیست ها ! مثلا من دروغگو هستم خدای نکرده ، به خودم بگم : ای دروغگوی باحال ! لپ
خودمو بکشم ! نه منظورم صفات اخلاقی نیست ، منظورم شکل ظاهریه ، همینی که هستی ،
با همین بینی همین قد و قواره ، همین شکل و قیافه.

دوست من عزیز من ، خواهر محترم که قد کوتاهی داری ، یه کفش
می پوشی پاشنه اش از کل قد خودت بلند تره ! برای چی ؟

برای اینکه مثلا اگه خواستگاری تو خیابون دید نگه وای این قدش کوتاهه ؟ خب بعدش چی
؟ بالاخره که تو خونه بدون پاشنه تو رو می بینه !

تو خودتو دوست نداری ، دائم داری با قدت کلنجار میری !

دوستی که میری جلوی آینه ، یه نگاه به بینیت میندازی ! اه
آخه این چیه ؟ کوفته ای ! چقدر باحال بود اگه کوچیک و سر بالا بود !

دوست من ! تو خودت به دل خودت نمیشینی ، چطور میخوای و توقع داری به دل دیگران
بشینی ؟ وقتی خودت با خودت کنار نمیای ! چطور انتظار داری دیگران باهات کنار بیان
؟

یکی از رموز مهم موفقیت داشتن یه زندگی خوب و یه شریک
زندگی خوبه ، کسی که با او زیر یه سقف احساس آرامش داشته باشی ، شما کلی پولدار
باش همه امکانات زندگی رو داشته باش ، وقتی شریک زندگی خوبی نداشته باشی این چه
زندگی ایه ؟ چه موفقیتیه ؟

دوست من ! کوتاهی ، بلندی ، چاقی ، لاغری ، هر چی که هستی
خودت رو دوست داشته باش ، و یاد بگیریم به چیزهایی بها و نمره بدیم که خدا بها
میدهد نه چیزایی که بنده های خدا نمره می دهند ، بنده های خدا چیکاره هستن ؟ اونا
هم مثه من و تو می میرن !

ممکنه در قیامت چنین اتفاقی بیفته ...

پشت بلندگو اعلام کنن : دوستان محترم و گل و گلابی که بینی های خوشگلشون کمتر از
سه سانته ، لطف کنن تشریف ببرن بهشت ، خیلی خوش اومدن ، اونهایی هم که دماغشون
بزرگ و کوفته ای هستش ، گم شن برن جهنم !

میشه ؟ معلومه که نه ! دوستان عزیز ، بیاین به چیزی بها
بدیم که خدا بها می دهد ، اون وقت خودمون رو دوست داریم ، اون وقت خلق و خومون رو
هم دوست داریم ، خودم رو دوست دارم چون مهربونم ، خودم رو دوست دارم چون به دیگران
کمک می کنم ، خودم رو دوست دارم چون بدون دلبستگی از همه چیز دنیا هستم .

دوستان عزیز ، وقتی ما خودمون رو دوست نداشته باشیم ،
انتظار بی جایی است که بخوایم کائنات ما رو دوست داشته باشد ، هدایای کائنات از آن
کسانی می شود که کائنات اونها رو دوست داشته باشه .

دوست من ، وقتی من خودم رو دوست ندارم ، وقتی من روزی سه بار به خودم بد میگم ،
میگم اه اه ! امکان نداره هدایای کائنات به سمت من سرازیر بشه.

از امروز ، جلوی آینه وایسید و به خودتون عشق ورزی کنید ،
خودتون رو ببوسید ، از امروز با همون اعضای بدنتون که مشکل دارید صحبت کنید و
عاشقانه بهشون محبت کنید ، 10 ساله داری با بینیت می جنگی ، حالا جلوی آینه وایسا
، بگو : آخ جون سلام بینی کوفته ای و خوشگل من ! این کار رو بکن تا مردم رو هم
دوست داشته باشی ، بدون توجه به قد و قواره و شکل و قیافه و هیکل.

اتفاق قشنگی میفته ، اگر من خودم و مردم رو همینجوری دوست
داشته باشم ، اونها هم همینجوری منو دوست خواهند داشت ، سوء استفاده نکنید ها ،
منظورم جنس مخالف نیست .

من آقام به همکار آقام تو اداره محبت کنم ، عاشقانه بهش سلام کنم ، بگم خوشحالم که
امروز می بینمت ، به جای اینکه بگم مرده شورتو ببرن ، اه بازم این اومد.

کسی که خودش رو دوست داره ، محبتش رو به همه ابراز می کنه
، بی دغدغه ، واسش دیگه مهم نیست کی خوشگله کی دماغش کوفته ایه ، کی کوتاهه کی
لاغره کی چاقه ! عشقش رو به همه هدیه میده.

اونوقت میدونید چی میشه ؟ فواره رو دیدید چقدر قشنگه ؟ آب میاد بالا زیبایی ها رو
به همه نشون میده ، بقیه کیف می کنن می بینن ، دوباره اون آب میره پایین یه موتور
دوباره آب رو بالا می کشه ، یعنی این عشق میاد نثار میشه دوباره میاد پایین و بالا
.

عشق هم همینه ، عشق وقتی جاری میشه ، من به او محبت می کنم
، او به یکی دیگه ، اون یکی همینطور در کل جامعه عشق بی دغدغه نثار میشه.

مگه موفقیت فقط پول و خونه و دانشگاه و کارخونه است ؟ این که از کنار هم بودن لذت
ببریم ، به هم محبت کنیم ، عشق نثار کنیم ، اینم موفقیته ، اینی که از ثانیه ثانیه
ی زندگیمون کیف کنیم این هم موفقیته.

یه داستان واقعی براتون بگم ؟

یه سرباز امریکایی تو جنگ ویتنام
، میخواسته برگرده خونه ، از یکی از شهرهای امریکا به پدر و مادرش زنگ میزنه ،
میگه میخوام برگردم پیشتون ، پدر و مادر کلی خوشحال میشن بچه مون میخواد برگرده ،
پسره میگه فقط یه مشکلی هست ! چی ؟

میگه یه پسری با من هست ، این رفت رو مین ، دو پا و یک دست
نداره الان ، هیچ کس رو هم در امریکا نداره ، میشه ازتون خواهش کنم بیاد و با ما
زندگی کنه ؟

پدر و مادرش گفتن : نه این خیلی سخته ، ما نمی تونیم مسئولیت اون رو بپذیریم ، ما
که نمی تونیم صبح تا شب این آدم رو جمع و جور کنیم ، خودت فقط بیا.

دو سه روز بعد پلیس به پدر و مادر اون سرباز زنگ میزنه و میگه بیاین سانفرانسیسکو
، جنازه ای هست که فکر می کنیم متعلق به پسر شما باشه .

پدر و مادر هراسان میرن و وقتی جنازه رو باز می کنن با
تعجب می بینن که پسرشون 2 پا و یک دست نداره !

اون پسره پدر و مادرش رو امتحان کرده بود و پدر و مادر رد شده بودن.

دوستان من ! بیاین به هم عشق واقعی نثار کنیم ، انقدر عشق
واقعی کم شده که عشق های پوچ و توخالی تو خیابونا به همدیگه نثار میشه. الکی عاشق
میشن ، سه ماه دیگه هم میزنن به تیپ و تاپ هم.

پروفسور دانشگاه جان هاپکینز ، از دانشجوهای دکترای رشته ی
جامعه شناسی میخواد که یه تحقیقی انجام بدن ، بهشون میگه برید جنوب شهر ، 200
پسربچه رو انتخاب کنید از زندگی اونها تحقیق به عمل بیارید و به من بگید آیا آینده
ی روشنی برای آنها متصور هست یا نه ؟

دانشجویان دکترا میرن ، با بچه ها مصاحبه می کنن ، زندگی
هاشون رو می بینن ، می بینن که خیلی از این بچه ها دستفروشی می کنن ، گدایی می کنن
، شیشه ی ماشین پاک می کنن ، کارگری می کنن و ...

دانشجوها نتایج تحقیقات رو اینطور اعلام می کنن : هیچ امیدی به آینده ی اینها نیست
، ما پیش بینی می کنیم 90 درصد این بچه ها با این روند ، در آینده مدت زیادی رو در
زندان سپری خواهند کرد.

استاد به این طرح نمره ای میده و این طرح در دانشگاه جان هاپکینز بایگانی میشه.

25 سال بعد یکی از اساتید دانشگاه ، در حال مطالعه ی طرح
های تحقیقاتی دانشگاه بوده که به این تحقیق برمی خوره ، میگه چقدر عالی ، به
دانشجوهاش میگه ، برید این بچه ها رو پیدا کنید و ببینید واقعا پیش بینی در مورد
این بچه ها محقق شده یا نه !

دانشجوها میرن و میگردن و بچه ها رو پیدا می کنن ، تو
امریکا هم پیدا کردن آدم ها مثل اینجا نیست ، خیلی راحته ، رو اینترنت به سادگی
میشه پیدا کرد.

از اون 200 نفر 180 نفر پیدا میشن ، 20 نفر یا کوچ کرده بودن به ایالت های دیگه یا
مرده بودن و در دسترس نبودن.

از این 180 نفر ، 176 نفر دارای بهترین مشاغل بودن و در
عالی ترین سطح زندگی قرار داشتن.

پزشک و مهندس و وکیل و ... با زندگی های بسیار خوب.

نتیجه رو پیش استاد میبرن ، استاد تعجب می کنه ، خودش میره سراغ تک تک این 176
نفر.

تو چرا بدبخت نشدی ؟ چرا زندان نیستی ؟ چرا انقدر زندگیت
خوبه ؟ مگه دستفروشی نمی کردی ؟ چرا ؟

از این 176 نفر ، 75 درصدشون یه پاسخ میدن :

آخه ما یه خانم معلمی داشتیم که ...

موضوع جالب میشه ، میگه اینها همه از خانم معلمشون اسم میبرن ، می گرده ببینه اون
معلم زنده است یا نه ، و میبینه بله زنده است ، ولی بسیار پیره ، استاد میره سراغش
، میگه جریان اینه و همه میگن شما ...

معلم پیر لبخندی میزنه و میگه ، میخوای بدونی رمز موفقیت
من چیه ؟ میدونی چرا این بچه ها دزد و قاچاقچی نشدن ؟ میخوای بدونی چرا الان در
بهترین مشاغل هستن و در عالی ترین سطح زندگی هستن ؟

دلیلش اینه : من از صمیم دل به تک تک این بچه ها عشق می ورزیدم ، با تک تک بچه ها
عاشقانه صحبت می کردم.

درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی *** جمعه به مکتب آورد طفل
گریز پای را

خیلی ساده است ، عشق به دیگران به شرطی که عاشق خودمون
قبلش باشیم ، اگر همینی رو که هستیم دوست داشته باشیم ، نه تنها خودمون می تونیم
پله های موفقیت رو یکی یکی بالا بریم ، بلکه می تونیم دیگران رو هم به موفقیت
برسونیم.

ابوسعید ابوالخیر میگه : اگر بر آب روی خسی باشی ، اگر بر هوا
پری مگسی باشی ، دلی به دست آر تا کسی باشی.

پیامبر میگن : در روز رستاخیر عده ای با چهره ای روشن تر
از خورشید هستند و جایگاهی بسیار والا دارند ، اینها کسانی هستند که دوست می
داشتند فقط به خاطر خدا .

به خاطر دماغ خوشگل و هیکل خوشگل
و پول و ... دوست نداشتن ، فقط به خاطر خدا.

پیامبر می فرمایند : وقتی دو نفر با هم دست میدن ، اون کسی
که با محبت تر دست دیگری رو میگیره و بیشتر اون یکی رو دوست داره ، خدا هم اون رو
بیشتر دوست داره.

گابریل گارسیا مارکز میگه : انسانها چقدر در اشتباهند که
گمان می کنند زمانی که پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند و نمی دانند زمانی پیر
می شوند که نتوانند عاشق باشند.

دهمین کلید موفقیت : یکپارچه شدن با خود و دیگران

دوستان عزیز ، ممکنه ما از خیلی
از کارهای دیگران خوشمون بیاد یا خوشمون نیاد ، اشکالی نداره بگیم ما از اون کار
خوشمون نیومده ، هیچ اتفاقی هم نمی افته .

"یکپارچه شدن با دیگران" یعنی حرف دلمون رو به اونها بزنیم ، نه اینکه
حرف رو نگیم ، قایم کنیم ، بعد بریم پشت سر او ازش بد بگیم ، یا تهمت بزنیم ، یا
غیبت بکنیم.

ولی حرف رو "درست" بزنیم ، همسرش یه کار بدی می کنه ، آقای فرهنگ گفته
یکپارچه شدن با دیگران ، باید بهش بگم !

- آخه مسخره این چه کاری بود که کردی !

اینطوری نگید ها ، درست بگید.



امام حسن و امام حسین کودک بودن ، داشتن به مسجد می رفتن ، دیدن یه پیرمردی داره
وضو میگیره اشتباه ، گفتن بریم بهش بگیم ، با خودشون گفتن اگه الان بریم بهش بگیم
ما دو تا کوچیکیم ، ممکنه بهش بر بخوره ، یه کاری کردن ، رفتن پیش پیرمرده گفتن
ببخشید میشه بگید وضوی کدوم یکی از ما درسته ؟

و هر دو هم درست وضو گرفتن ، پیرمرده گریه می کنه و میگه ، شما هر دوتون درست وضو
گرفتید ، اونی که اشتباه وضو گرفته منم.

یکپارچه شدن با دیگران یعنی حرفمون رو بزنیم ، ولی درست ،
چرا ؟

یادتونه تو بحث هاله های انرژی گفتم زمانی ما قوی ترین هاله های انرژی رو از
خودمون ساطع می کنیم که در وضعیت آلفا باشیم ؟

وضعیت آلفا زمانی پدید میاد که ما در آرامش کامل باشیم ، کسی که با دیگران یکپارچه
نیست ، مدام در ذهنش با دیگران در حال جنگه.

اه اه مرده شورشو ببرن ، این چه کاری بود کرد ، چقدر بی جنبه است ...

این که نمی تونه تو وضعیت آرامش کامل – آلفا – باشه ، پس
به سادگی این آدم از جذب پرتراکم ها محروم می شود.

دوستان عزیز !

گاهی ما چیزهای کوچک رو به خاطر اینکه حاضر نیستیم به دیگران بگیم ، اونقدر جمع می
کنیم که میشه یک اقیانوس و از پسش بر نمیایم.

یادمون باشه در یک ارتباط دو یا چند جانبه اختلاف سلیقه یک
امر طبیعیه ، هیچ اشکالی نداره ما از منظرهای مختلف به یک مسئله نگاه کنیم ، ولی
متاسفانه ما عمرمون رو برای این میذاریم که بگیم "من درست میگم" ، ما
عمرمون رو برای مسائلی که نمی دانیم تلف می کنیم ، از ندانسته هامون دفاع می کنیم
!

در یکپارچه شدن ، باید بپذیریم ، دیگران ، نظرات ، برداشت
ها و سلیقه های شخصی خودشون رو دارن ، ما نمی تونیم نظر خودمون رو به اونها تحمیل
کنیم .

ولی می تونی خیلی ساده ، خیلی رک ، خیلی راحت ، قبل از
اینکه کلی خودمون رو آزار بدیم ، به اونها بگیم من از این رفتار یا کارت خوشم
نیومد ، این باعث میشه نه ما برای اونها فیلم بازی کنیم و نه اونها برای ما نقاب
بزنن ، سالهاست داریم برای هم فیلم بازی می کنیم ، ادا در میاریم.

سالهاست داریم به هم دروغ میگیم ، چقدر خوب بود رک و راحت
بودیم و فیلم بازی نمی کردیم.

دوستان عزیز : همین امروز برید سراغ خانواده هاتون ، بگید مادرم ، پدرم ، همسرم ،
برادرم من از این رفتارت خوشم نیومد راستش این رفتارت داره منو آزار میده.

برید و بهشون حرف دلتون رو بگید ولی خیلی با احتیاط !

ببوسش نوازشش کن بغلش کن خیلی آروم ، خیلی با دقت ولی
حرفتو بزن ، نذار این جمع بشه تو دلت ، چون اگه جمع شد دیگه هاله های انرژی قوی ای
نخواهی داشت ، و نمی تونی در زندگی چیزی رو جذب کنی ، و مطمئنا به موفقیت عمده ای
هم دست پیدا نخواهی کرد.

همونطوری که تو حرف دلت رو به اونها میزنی همین امشب ازشون
خواهش کن اونها هم حرف دلشون رو به تو بزنن.

اگه جایی رفتار بدی داشتم بهم بگین ، اگر از دستم ناراحت شدی بهم بگو ، اگر رفتاری
تو رو ناراحت کرده منو در جریان بذار.

حرفمون رو بزنیم ولی درست ، با زمینه سازی ، با لبخند ، با
شوخی ، با مهر با محبت ، ولی حرف رو به هیچ وجه نگه نداریم تو خودمون.

دوستان عزیز !

این یکپارچه شدن با دیگران بود ، یکپارچه شدن با خود یعنی
چی ؟

ما در وجودمون یه چیزی داریم که بهش میگن کودک درون ، کودک درون در واقع کودکی است
درون ما که پنهانه ، بسیار با نشاطه ، بسیار بی دغدغه است ، انقد راحت می خنده ،
انقد راحت سوال می پرسه ، همچین از ته ته دلش گریه می کنه.

دوست داره بازی کنه ، کشف کنه ، ور بره ، خیلی پاکه ، بی
شیله پیله است.

در درون همه ی ما این کودک وجود داره ، همه ی لحظات برای کودک درون ما تازه است ،
همه ی لحظات براش مملو از خلاقیته ، کودک درون ما می تونه با یه تیکه چوب ساعتها
تفنگ بازی کنه ، می تونه با یه تیکه پارچه ساعتها عروسک بازی کنه.

پیامبر می فرمایند کودکان را به سه دلیل دوست دارم : درست
می کنند و خراب می کنند و هر دو را بازی می دانند.

قهر می کنند و آشتی می کنند و کینه به دل نمی گیرند.

روزی خدا رو می خوردند بدون انکه
به اسباب آن فکر کنند.

این کودک ما منظورمونه...

بچه هه پای مامانشو میگیره : مامان مامان مامان !

چیه ؟

شام چی داریم ، یعنی چی ؟ یعنی شام داریم ، فقط میخواد بدونه چیه شام.

ما چجوری هستیم ؟ فردا شام چی بخوریم ؟ وسط برجه پولامون تموم شده چی کوفت کنیم ؟

ولی اون بچه هه مطمئنه که شام داریم.

اگه از یه بچه بپرسیم چقدر دوستم داری چی میگه ؟

3 تا ، پنج تا ، ده تا ، قد گل ها ، قد خدا ...

این دستای کوچولوش رو باز می کنه میگه انقدر...

ما چی ؟ یکی ازمون این سوال رو بپرسه چی میگیم ؟

باز دوباره چی میخوای ؟ باز دوباره چه گندی زدی ؟ یعنی به عشق من شک داری ؟ این
همه کادو واست خریدم نفهمیدی؟

یک ساعت سخنرانی می کنه که بگه دوستت داره !

کودک درون ما بخش عاطفی و احساسی وجود ماست.

ما وقتی کودک بودیم خیلی راحت می خندیدیم ، خیلی راحت گریه می کردیم ، ادم بزرگا
به ما یاد دادن که باید هر جایی نمیشه خندید ، هر جایی نمیشه گریه کرد ، زشته خرس
گنده ! مرد که گریه نمی کنه ، بچه هه سه سالشه ! مرد که گریه نمیکنه !

وقتی کودک بودیم خیلی راحت اعتماد می کردیم ، آدم بزرگا به
ما یاد دادن نمیشه به هر چیزی اعتماد کرد.

آدم بزرگا کم کم نقاب های بالغانه بر چهره ی من و شما زدن ، آدم بزرگا به ما یاد
دادن ما هم آدم گنده باشیم ، ولی کودک درون من و شما هیچ وقت بزرگ نمیشه ، اون
همیشه زنده است ، ولی زندانی ، پشت میله ها ، سالهاست سعی می کنه توجه من و شما رو
به خودش جلب کنه ولی ما محل بهش نمیذاریم ، کودک درون من و شما خیلی حساسه ، باید
بهش فرصت بدیم خودش رو نشون بده ، باید از ما لبخند دریافت کنه تا احساس امنیت کنه
و خودش رو نشون بده.

کودک درون من و شما خیلی جسمانیه ، دوست داره بالا و پایین
بپره ، دوست داره جیغ و داد کنه ، ورجه وورجه کنه ، دوچرخه سواری کنه ، توپ بازی
کنه ، بدوئه ، کودک درون من و شما دوست داره میوه ها رو همچین با ملچ مولوچ بخوره
که همه بفهمن !

یه آقای کت شلواری اومد تو پارک دید چند تا جوون 17-18
ساله میرن رو سرسره و تاپ و شادی می کنن ، گفت : جوونای امروز چقدر جلف شدن ، بی
تربیتا ! خجالت نمی کشن !

ببین آقا ، بیخودی ژست نگیر ، اگه کسی تو پارک نبود الان خودت هم با همون کت و
شلوارت بالای سرسره بودی !

کدومتون دوست دارید تو پیاده رو دستاتون رو باز کنید و از
روی جدول تعادلتون رو حفظ کنید و برید ؟

کدومتون دوست دارید بادبادک بگیرید و همچین بدوئید ؟

خانما ! کدوماتون دوست دارید یه عروسک دستتون بگیرید و موهاش رو ببافید ؟

اگه دوست دارید با کودک درونتون آشتی هستید ، اگه نه با اون قهرید .

این جلف بازی ها چیه ؟ خجالت نمیکشی فرهنگ ؟ اینا چیه داری
میگی ؟ دین با این حرفا مخالفه !

امان از دین که دل و روده اش رو ریختیم بهم و چیزی هم ازش نفهمیدیم !

عیسی می فرماید : تا زمانی که دوباره متولد نشوید تا زمانی
که مانند کودکان نشوید پی به حقیقت نخواهید برد.

پیامبر فرمودن : به تفریح و بازی بپردازید چرا که دوست
ندارم روش شما در دین خشن به نظر برسد.

من جایی ندیدیم ذیل حدیث گفته باشن ، پیامبر اینو در جمع
مهدکودک های صدر اسلام گفته باشن ! برای من و شما گفتن.

برای یکپارچه شدن با خود ، شرط اول آشتی با کودک درونمونه.

آقای محترم ! خانم محترم ! لازمه پشتک وارو بزنی ، لازمه
بازی کنی ، لازمه با بچه ات بری پارک ، مسابقه ی دو تا دم تیر چراغ برق. زشته ! !
! نگران نباش زشت نیست.

کودک درونمون رو حبس کردیم ادای آدم بزرگا رو هم درمیاریم ، حرفای قلمبه سلمبه هم
میزنیم فکر می کنیم اوه چه با کلاسیم.

این روش اول یکپارچه شدن با خود.

اما روش دوم : من و شما سالهاست
نقاب های زیادی به چهره مون زدیم .

نقاب آدم متخصص : هر کاری بهمون پیشنهاد میشه قبول می کنیم
! آقا مدیر کل روابط عمومی میشی ؟ بله ، مدیر کل دام و طیور میشی ؟ بععله ! یعنی
تو همه ی تخصص ها رو داری ؟ مگه میشه ؟

نقاب انسان مومن : التماس دعا ، محتاجیم به دعا ، ان شاالله امشب شما رو جز 40 تا
میذاریم بعد تو دلم میگم ای بابا دعا کیلو چنده همین نیم ساعت پیش داشتیم یه غلطی
می کردیم !

دوست من ! وقتی میدونی وضعت خرابه وقتی بهت میگن التماس دعا بگو من وضعم خرابه ...

یک ژستایی ما می گیریم ، حقه بازی می کنیم ، خیلی مردم از
دین گریزان شدند به خاطر همین حقه بازی ها ! دین انقدر خوشگله ولی ما خرابش می
کنیم .

مسئولیتی رو اگه عرضه اش رو نداری حق نداری قبول کنی.

رسول اکرم می فرمایند : کسی که مسئولیتی را می پذیرد و میداند و می شناسد کسی
را که از خودش برای آن مسئولیت بهتر است ، اگر آن مسئولیت را بپذیرد خائن است.

خائن به خدا ، رسول خدا و تک تک مردم.



ابوذر میاد پیش رسول خدا میگه من خیلی دوست دارم حالا که جنگیدم و کار کردم بتونم
مسئولیتی هم داشته باشم تا گره از کار مردم باز کنم.

پیامبر می فرماین : ابوذر جان ، شما مسلمون خوبی هستی ولی مدیر خوبی نیستی لطفا از
الان تا آخر عمرت دنبال پست مدیریتی نداشته باش ، و ابوذر هم اطاعت کرد.

پیامبر اگه 10 روز با اصحاب بودند ، هیچی سخن نمی گفتند ،
در حد سلام و خداحافظی ، و اگه کسی سوال می کرد مختصر جواب میدادن.

ما چی ؟

صبح تا شب ور ور ور ور !

فوتبال میشه کارشناسیم ، بحث اقتصادی میشه کارشناسیم ، بحث اجتماعی ، سیاسی دینی
همه ! کارشناسیم!

ماها مثل برکه ای هستیم که 8 کیلومتر مساحتمونه ولی عمقمون 2 سانت هم نیست !

همه چی میگیم ولی تو هیچ کدوم عمیق نیستیم.



مگه مجبوریم همه جا حرف بزنیم ؟ اظهار نظر کنیم ؟ بگید ببخشید من در این مورد
تخصصی ندارم نمی تونم صحبت کنم.

دوستان عزیز ، همین امروز یه کاری بکنید :

یه لیست تهیه کنید از نقاب هایی که به چهره زدید ، فقط هم برای خودتون ، شخصی ،
این نوشته یه گنجه ، وقتی تونستید همه ی نقاب ها رو بردارید به گنجهایی می رسید که
خودتون کیف می کنید .

علی – علیه السلام – می فرمایند : خجالت نکشید از اینکه وقتی چیزی از شما می
پرسند به صراحت بگویید نمی دانم ، تاکید دین اینه که اگر کسی رو میخوای بشناسی
باهاش برو سفر. چون در سفر آدم ها نقابهاشون رو میزنن کنار.



توصیه من به دخترخانومهایی که واسشون خواستگار میاد اینه که یکی از مردهای خانواده
رو یه سفر با آقا داماد بفرستن !

چرا ؟ خب تو خواستگاری که آقا میاد ، سلام روزتون بخیر ، شما خوبین ؟ لطف عالی
مستدام !

سفر که برن ، شب دوم آقا پیژامه ی مامان دوز رو تا گردنش میده بالا ! آقا ما
خوابیدیم کسی کار نداره ؟

یازدهمین کلید طلایی موفقیت :

زندگی هدفمند - قسمت اول - :


تحقیقات نشون میده ، فقط 3 درصد مردم دنیا دارای هدف هستند ، 97 درصد مردم دنیا
بدون هدف زندگی می کنند ، این آمار در کشورهای پیشرفته بیشتره ، در این کشورها 5
درصد مردم دارای هدف هستند ، و جالب اینجاست که اکثر مردم دنیا در زندگی گلایه
دارن که چرا ما به خواسته هامون نمی رسیم.

خیلی ساده است ، شما در زندگیتون هدف ندارید ، هدف مشخص
مثل یک ذره بین می مونه که نور خورشید رو در یک نقطه معطوف می کنه و اون رو هدایت
و متمرکز می کنه.

هدف ، همه ی مقدورات ما ، همه ی تلاشهای ما و همه ی امکانات ما رو به یک سمت هدایت
می کنه ، کسی که هدف نداره این نیرو ها و امکاناتش در جهت های مختلف پخش میشن ، پس
به نتیجه هم نمیرسه.



هدفه که باعث میشه من و شما همیشه در حال حرکت باشیم ، هدفه که مثل نقشه ی یک گنج
ما رو هدایت می کنه تا قدم به قدم به اون چیزی که می خواهیم برسیم ، آدم ها به
اندازه ی هدفهاشون ثروتمند هستند.

ثروت فقط منظور پول نیست ، همه ی داشته ما ثروته ، هر چه هدف بیشتر ، دارایی های
زندگی هم بیشتر.

پیروزی از آن کسانی است که به پیروزی هدفمند فکر می کنند.

تمام مطالعاتی که در بهترین دانشگاه جهان – هاروارد – و
دانشگاههایی مانند ییل ، استنفورد ، ام تی آی – دانشگاههایی که کار علمی در زمینه
ی موفقیت انجام میدن – انجام شده ، همه حاکی از این است تمامی مردان و زنانی که به
موفقیت های عمده در زندگی دست پیدا کردن ، در تعیین هدف در زندگیشون اصرار داشتن ،
مصرانه دنبال این بودن که هدف داشته باشن و برنامه بریزن برای رسیدن به اون اهداف
.

اینها تحقیقاتی هستش که علمی انجام شده ، فرق داره با
کتابهای موفقیتی که شما از بازار می خرید ، تحقیقاتی که نشون میده مردم به موفقیت
نرسیدن مگر با داشتن هدف ، اون هم هدفهای عالی و بزرگ.

فرض کنید الان غول چراغ جادو بیاد و بگه : سرورم هر چی
میخوای آرزو کن تا برآورده کنم ، خب ازش بخواین !

غول چراغ جادو تک تک شما ها هستید ، درون قدرتمند شماست ، مغز و ذهن فوق العاده ی
شماست ، چرا همش خواب و خیال ؟

بخواین اون چیزی رو که میخواید ، از مغزتون ، از ذهنتون ، چجوری بخوایم ازش ؟
امروز میخوایم مفصل بحث کنیم.

"خوشبختی تحقق تدریجی یک هدف یا آرمان
ارزشمنده."



یعنی کسی خوشبخته که هدفی عالی رو داشته باشه و کم کم خودش رو به اون هدف نزدیک
کنه و اون هدف محقق بشه.

عکس این هم صادقه ، یعنی کسی که چیزی رو نداره که دنبالش بره بدبخته.

میری تو صف پمپ بنزین ، میبینی اووووووه چقدر ماشین
وایساده ، منصرف میشی و برمی گردی !

ولی قبول داری همون هایی که الان سر صف هستند ، یک زمانی ته صف بودن ؟ حتما
همینطور بوده.

الان بزرگترین دانشمند جهان ، سیاستمدار ترین آدم دنیا ، بهترین موسیقی دان جهان ،
بابا این ها هم یه زمانی ته صف بودن.

تازه رفته اول دبستان ، آرام آرام تو این صف وایسادن تا رسیدن سر صف ، خیلی از
ماها با دیدن صف موفقیت بی خیال میشیم و میگیم ، نه موفقیت میخوام ، نه هدف می
خوام نه ته صف وایمیسم.

عده ای هم ته صف وایمیسن و میگن بالاخره سر صف میرسیم.

دوستان عزیز !

آدم بی هدف مثل قایقی هستش که تو دریا به این طرف و اون طرف میره ، هر جا موج اون
رو ببره میره ، ولی کشتی وقتی حرکت می کنه یه بندر مبدا داره و یه بندر مقصد ،
وقتی باد میاد ، با توجه به اینکه مسیری که کشتی داره میره ، باد از پشت میاد و یا
از جلو ، به این میگن باد موافق و باد مخالف ، باد موافق از پشت کشتی میاد و سرعت
رو زیاد می کنه ، ولی کشتی ای که مبدا و مقصدی نداره دیگه فرقی براش نداره باد از
کدوم طرف بیاد.

برای کشتی ای که هیچ مقصدی ندارد هیچ بادی موافق نیست ،
آدمی که هدفی نداره هیچ عاملی براش شتاب دهنده نیست ، هیچ عاملی براش کمک کننده
نیست ، انسان بی هدف سرگردانه ، خیلی چیزا به کمکش میان ولی چون مقصدی نداره نمی
تونه استفاده بکنه.

خسته دلمرده ، افسرده است ، چون هدفی نداره. مقصدی نداره.

ما می تونیم نوشتن اهداف رو به تاخیر بندازیم ، می تونیم
برای نداشتن هدف انقد بهانه بیاریم ، آقا مملکته داریم ؟ زندگیه ؟ اصلا میذارن ما
بدونیم تا ظهر زنده ایم یا نه ؟ اصلا میذارن یه آب خوش از گلومون پایین بره ؟

چه باحال ، تا آخر عمر بشین بهانه بیار ، اونی که بدبخت میشه تویی !

من و شما می تونیم برای هدف نداشتن ده ها عذر و بهانه ی
الکی بیاریم ، ولی با اینکار ، به تدریج دلمرده و افسرده میشیم و کنترل زندگیمون
رو دست حوادث و دیگران میدیم ، حالا بریم ببینیم چی میشه !

دوستان عزیز ، بی هدفی انسان را می کشد.

برید تو قبرستان محل زندگیتون ، ببینید روزانه چقدر آدم
میان اونجا ، چقدرشون جوون هستن ؟ بیشترشون.

جوونای 30 تا 35 ساله سکته می کنن و میمیرن ، می دونید چرا ؟ چون هدف ندارن ، هی
میگه آی مملکته ؟ فلانی رفت کانادا ال شد و بل شد ، همینجا هم میشه هدف داشت بیخود
بهونه نیار.

میگه من باید برم کانادا ، بعد میره اونجا تو رستوران زمین
طی میکشه ! تو ایران هم خیلی رستورانا بود بخوای طی بکشی.

درصد بالایی از مرگ و میر جوونا به خاطر ناامیدی و بی هدفی است ، یه سری هم که
خودشون رو می کشن !

حتما شنیدید که آقایون یا خانوم هایی هستن که بعد 20 یا 30
سال بازنشسته میشن و در همون چندماه بعد از بازنشستگی می میرند ، کم هم نیستن ،
همه هم میگن : آخی بعد 30 سال اومد نفسی بکشه عزرائیل مهلتش نداد!

ولی در واقع این خودش ، خودش رو کشت ، هر شب به امید اینکه
روز بعد باید صبح زود بیدار شه صبحونه بخوره و بره سرکار بیدار میشد ، ولی حالا
نشسته یه گوشه ی خونه ، میخوابه ، 10 ساعت میخوابه ، پامیشه دوباره 8 ساعت دیگه
میخوابه.

دور حیاط خونه می چرخه فحش میده ، اوی بچه چیکار داری می
کنی !

یا میره تو پارک ، انجمن بازنشستگان ! فقط بد و بیراه میگن ! مرده شور همه رو ببرن
، خاک تو سر همه کنن !

خب...

حالا میخوام همه یه کاری بکنید ، یه کاغذ بردارید ، میخوام
بعد از توضیحاتی که میدم ، هدفهاتون رو به ترتیب اولویت بنویسید.

بیش از 5 هدف ننویسید کمتر از سه هدف هم نباشد.

طومار و انشا ننویسید ، تو یه جمله ، خیلی ساده.

به ترتیب اولویت یعنی چی ؟ یعنی هر 5 هدف رو میخوای ، ولی
اومدیم شرایطی پیش اومد که بین هدف 1 و 2 یکی رو انتخاب کنی ، کدوم رو باید فدا
کنی ؟ 2 رو ، به همین ترتیب اگه بین هدف 4 و 5 هم تعارضی پیش اومد باید طوری اولویت
بندی کرده باشی که هدف 5 رو کنار بذاری و به 4 فکر کنی.

البته مطلبی که گفتیم به این معنی نیست که به همش نرسید ها
، چرا باید به هر 5 تا برسید ، اگر اگر اگر تعارضی پیش اومد پایینی رو فدای بالایی
می کنیم.

مثال بزنم :

دخترخانوم محترمی هدف اولشون میشه ادامه تحصیل ، هدف دوم ازدواج .

یه خواستگار واسش میاد با بهترین شرایط ، همه چیزش فوق العاده ، آقای داماد میگه
من یه شرط دارم ، ببخشید ادامه تحصیل نباید بدید !

بلافاصله اون خانوم نگاه می کنه به جدول اهدافش ، و به خواستگار میگه ببخشید هدف
اول من ادامه تحصیله ، شرمنده نمی تونم باهاتون ازدواج کنم !

این خانوم بعدا نمی تونه بگه که همه ی دوستام 6 تا شوهر کردن من هنوز موندم ها !
چون خودش انتخاب کرده تحصیل اولویت اول باشه.

پیتر دراکر ، پدر علم مدیریته و از علمای بزرگ موفقیته ، دراکر میگه : مدیران لایق
، کارها را بر حسب تقدم انجام میدهند و تا کاری تمام نشده دست از تلاش بر نمی
دارند.

با همین شرایط اهداف رو بنویسید.

دوستان عزیز ، اگر اهداف ما در زندگی مرتب و دقیق باشد ،
در هر واقعه ای در زندگی می تونیم سریع و صحیح تصمیم گیری کنیم .

ولی اگر اهداف درست و دقیقی نداشته باشیم همیشه کند تصمیم میگیریم ، معطلش می کنیم
، و آخرش هم غلط تصمیم گیری می کنیم.

فرض کنید الان تو خونه هستین ، بهتون خبر میدن که یکی از عزیزانتون تو بیمارستانه
بدویید برید بیمارستان !

اگر کمد لباسهاتون مرتب باشه ، در عین عجله لباساتون رو
سریع می پوشید و میرید ، اما اگر نامرتب باشه ، لباسها رو ناهماهنگ می پوشید و
میرید.

کمد من و شما ذهنمونه ...

لباسی که تن می کنیم هدفهامونه ...

بذارید چنتا از هدفها که دوستان نوشتند رو بخونیم :

1- ازدواج موفق

2- فارغ التحصیلی

3- پیدا شدن شغل مناسب

4- رژیم غذایی برای لاغری

5- کمک به جامعه

خب ، دوست عزیز ! من میام 3 رو فدای 2 می کنم ! ببخشید تا
آخر عمر بیکار ، ولی فارغ التحصیل میشی بالاخره ! میشه ؟ فکر نمی کنم !

یا شما همه ی این کارا رو بکن ولی به هیچ کس نمی تونی کمک کنی ! میشه ؟



اولویت هاتون غلطه ، این فعلا از این البته من معتقدم اینها هدف هم نیست اصلا !
حالا میریم جلو بهتون میگم.

دوستان من ، برای همینه که میگیم مردم 97 درصدشون هدف ندارن ، اینا اصلا هدف نیست
، اصلا اولویت نداره.

حالا چرا شما به اینها نمی رسید ؟ چون هدف نیست !

چرا؟

دوستان عزیز !

هدف یه سری ویژگی هایی داره ، ویژگی بارزش اینه که به محض اینکه هدف اعلام میشه ،
بلافاصله ذهن برای دستیابی به اون هدف وارد عمل میشه ، هدف اونقدر دقیق و مشخصه که
تا میگی ذهن درگیره !

یه هدف بخونم از دوستان ، هدف اول نزدیکی به خدا ! دوم رسیدن به مرتبه ای که بشود
شاد زندگی کرد !

آخه ذهن بیچاره چجوری درگیر بشه ؟ نمیشه ! هاله های انرژی
ما چجوری برن چیزی رو برای ما پیدا کنن ؟

دوستان برای همینه میگیم اکثر قریب به اتفاق مردم هدف
ندارن ، چون ذهنشون درگیر نمیشه.

هدف باید تکلیف ذهن رو مشخص کنه ، هدفش رانندگیه ! خب چی ؟ رانندگی چی ؟ صاحب
ماشین میخوای بشی ؟ گواهینامه میخوای بگیری ؟ بابا چرا انقد ذهن رو با این هدفهایی
که هدف نیست مشغول می کنیم؟

خب ، گفتیم هدف باید ریز باشه و سریع ذهن ما رو درگیر کنه
، گفتیم سلامتی و ازدواج هدف نیست ، اگه هدف نیست پس چیه ؟ الان میگیم.

ما در زندگی باید سه چیز داشته باشیم :

مقصد

ارزش

هدف

خب حالا اینا چیه ؟

مقصد : مقصد رسالت من و شماست در زندگی ، دلیل حضور من و شما در زندگی ، قانون دارما یادتونه ؟ ما همگی انسانهای منحصر به فردی هستیم با
توانایی های منحصر به فرد ، با ماموریت های منحصر به فرد.

مقصدت چیه ؟ برای چی اومدی ؟

مقصد یعنی ما از روزی که به دنیا اومدیم تا روزی که قراره
از دنیا بریم بناست دنبال چه چیزی بگردیم ؟

مقصد نمی تواند مادی باشد ، چون قصد حضور ما در زندگی است
، من نشنیدم یکی دم مرگ ، گفته باشه ای کاش دو تا بنز الگانس می خریدم ، ای کاش تو
فلان خونه زندگی می کردم ...

ولی شنیدیم دم مرگ بگن ، هوای بچه ها رو داشته باشید ، مراقب همسرم باشید ، به
فلانی کمک کنید ها ! این مقصده چون معنوی هستش.

مقصد مثل چی ؟ خوشبختی ، موفقیت ، سعادت ، کمال ، رشد ، تعالی ، تکامل ، پیشرفت ،
اینا همه مقصده.

برای چی زندگی می کنی ؟ میخوام به تکامل برسم ، شما چی ؟
میخوام خوشبخت بشم ، شما ؟ میخوام پیشرفت کنم.

خب حالا مقصد رو باید تبدیل به ارزش کنیم .

ارزش ابعاد و جنبه های مختلف مقصد است ، ارزش ، بیانگر
زمینه های مختلف مقصد است ، اگر ما مقصد رو خرد بکنیم ، جهت بهش بدیم میرسیم به
ارزش.

دوست عزیز !

مگه نمی خوای پیشرفت کنی ؟ خب در چه زمینه ای ؟ تو کدوم مسیر میخوای به تکامل برسی
؟ میخوای موفق بشی ؟ در چه جهتی ؟ چجوری ؟ تو چه زمینه ای ؟

ما اگر به اینجا برسیم تازه تونستیم ارزش هامون رو از دل مقصدمون بکشیم بیرون ،
اینا هیچ کدوم هدف نیست ، من میخوام پیشرفت کنم در درس.

خب.

مقصد : پیشرفت

ارزش : پیشرفت در درس

ارزش زمینه های مقصد را برای ما باز می کند ، ارزش گویای
جنبه های گوناگون مقصد است.

من میخوام رشد کنم ، رشد مقصده ، در چه زمینه ای ؟ اقتصادی ؟ معنوی ؟ ورزشی ؟

وقتی زمینه رو مشخص کردیم ، تازه رسیدیم به ارزش.

حالا فهمیدید چرا ما به چیزایی که میخوایم نمی رسیم ؟ چون
ارزش ها رو با هدف اشتباه گرفتیم.

ارزش به هیچ وجه دست یافتنی نیست ، اغلب اون کسانی که میگن هدف من رشد معنوی است
به هیچ جا نمی رسن ، اکثر کسانی که میگن هدفم ادامه ی تحصیله درس نمی خونن ، چون
اینا ارزشه.

کسی که ارزش رو با هدف اشتباه می کند مثل کسیه که میره
برای خرید بلیط ، میگه :

ببخشید یه بلیط میخوام !

خب حالا تا شب بشین بگو من بلیط میخوام آیا بلیطی به شما میدن ؟

نه ! درسته اون کسی که پشت گیشه نشسته وظیفه اش اینه که برای شما بلیط صادر کنه ،
ولی هاج و واج به شما نگاه می کنه !

کجا میخوای بری ؟ با چه هواپیمایی میخوای بری ؟ چه ساعتی میخوای حرکت کنی ؟

خب تو اینا رو نگفتی چطور میخوای بلیط صادر بشه واست ؟

دوست من ! بلیط موفقیت برای کسی صادر میشه که اعلام هاش
دقیق تر باشه ، هر چه اعلام شما دقیق تر ، رسیدن به موفقیت زودتر و راحت تر.

میرم آژانس هواپیمایی ، روز شما بخیر ، یه بلیط میخوام
برای مشهد ، یکشنبه چهاردهم ، اگرم صبح باشه خیلی عالیه . توپولف هم لطفا نباشه.

هر چی دقیق تر بگی ، صدور بلیط سریع تر صورت میگیره.

در ارزش هیچ چیزی دقیق نیست ، پس کسی که ارزش ها رو به
عنوان هدف در نظر میگیره ، اصلا بلیط موفقیت برای او صادر نمیشه.

بسیاری از کتاب های موفقیت که در ایران و سایر کشورهای دنیا چاپ میشه ، اکثر قریب
به اتفاق کلاسهای موفقیتی که در کشور تشکیل میشه ، نویسنده هاش و روانشناس های
اونها هنوز فرق ارزش و هدف رو نمی دونن.

دوستان هم این کتابا رو میخونن این کلاسا رو میرن بعد میگن
بابا اینا همش الکیه !

مشخصه به جایی نمیرسی ، چون یه سری ارزش رو به جای هدف برات گفتن ، دوست عزیزی که
پولدار شدن هدفته ، اولین پول خردی که دستت برسه ذهنت میگه خب حالا پولداری دیگه !


اگر هدفت ادامه تحصیل باشه ، روزی یه لغت بخونی ، 40 سال درست 4 سالت طول بکشه ،
ذهنت میگه دارم ادامه تحصیل میدم !

ذهن ما رو فریب میده اگر بخوایم ارزش هامون رو به جای هدف جا بزنیم.

خب حالا میخوایم از دل ارزش ها هدف رو بکشیم بیرون :

هدف رو گفتیم ، تلاشهای ما رو در یک سمت مشخص جهت دار می کنه. همسو می کنه ،
امکانات و مقدورات ما رو در یک سمت متمرکز می کنه.

هر چه دقیق تر ، هدف تر ، هر چه با بیان جزئیات بیشتر ، دست یافتنی تر.



دوست عزیز چجوری میخوای رشد معنوی کنی ؟ با نماز اول وقت ، خب این شد هدف.

بلافاصله ذهنت درگیر میشه ، تا اذان میگن ذهنت درگیر میشه ، میگه : بدو بدو تو دفت
نماز اول وقته.

من میخوام پیشرفت علمی کنم ، ذهن من باید چیکار کنه ؟ خب
من میخوام لیسانس گرافیک بگیرم ، این میشه هدف.

تو خیابون داری راه میری ، یک دفعه چشمت میخوره به یه تابلو : " برگزاری
کلاسهای گرافیک " سریع ذهنت میگه برو ببین چیه .

وقتی لیسانس گرافیک رو به عنوان هدف انتخاب کردی ، ذهنت
بلافاصله درگیر میشه و بهت کمک می کنه به هدفت نزدیک و نزدیک تر بشی.

ولی اگر هدفت ادامه تحصیل باشه ، کدوم آموزشگاه توجهت رو جلب می کنه ؟ ذهنت به
کدوم تیزر تلوزیونی عکس العمل نشون میده ؟ هیچی !

در هدف ذهن باید تکلیفش رو بدونه تا ذهن تکلیفش رو بدونه.

من هدفم جهانگرد شدنه ، خب ذهن من کجا بره ؟ کدوم سفارتخونه ؟ کدوم آژانس ؟ کدوم
سایت ؟

واسه اینکه جهانگرد شدن ارزشه !

5 سال بعد هم جهانگرد نمیشم.

دوست عزیزی که میخوای جهانگرد بشی ، این ارزشه ، حالا بگو
اولین کشوری که میخوای بری کدوم کشوره ؟

میگه هند !

خب حالا هدف شد سفر به هند ، حالا ذهن من تکلیف خودش رو میدونه ، برو هند و برگرد
، هدف بعدی میشه کانادا برو برگرد ، هدف بعدی ، هدف بعدی ... 5 تا سفر که بری میشی
جهانگرد.

وقتی هدفت شد سفر به هند ، تو خیابون ، نمایندگی سفارت هند رو از کنارش رد میشی ،
ذهنت میگه برو تو سوال کن ویزای هند چجوریه ، روزنامه رو داری ورق میزنی ، میبینی
زده تور سفر به هند ، تلفن رو برمی داری تماس می گیری شرایط رو می پرسی.

تو خیابون داری راه میری یه هندی رو می بینی ، سریع میری
می چسبی بهش ، ازش راهنمایی میخوای.

همش فیلم هندی می بینی به خانواده میگی ، اینجا اونجاییه که میخوام برم هاااااا.

این خوبه ، چون ذهن تو برای تصویر سازی ذهنی برای اینکه به
هند سفر کنی کاملا آماده اس و میتونی به راحتی تصویر سازی ذهنی کنی.

کسی که هدف رو تعیین می کنه ذهنش رو کمک می کنه و در نهایت هم می تونه برسه.

از دل ارزش هدف رو بکش بیرون ، اون وقت ذهنت هر جا هر
نشانه ای که از هدف ببینه میگه همینه و تند تند شکار می کنه.

هدف یک خواسته ی مشخص است ، که آنقدر دقیق و با بیان جزئیات طرح میشه که ذهن ما رو
با تمامی هستی و کائنات همسو می کنه و این به شدت به رسیدن ما به هدف کمک می کنه و
ما رو می رسونه.

عکس این هم هست ، هر چه اهداف گنگ تر ، رسیدن بهش سخت تر.

من همه تون رو انقدر دوست دارم ، 30 تا دسته چک آوردم ، به
همتون میخوام یکی یه دونه چک بدم ، یادتون باشه بیاید بگیرید ، فقط چون خیلی
دوستتون دارم ، تو قسمت تاریخ چک نوشتم "هر چه زودتر" که شما سریعتر
بتونید بگیرید ، تو قسمت مبلغ هم نوشتم " هر چه بیشتر " چون خیلی
دوستتون دارم !

صبح برید بانک نقدش کنید ، نقد میشه ؟

صندوقدار بانک حقوق میگیرد که چک شما رو بگیره و پول بهتون
بده ، وظیفه اش اینه ، اصلا مسئول این کاره ، منم که خیلی دوستتون داشتم نوشتم هر
چه بیشتر ، ولی این چک نقد نمیشه ، چون گنگه ، مبهمه و هیچ پولی بهتون نمیرسه.

دوستان من ! هدفهاتون باید دقیق و با بیان جزئیات باشه.

خواسته های من و شما از کائنات اینجوریه ، هر چه بیشتر ، خب نمیرسیم بهش ، مشخصه.

ما نمی دونیم چی میخوایم ، می دونیم چی نمی خوایم ...

من نمی خوام بدبخت باشم ، نمیخوام ورشکسته باشم ، نمی خوام
بی حوصله باشم ، نمیخوام دستم جلو مردم دراز بشه !

میدونید مثل چیه ؟ بریم تو سوپر مارکت ، بگیم سلام ببخشید
، من پنیر نمی خوام ها ! شیر هم نمی خوام ، ماکارونی هم نمی خوام ! انتظار داشته
باشیم با یه کیسه پر از خرید هم بیایم بیرون از مغازه ، خنده دار نیست ؟

اعلامی که من و شما سالهاست داریم به کائنات می کنیم اینه
و خب خیلی هم کم به خواسته هامون میرسیم ، یا گنگ میگیم یا چیزهایی رو که نمی
خوایم میگیم.

در بقالی کائنات اعلام های ما دقیق نیست ...

در بانک کائنات صندوقدار نمی تونه چک مبهم من و شما رو پاس کنه...

دوستان عزیز این جدول رو به خوبی نگاه کنید تا بحث مقصد ،
ارزش و هدف براتون کاملا جا بیفته.

 

درادامه پیرامون تحلیل ارزشها و هدف صحبت کنیم.

خب دوستان عزیز ، ارزشها قبل از اینکه انتخاب بشن باید
مورد تحلیل قرار بگیرند ، همینطور هدف ها.

یکی از دوستان نوشته بود تو جدول اهدافش ، عشق و آزادی ،
بهش گفتم اینا که هدف نیست ، حالا منظورت از عشق چیه ؟ گفت پذیرش قید و بند ، فدا
شدن در راه دیگری ، فانی شدن در معشوق ، هر چی اون بگه و ...



گفتم خب حالا آزادی یعنی چی ؟ گفت : ای بابا آقا مردیم دست و پامون رو بستن ، همش
قید و بند ، این کار رو نکن ، اونجا نرو ، اینجوری نگرد ، چه وضعیه آخه !

خب اینا که با هم تعارض داره دوست من . اهدافت رو باید تحلیل کنی ، بعضی هاش با هم
تعارض داره ، بعضی هاش با هم همپوشانی داره ، اینها باید به دقت تحلیل بشه.

ثروت و معنویت می تونه هر دو ارزش باشه ، تعارضی با هم
نداره ، فکر نکنید حالا ما میگیم تعارض یعنی یا دنیا رو انتخاب کن یا آخرت ، نه هر
دوش هم میشه ، به شرطی که تحلیل درستی داشته باشیم.

پس مقصد تعیین شد ، از دل مقصد ارزشها اومد بیرون ، ارزشها مورد تحلیل قرار گرفت ،
از نظر من مفهوم این ارزش چیه ، بعد هدف رو از دل ارزش میکشیم بیرون.

خب ، ازدواج ارزشه یا هدف ؟ ارزش.

ازدواج با پسر یا دختر همسایه چی ؟ هدفه دیگه نه ، چون دقیقه ، ولی هدف غلط !

چرا ؟

شما میرید از سوپر مارکت ماکارونی بخرید ، یه پیش فرض هایی
در نظر بگیریم.

فرض اول : فروشنده ی فروشگاه کسیه که خیلی بهت نزدیکه ، برادره ، خواهره ، عموته ،
هر کی ، بهرحال خیلی بهش اطمینان داری که سرتو کلاه نمیذاره.

فرض دوم : فروشنده لیسانس علوم تغذیه داره ، اصلا تخصصش
همینه ، میتونه پشت بسته ی ماکارونی رو بخونه ببینه چه موادی توش بکار رفته و به
درد چه کسی میخوره .

خب پس هم با من آشناست و هم متخصصه ، حالا وقتی من مراجعه می کنم به دو روش می
تونم انتخاب کنم :

روش اول : برم بگم داداش سلام من دو تا بسته از فلان
ماکارونی میخوام .

روش دوم : داداش من ماکارونی ای میخوام خوش پخت باشه ، طعمش رو بچه ها بپسندن ،
برای من که وزنم زیاده مناسب باشه ، شما چه پیشنهادی برای من داری ؟ داداشت میگه
از فلان ماکارونی ببر.

خب ، کدوم روش به نظر شما معقول تره ؟ روش دوم.

انتخاب همسر باید مثل انتخاب ماکارونی از روش دوم انجام
بشه ، رئیس سوپرمارکت ازدواج کیه ؟ خدا ، مالک همه ی هستی.

خدایا من یه شوهر میخوام ، زن میخوام خصوصیاتش این باشه ، اخلاقش اینجوری باشه ،
ظاهرش اینجوری باشه ، دماغش اینجوری باشه ، قدش انقد باشه ، هر چی که می پسندی
بگو.

دوست من ! شاید پسرعمه ات یا دختر همسایه که میخوای باهاش
ازدواج کنی تو ایراداتش رو ندیدی ، بعد که میری تو زندگی می فهمی ، انقد من مراجعه
داشتم که میگن ما فقط کلی خوبی دیدیم بدی ها رو اصلا ندیدیم تازه تو زندگی
فهمیدیم.

ازدواج باید از نوع دوم باشه.

ما در بحث دعا گفتیم باید به خدا اصرار کرد ، میخوای زن
بگیری ، اصرار به خدا زن زن زن زن زن ... دماغ سربالا دماغ سربالا دماغ سربالا ،
مهربون مهربون مهربون مهربون ... این خوبه ، ولی نگی دختر همسایه دختر همسایه دختر
همسایه هاا !

در اصرار کردن مورد واسه خدا مشخص نکن.

اما سوال !

ما هدف های زیادی داریم ، خیلی هدف داریم ، قبل کلاس فکر
می کردیم نزدیکی به خدا و خوشبخت شدن هدفه ، کم بود ، حالا کلی شما واسمون خوردش
کردی ، من بخوام جدول اهدافم رو بنویسم 200 تا هدف میشه.



من فکر می کردم نزدیکی به خدا خودش هدفه ، الان خردش کردم شده 50 تا هدف برای
نزدیکی به خدا ، چیکار کنم حالا ؟

بله درسته ، ولی از بین اون 50 تا باید اهداف اصلی و مهم رو انتخاب کنی.

خب چه کنیم ؟

برای انتخاب اهداف اصلی از بین سایر اهداف:

1- توجه به ضرورت و نیاز

2- توجه به علاقه

3- توجه به استعداد

خب ضرورت و نیاز یعنی چی ؟

من خیلی دوست دارم سوت بزنم ، بشم بهترین سوت زن ایران !
آیا لازمه من 80 روش سوت زدن رو یاد بگیریم ؟

چیز مهمیه ؟ اصلا به درد میخوره ؟

نه!

خیلی از خواسته های ما غیرضروری است ، حالا چرا میگیم اول ضرورت و نیاز ؟ چون اول
باید به ضرورت و نیاز توجه کرد و بعد علاقه ، سوت بزنی که چی بشه ؟ الان یه ارگ
میارن 60 مدل سوت میزنه واست.

پس من جدول اهدافم رو نوشتم ، شد 100 تا هدف ، این 100 تا
رو نگاه می کنم ، با توجه به ضرورت و نیاز چنتا رو جدا می کنم ، میشه 50 مورد ، خب
حالا میرم سراغ علاقه ام ، از اون 50 تا 20 تاش درمیاد ، گام سوم نگاه می کنم تو
کدومش استعداد بیشتری دارم ، باز هم اهدافی بالاتر قرار می گیرن اونا میشن اهداف
اصلی ما.

استاد فرشچیان استعداد خارق العاده ای در نقاشی دارن ، یه
تابلو از عاشورا کشیدن که چشم هر بیننده ای رو گرد می کنه ، ولی از استاد فرشچیان
بخوان بیان به مناسبت محرم برای مردم سخنرانی کنن در این مورد ، خدا می دونه چه
سخنرانی ای میشه !

همینجوری که اگه به من بگن برو عاشورا رو نقاشی کن یه چیز
کج و کوله ای بشه که حد نداره.

پس استعداد هم مهمه و مورد سومی هستش که باید با توجه به اون اهداف اصلی رو انتخاب
کرد.

قرار نیست هر چی ما دوست داریم حتما استعداد خیلی خوبی هم
توش داشته باشیم.

به سادگی هدفهای اصلی جدا شد.

بعضی ها میگن من هدفهای مهمی در زندگی دارم ولی علاقه ای
بهشون ندارم ، میدونم بعضی چیزا خیلی مهمه و خیلی بهم کمک می کنه ، ولی هیچ علاقه
ای به این هدف ها ندارم ، چیکار کنم ؟ یه روشی بگید که من به این هدف ها علاقمند
بشم.

دوست عزیز ! هر چه میزان آگاهی و دانسته های ما در یک
زمینه ای بیشتر ، علاقه ی ما هم به اونها بیشتر.

یه مثال بزنم ، تلویزیون داره فوتبال جام جهانی پخش می کنه ، منم هیچ علاقه ای به
فوتبال ندارم ، همش میگم چیه این دیوونه ها دنبال یه توپ میدون ، خب یه توپ به هر
کدوم بدن راحت بشن دیگه.

یکی از دلایل بی علاقه بودن ، نداشتن آگاهی در مور فوتباله
، اون کسی که خوره ی فوتباله ازش بپرسید ارنج تیم چجوریه ؟ توضیح میده ، بپرسین
کرنر چیه ؟ آفساید چیه ؟ و ... همه چیز رو میدونه چون آگاهی بالایی در این زمینه
داره طبیعتا علاقه اش هم بیشتره.

طرف نمی دونه اصلا کامپیوتر و اینترنت چی هست ؟ خب مشخصه
بی علاقه است نسبت به اینترنت.

هر چه اطلاعات بیشتر ، علاقمندی بیشتر.

پسره دوم دبیرستانه ، میگه من اصلا از ریاضی بدم میاد ،
اصلا از این انتگرال منتگرال چیزی سر در نمیارم ، دوست عزیز ، شما احتمالا قبلا یه
معلم ریاضی داشتی ، به هر دلیلی به تو چپ افتاده ، دقیقا از همون موقع بی علاقه
شدی نسبت به ریاضی.



از همون روزی که اون معلم باهات چپ افتاد تو اصلا دلت نمی خواست ریاضی رو بفهمی.

یواش یواش اینا تلمبار شده ، ولی اینکه از انتگرال بدت
میاد پیشینه داره ، چون مشتق رو نفهمیدی ، مشتق رو نفهمیدی چون حد و تصاعد رو نمی
شناسی ، چون چون چون ... دوست من ، برو عقب برو عقب برو عقب میرسی به دوم راهنمایی
از اونجا یه معلم خوب پیدا کنی که باهات کار کنه ، خوب بلد میشی و به ریاضی
علاقمند میشی.

ای آقا ! تو هم دلت خوشه ، من دوم دبیرستانم برم از
راهنمایی دوباره شروع کنم ؟ یعنی چی ؟ نمیخوام !

دوست من ! چطور میری سریال های قدیمی تلوزیون سی-دی هاش رو
میگیری دوباره می بینی ، چیزهایی که شاید مهم نباشه و زندگی تو رو متحول نکنه قطعا
، ولی ریاضی که به دردت میخوره رو حاضر نیستی از اول کار کنی؟

پس برای اینکه علاقمند به اهدافی بشیم که می دونیم به نفعمونه ، باید آگاهی و
دانایی مون رو در اون موارد تا می تونیم بالا ببریم.

و اینکه اولین معلم های ما در هر زمینه ای ، چه کسانی بودن
و چه برخوردی با ما داشتن بسیار مهمه ، چرا که اونها هستن که می تونن ما رو خوشبین
یا بدبین کنن.

اولین معلم ها می تونن آدم رو امیدوار کنن یا بیزار کنن.

و پدر و مادر ها اولین معلم های دینی بچه ها هستن و اگر
الان بچه هایی از دین گریزون هستن به خاطر اینه که معلم های اونها که پدر و مادر
باشن اونها رو زده کردن.

پدر مادر نماز خوندن روزه گرفتن ولی دروغ گفتن ، غیبت کردن به مردم تهمت زدن ،
زیراب کسی رو زدن ، بچه ها از این معلم های اول الگوی خوبی نگرفتن.

درادامه می خواهیم پیرامون ویژگی های هدف صحبت کنیم.



و اما ویژگی های هدف :

1- هدف باید متعالی باشد : هدف باید باعث رشد ما بشه ، ما رو بالا ببره ،
نه اینکه باعث انحطاط ما بشه و ما رو زمین بزنه.

یکی میگه من میخوام رشته ی مهندسی مکانیک دانشگاه امیرکبیر
قبول بشم ، دوست عزیز ! چرا میخوای به اینجا برسی ؟

میگه این دخترخاله ی من یه لیسانس کتابداری از دانشگاه فلان شهر کوچیک داره همچین
فیس و افاده میاد ، میخوام قبول شم بکنم تو چشش !

آیا این هدف متعالیه ؟ نه !

آقا من میخوام پرایدم رو بفروشم 206 بخرم ، چرا ؟ آقا شرمنده ببخشید جسارته ، قبلا
ما با پراید بوق میزدیم تحویل می گرفتن ! الان هر چی بوق میزنی ... هیچی ! 206
کمتر سوار نمیشن ! این هدف متعالیه ؟ دنبال ناموس مردم راه افتادن باعث رشد و
پیشرفته ؟ .

یکی هم میخواد 206 بخره ، میگه من دوست دارم این ماشین رو
ها ، ولی میخوام گاه گاهی هم همسایه ها یا خانواده کاری داشتن انجام بدم براشون ،
هر از چند گاهی سفر زیارتی بریم یا سیاحتی بریم دلمون باز بشه ، خانواده ام رو شاد
کنم ، راحتی بیشتری براشون فراهم کنم. این هدفه که متعالیه.

پس دو نفر میتونن هدفشون یکی باشه ، ولی برای یکی باعث رشد و پیشرفته و برای دیگری
باعث سقوط و انحطاط .



2- ما باید هدفی رو انتخاب کنیم که به صلاح ما باشد :

سوال ! از کجا بفهمیم هدفی به صلاح ماست ؟ سه تا دلیل میاریم.

الف ) تایید خدا و عقل : من به حول و قوه ی الهی میخوام فردا صبح بانک سرکوچه مون
رو بزنم!

خدا تایید می کنه ؟ نه ! عقل تایید می کنه ؟ نه !

ب) مقدور بودن : من 70 سالمه ، کل ورزشی که در طول عمرم انجام دادم این بوده که
زیر رختخواب انگشتام رو تکون دادم !

حالا اومدم کلاس فرهنگ ، اوووووو ... هدف داشته باشیم ! من میخوام بشم قهرمان کشتی
دنیا ! میشه ؟ مقدوره ؟ مقدور نیست.

فردا صبح امتحان کنکوره ! اومدم کلاس موفقیت ، هدف داشته باشیم ، هدفم اینه که
فردا تو کنکور قبول شم هیچی هم نخوندم ! مقدور نیست.

ج) اولویت : آیا هدفی نیست که از این مهمتر باشه ؟ ضرورت و لزوم بیشتری داشته باشه
؟

با این سه پارامتر متوجه میشیم که هدفی به صلاح هست یا نه.

3- یک سری واژه هایی رو ننویسین تو جدول اهدافتون.

خرید ، فروش ، پیدا کردن ، معامله ، بردن جایزه ، برنده
شدن تو قرعه کشی

خب من هدفم اینه که یک خونه بخرم تو فلان خیابون شهر یه خونه ی 200 متری
"بخرم". آقا مگه نگفتین هدف دقیق باشه ، خب منم دقیق گفتم دیگه ، پس
اشکالش کجاست ؟

این کار رو نکن ، ننویس هدفم اینه که ماشینم رو که دزدیدن پیدا کنم ، تو قرعه کشی
فلان بانک برنده بشم ، خیلی ها هدفهاشون اینه ، 5 هزار تومن پول تو فلان بانک
گذاشته که قرعه کشی برنده بشه ، برنده نمیشه ، میره بانک بعدی ، نشد بانک بعدی ،
این هدف غلطه ! چرا ؟ الان میگم.

چرا خرید غلطه ؟ دوست عزیز شاید خدا بخواد از 1000 روش تو
رو خانه دار کنه ، چرا خدا رو محدود می کنی ؟ تو داری همه ی درها رو می بندی ، همه
کسانی که خونه دارن خودشون خونه شون رو خریدن ؟ یه نفر تو قرعه کشی بانک برده ،
یکی پدرش یکی پدر همسرش ، بهر حال ، یه روشی غیر خرید خونه دار شده.

راهها رو نبدیم ، روشها رو محدود نکنیم ، ما همه ی درها رو می بندیم و فقط یک در
رو باز میذاریم.

دوست عزیز هدفت رو دقیق بنویس ، ولی بهتر نیست بگی هدفم
صاحب خانه شدن در فلان محله با فلان متراژه ؟

درها رو باز بذار ، نگو خرید ، شاید هزار در برای خانه دار شدن شما باشه ، بگو
صاحب خانه شدن ، صاحب ماشین شدن...

شاید کائنات بخواد از روشهای آسان ما رو به هدفمون برسونه
ولی ما درها رو می بندیم و در سخت ترین کار رو باز میذاریم.

نگو 80 میلیون پول میخوام ، برای چی میخوای ؟ میخوام موسسه خیریه بزنم ، خب هدفت
صاحب موسسه خیریه شدنه. نه 80 میلیون پول داشتن.

فقط برای یک عده نوشتن پول مجازه ، چه کسانی ؟ کسانی که بدهی دارن و میخوان پرداخت
کنن.

هدفت پیدا کردن پیکانت که دزد برده نباشه ، چرا میخوای
پیداش کنی ؟ دخترم جهیزیه میخواد پیداش کنم می فروشمش 4 میلیون خرج جهاز دخترم می
کنم.

هدف تو تهیه ی جهیزیه برای دخترته ، شاید هم ماشین رو پیدا کردی هم نفروختی هم
جهیزیه دختر رو دادی.

خدا از جایی که نمی دونی می رسونه یرزق من حیث مایشاء ،
پول گذاشته تو بانک تجارت که جایزه ی بی.ام.وی بانک رو ببره ، این آدم داره میگه
رزاق خدا نیست ، مدیرعامل بانک تجارته ، برنده نمیشه میره میذاره بانک ملی ویتارا
ببره ، روزی رسون مدیر عامل بانک ملی شد ! چیزی میخوای از خدا بگیر. خدا روزی
رسونه.



4- اهداف باید منطقی و بدور از هر گونه خیالبافی و خیال پردازی باشد.

ولی همین اهداف منطقی باید قابل حصول و دسترسی باشن تا ذهن کمترین تردیدی به
خودش راه نده ، گاهی وقتا محتوای خواسته عملی نیست ، گاهی زمان عملی نیست ، مثل
مثال کنکور که گفتیم فردا کنکور داره امشب هدفش میشه کنکور رو عالی بده.

گاهی محتوا غلطه ، میخواد بشه رئیس جمهور امریکا ، خب این خلاف قوانیه ، میتونی
وزیر وکیل و سناتور بشی ، ولی یه خارجی نمی تونه رئیس جمهور بشه.

ماهیانه 100 هزار تومان درآمدشه ، یهو میخواد درآمد رو برسونه به 1000 میلیارد
تومان ! بابا ثروتمند ترین مرد ایران هم انقدری که تو میخوای پول نداره.

خب ، گفتیم اهداف باید منطقی و قابل حصول باشد ، ولی هدف باید خیلی بزرگ باشه ،
تعیین محدودیت برای هدف ممنوع !

آدمهای موفق دنیا ، هدفهای گنده گنده انتخاب کردن ، بگو من به تمامی خواسته های
منطقی خودم می رسم ، برای تعیین اهداف بلند ، کوچکترین تردیدی به خودت راه نده.
مطمئن باش بهش میرسی.

نگفتیم هدف بزرگ نباشه ، گفتیم دست نیافتنی نباشه ، اتفاقا هدف باید بزرگ باشه.

من و شما به همون قدری ارزش داریم که خودمون فکر می کنیم.

اهداف کوچک تا آخر عمر شما رو کوچک نگه میداره.

هدفهاتون باید منطقی و جسورانه باشد.

تا اینجا در مورد یازدهمین کلید موفقیت یعنی زندگی هدفمند
صحبت کردیم ، از تفاوت مقصد ، ارزش و هدف گفتیم در ادامه بحث  ، می خواهیم پیرامون ویژگی های هدف و همچنین کمی
در مورد سونوشت و تقدیر الهی صحبت کنیم ..

خب دوستان قبلا گفتیم که یکی از ویژگی های هدف بزرگ بودن
اونه .

حافظ میگه :

ذره را تا نبود همت عالی ، حافظ طالب چشمه ی خورشید درخشان نشود.

خورشید میخوای ؟ همت بلند داشته باش.

هیچ وقت طالب کدخدایی یک ده با 20 خانوار ، مدیرعامل یک
کمپانی با 20 هزار پرسنل نمی شود.

از الان مدیر اون کمپانی شدن را بخواه تا بهش برسی.

هدف باید طوری باشه که در ما حس مبارزه جویی و مبارزه طلبی
رو برانگیخته کنه ، من و شما سالهاست در ساحل امن زندگیمون نشستیم و حاضر نیستیم
پا به اقیانوس بذاریم ، حاضر نیستیم مبارزه کنیم و به دل دریا بزنیم.

هدفی که غیرجسورانه باشد ما رو به مبارزه دعوت نمی کنه.

من و شما یک خود آرمانی داریم که باید بهش برسیم ، خب اینم
طبیعیه هدف هر چی بزرگتر باشه فکر می کنیم دسترسی بهش دورتره ، فکر می کنیم ای
بابا ما که بهش نمی رسیم ، دوست من ! اگر یک درصد احتمال رسیدن من و شما به هدفی
باشه ، انسان موفق همون یک درصد رو جرقه ای فرض می کنه که می تونه آتش بزرگی رو
روشن کنه. انسان موفق از همون یک درصد به هدفش میرسه.

یه عده هم میگن آرزوهای بزرگ خواب و خیاله ، خودمون رو
سرکار میذاریم ، منم موافقم ، بله ، آرزوهای بزرگ خواب و خیاله.

علی علیه السلام می فرمایند : بپرهیزید از اینکه خود را به دست آرزو بسپرید
زیرا به انتظار آرزو نشستن و دست از کار کشیدن ، سرمایه ی ناتوانی است.

دقت کنید دوستان ، می فرمایند به انتظار آرزو نشستن و دست
از کار کشیدن ! ما از اول داریم میگیم این کار رو بکنید ، اون کار رو بکنید ، کلی بحث
دیگه هم داریم ، کسی که آرزو داره میشینه یکجا تا آرزوش برآورده بشه ، ولی کسی که
هدف داره برای رسیدن به هدفش تلاش می کنه ، تلاش ذهنی و تلاش جسمی و عملی.

آرزو فقط خواب و خیاله و رسیدنی هم نیست ولی هدف نه ، کلی
براش برنامه داریم.

هدفهایی رو که می نویسید بزرگ باشه ، شما همون قدر می ارزید که رو کاغذ می نویسید
، وسعت دنیای وجودی ما به اندازه ایه که تو ذهنمون تصورش می کنیم.

همه ی توانگران قبل از رسیدن به اوج ، در ذهنشون خودشون رو
توانگر می دیدند.

بزرگ بیندیش تا بزرگ بشوی ، اندیشه های کوچک آدمهای کوچک می سازند.

علی – علیه السلام – می فرمایند : هدایا و عطایای پروردگار
به اندازه ی انتظار شخص است.

هر چقدر تو انتظار داشته باشی
کائنات همونقدر بهت میده ، انتظار پیکان داشته باشی بهت پیکان میده ، انتظار بنز
داشته باشی بهت بنز میده.



انتظار داشته باشی فوق دیپلم بگیری فوق دیپلم میگیری ، انتظار دکترا داشته باشی ،
دکتر میشی.

اول خودت باور کن که می تونی ، بعد هدفهای معقولانه ولی جسورانه انتخاب کن و برای
رسیدن بهش تلاش کن.

دوستان عزیز !

یکی از گامهای اساسی و مهمی که ما باید برداریم ، بسط تصویر ذهنی خودمون از
خودمونه ، خودتو تو ذهنت چی تصور کردی ؟ یه آدم کوچولو ؟ یه آدم بی عرضه ؟ تنبل ؟

خودت رو تو ذهنت بزرگ کن و بسط بده ، ببین کائنات چجوری با تو رفتار می کنه ، ببین
چجوری هدایای با ارزششو بهت نشون میده.

متاسفانه بسیاری از آدمها با شرایط فعلی شون خو گرفتن ، به این شرایط عادت کردن.

دوستای من!

وقتی رگبار بارون داره میاد ، هر ظرفی بذاری همونقدر آب توش جمع میشه ، ما سالهاست
موقع بارش باران رحمت ها و نعمت های خدا ، استکان گذاشتیم ، بعد میگیم : خدا رو
شکر ، یه آب باریکه ای میاد و میره ، قابلمه بذار ، اصلا استخر بزن برای اینکه
رحمت و نعمت بیشتری رو جذب کنی.

بعضی ها به شرایط فعلیشون عادت کردن و بهش میگن " تقدیر" ، به خدا قسم
اینجوری نیست ، به خدا این چیزایی که میگین خلاف مسلم دینه !

دیگه تقدیر خدا این بوده یه خونه ی کوچیک و یه زندگی
فقیرانه و ... کجای دین اینو گفته ؟

فکر نکنید فقط ما اینجوری هستیم ها ، ما اسمش رو میذاریم تقدیر ، پائولو کوئیلو که
یک مسیحی است همین رو میگه افسانه ی شخصی.

خانم فلورنس اسکاول شین در کتاب 4 اثرش همین رو مطرح می
کنه و بهش میگه طرح الهی!

دوست من ! تو حق نداری ناکامی ها و نرسیدن هایی که حاصل
تنبلی و عدم فعالیت و اراده ات بوده رو گردن خدا بندازی.

علی علیه السلام : کسی که نیرو و توان خویش را بکار بگیرد ، به نهایت آنچه
میخواهد میرسد.

من و شما از حضرت علی مسلمان تریم ؟ نمی تونست بگه کسی که
نیروی خود را بکار گیرد به آنچه تقدیر و سرنوشت اوست می رسد ؟

نه ! به ته اون چیزی که خواستی میرسی ، هر چی بزرگتر باشه ، به همون چیز بزرگتر
میرسی.

"قسمت" بعد از فکر بعد از عقل بعد از تصمیم ماست
، قسمت نتیجه ی عمل ماست.

یه عده رفتن پیش امام صادق ، یه میوه بردن ، گفتن از حضرت می پرسیم آیا خوردن این
میوه تقدیر ما هست یا نیست ؟ اگه ایشون گفتن هست پرتش می کنیم اونور ، اگر گفتن
نیست می خوریمش که بگیم تقدیر الکیه و ...

رفتن و سوالشون رو پرسیدن ، امام به اون کسی که میوه دستش
بود فرمودن : میوه رو گاز بزن ، گاز زد ، حالا بجو ، جوید ، گفتن حالا اگر قورتش
بدی تقدیرت اینه که بخوریش ، اگر بیرون پرت کنی تقدیرت اینه که نخوریش ، حالا
انتخاب کن تقدیرت چی باشه.

یه عده دارن از جاده چالوس میرن با 200 تا سرعت ، من فکر
می کنم اگر اینا همینجوری برن تصادف می کنن ، حالا اگه رفتن ته دره یقه منو می
گیرن ؟

نه ! من با خودم گفتم کسی که اینجوری میره جاش ته دره است.

دوستان من ! خدا می داند هر کدوم از اعمال ما چه نتیجه ای
دارد ، علم دارد ، ولی ما رو مجبور نمی کند کاری بکنیم.

این قسمت رو چرا وسط بحث هدف انقدر مته به خشخاش گذاشتم ؟
واسه اینکه عمده ی ماها در این بخش می لنگیم ، اکثرمون هم که اطلاعات دینی کاملی
متاسفانه نداریم.

 

درادامه می خواهیم پیرامون قضا و قدر و تقدیر الهی
صحبت کنیم و چهارمین ویژگی هدف را نیز بررسی کنیم.

دوستان ما در مسائل الهی یه قضا داریم یه قدر.

میگن قضا حکم قطعی خداست و تغییر ناپذیره و در مسائل محدودی هم هست – که ما میگیم
تغییر پذیر هست – و قدر حکم غیر قطعی خداست که قابل تغییر هستش.

مثلا مرگ قطعی من و شما دست خداست ، مرگ حکم قطعی خداست ،
ولی ما می تونیم یه دست کوچولو توش ببریم ، چجوری ؟

میتونیم مرگ رو جلو بندازیم ، شمع های تولد رو دیدید ؟ 5
دقیقه می سوزه و تموم میشه ، شمع های معمولی نیم ساعت میسوزه ، شمع بزرگا که سر
سفره ی عقد میذارن دو ساعت میسوزه و تموم میشه ، این شمعهای خیلی بزرگ که تو مغازه
ها میذارن ممکنه یک روز طول بکشه تا بسوزه ، حالا ما می تونیم اون شمعی که دو ساعت
میسوزه رو سر دقیقه ی اول فوت کنیم خاموش بشه.

ما می تونیم مرگمون رو جلو بندازیم ، خودشو می کشه ،
میندازه زیر ماشین ، العبد یدبر و الله یقدر ، بنده تدبیر می کنه و خدا تقدیر.

ولی میگن مرگ قطعی جزو قضای الهیه و قابل تغییره.

من با روایت و آیه واستون ثابت می کنم حتی قضای الهی هم
قابل تغییره.

زمان حضرت داوود و سلیمان ، حضرت عزرائیل ، در بین مردم بوده و همه می دیدن ایشون
رو ، هر وقت به کسی نگاه می کرده اون فرد می فهمیده که دیگه کم کم باید غزل
خداحافظی رو بخونه.

در مجلس حضرت داوود ، عزرائیل به یه جوونی چپ چپ نگاه می
کنه ، جوونه پا میشه در میره ، حضرت داوود به عزرائیل میگه این چه کاری بود کردی ؟
جوون میگه من یادم اومد 8 روز دیگه قراره جون این رو بگیرم.

حضرت داوود سریع یه پیک میفرسته سمت جوون میگه همین الان زن بگیر ! چرا ؟ حضرت
داوود میگه میخوام در این 8 روز از نعمات خدا استفاده کنه.

8 روز بعد حضرت داوود پیک می فرسته ببینه جوونه چی شد ،
میبینن نمرده ، دوباره 8 روز بعدش پیک می فرستن میگن هنوز نمرده ، 8 روز بعدش
دوباره می فرسته بازم میگن نمرده ! قرار بود این بمیره که ! چی شد پس ؟

به خدا عرض می کنه خدا این قرار بود بمیره ، 24 روز گذشته هنوز زنده است که !

خدا بهش میگه ، داوود ! تو که پیامبر ما هستی فکر می کنی
از ما کریم تری ؟ تو دلت سوخت گفتی بره زن بگیره ، من از تو کریم ترم ، چون ازدواج
کرد 30 سال به عمرش اضافه کردم.

روایت داریم اون چیزی که حتی توی لوح محفوظ هم نوشته شده
قابل تغییره ، خیلی خودتون رو درگیر این چیزا نکنید.

همت کن تلاش کن بیخود هم نگو تقدیره اینه تقدیر اونه ،
خودت تلاش کن و تقدیر خودت رو خودت رقم بزن.

و امام صادق می فرمایند : خدا به اندازه ی نیت مردم ، کمک به آنان را مقدر می
کنه.

حضرت علی – علیه السلام – می فرمایند : به درستی که خدا به
هر بنده ای به اندازه ی نیتش عطا می کند.



تا حالا 3 ویژگی مهم هدف رو گفتیم ، حالا میرسیم سر ویژگی
چهارم هدف.



4- اهداف باید دقیق و دارای کمیت و کیفیت باشند.

فرض کنیم بین 1000 داوطلب برای استخدام در یک شرکت ، من قبول شدم ، خیلی عالیه
، میرم قسمت کارگزینی ، خب من از کی مشغول بشم ؟

- معلوم نیست !

چقدر حقوق میدید ؟

- بدک نیست !

قرارداد می بندید ؟

- لازم نیست !

آیا امیدی به این کار هست دوستان عزیز ؟ نه !

دوست من ! هر چیزی که دارای ابهام باشه ، رسیدن بهش مشکوکه
، هدفهای ما هم اگر ابهام داشته باشه بهش نمی رسیم.

ما باید در گزینش اهدافمون دقت کنیم ، و این دقت به دو دسته تقسیم میشه :

1- دقت در بیان جزئیات هدف

2- دقت در بیان زمان مطلوب رسیدن به هدف

3- دقت در بیان جزئیات هدف :

من میخوام برم چین درس بخونم ، این هدفه دیگه ؟ بله هدفه.

حالا من میخوام برم چین ، شهر پکن ، دانشگاه شهر پکن دکترای طب سوزنی بگیرم ، خب
اینم هدفه دیگه ؟ درسته ؟ بله.

ولی دومی خیلی جزئی و دقیقه ، بهتره ، هر چی جزئیات ریز تر و دقیق تر ، هدف بهتر و
رسیدن بهش نزدیکتر.

خب.

من میخوام ماشین داشته باشم. هدفه دیگه ؟ بله هدفه.

من میخوام یه 206 دنده اتوماتیک نقره ای رنگ داشته باشم. اینم هدفه.

دومی دقیق تره و رسیدن بهش سریع تره ، امتحان کنید.

من میخوام یه کسب و کار راه بندازم. این هدفه.

من میخوام یه سوپر مارکت دو دهنه تو فلان خیابون شهر داشته
باشم. اینم هدفه ولی هدف دقیق تر.

پس هدف هر چه دقیق تر بهتر ، البته اینجا سه استثنا وجود داره که باید بهش توجه
کنیم.

الف) اهداف اخلاقی حد و مقدار ندارن ، ما تو بقیه ی اهداف گفتیم باید جزئی و دقیق باشه ، ولی
تو اهداف اخلاقی حد و مرز نداریم.

من میخوام دروغ نگم دیگه اصلا دیگه هیچ وقت دروغ نگم ، نمیشه !

در بیان اهداف اخلاقی به جای بیان کلماتی مانند دیگه و از
این به بعد و اصلا و ... باید مصداق و الگو تعیین کنیم.

من میخوام دروغ نگم تا بشم مثل حسن آقا ! از این به بعد باید انقدر تلاش بکنم تا
مثل حسن آقا – که به صداقت معروفه – بشم.



ب) گاهی وقتا ما میخوایم مهارتی رو کسب کنیم.

مهارت دو نوعه ، یا مسیر علمی و دانشگاهی دارن یا مسیر غیردانشگاهی دارن.

مثلا میخوام نقاش بشم ، میرم لیسانس نقاشی میگیرم ، تو جدول اهدافم می نویسم گرفتن
لیسانس نقاشی از دانشکده ی هنرهای زیبا دانشگاه تهران.

ولی اگر از مسیر غیر کلاسی و آکادمیک میخوام کسب مهارتی
داشته باشم ، اینجا هم باید مصداق تعریف کنم ، تو هدف میگم ، من میخوام نقاش خوبی
بشم مثل آقای باب راس.



ج) اهدافی مانند قوی شدن حافظه ، خب اینم نمی تونیم بگیم من میخوام حافظه
ام خیلی قوی بشه .



اینجا هم میگم من میخوام حافظه ام بسیار قوی بشه مثل فلانی ، اون فردی که حافظه اش
خیلی قویه میشه الگوی ما تو اون زمینه.

مورد دومی که باید دقیق مشخص بشه ، زمان دقیق دسترسی به هدفه ، اهداف باید زمان
مشخص برای دسترسی داشته باشن.

میخوای دکترای طب سوزنی بگیری ، خب 5 سال بعد دارم دکترا میگیرم ، 15 سال بعد هنوز
دارم دکترا می گیرم ، این تا آخر عمرش هم دکترای طب سوزنی نمی گیره !

دوست من ، ما باید برای دسترسی با اهدافمون زمان تعیین کنیم تا اون ما رو بیشتر به
حرکت و تلاش وادار کنه ، زمان اهرمیه که به ما میگه بدو زمانت داره میگذره تلاش
کن.

زمان به ما میگه چقدر فرصت داریم.

دوستان عزیز !

ما وقتی زمان برای هدفمون تعیین می کنیم ، هر چی به پایان زمان نزدیک میشیم
تلاشمون بیشتر میشه ، اهرم زمان بهمون میگه بدو ، زمانی نمونده ، بیشتر تلاش کن
داری میرسی!

ولی وقتی زمان تعیین نکنیم ، 15 سال میگذره میگیم من هنوز میخوام یه خونه بخرم ها
، نمیرسی به هدف.

دقت کنید که زمان ما باید منطقی و اصولی باشه ، من میخوام
تا 6 ماه دیگه صاحب 5 میلیارد تومن پول بشم ، منطقیه ؟ نه.

زمان ما رو متعهد می کنه ، در یک چهارچوب حرکت می کنیم ، زمان تلاشهای ما رو
متمرکز می کنه.

چه ایرادی داره هدف 5 ساله داشته باشیم ؟ هدف بزرگ تعیین کنیم 5 ساله باشه چه
ایرادی داره ؟



پیتر دراکر – پدر علم مدیریت – میگه : ما برای اهداف یکساله زمان زیادی صرف می
کنیم ، ولی برای اهداف 5 ساله مون هیچ برنامه ای نداریم.

من 5 سال دیگه دکترا قبول شدم ، عضو هیات علمی شدم.

بعدا میگیم چیکارش کن. فعلا هدف گنده هه رو تعیین کن.

الان من و شما خدمتکار زمان هستیم ، ولی الان برعکسه ، زمان تعیین می کنه ما
کجاییم .

دوستان عزیز ، یادمون باشه ، ما باید در ماشین زندگی راننده باشیم نه مسافر.

خب ، من میخوام دکترای طب سوزنی از دانشگاه پکن در چین 8
سال دیگه بگیرم ، خب این زمان طولانی اشتیاق رو در ما میکشه.

ای آقا دلت خوشه ، 8 سال دیگه ؟ کی مرده کی زنده ؟

خب چیکار کنیم ؟

یادتونه تو بحث شرط گذاری گفتیم ذهن ما برای چیزهای دراز
مدت تمایلی نشون نمیده ؟

خب ، ما برای حل این مسئله ، هدف بزرگمون رو خرد می کنیم و
کوچیک می کنیم .



در ارتش امریکا اومدن گفتن ما وقتی میخوایم به سربازانی که
تازه وارد ارتش شدن آموزش تیراندازی بدیم ، ولی اونا خیلی کم به هدف میزنن ، با
روانشناسها مشورت کردن ، روانشانس ها گفتن یه کاری بکنید ، فاصله ی سیبل هر چقدر
هست نصف کنید ، وقتی فاصله کم میشه تیراندازی ها بهتر میشه. و بهتر هم شد.

بعد مدتی دوباره روانشناس ها گفتن حالا سیبل ها رو به جای
اصلیشون برگردونید ، اتفاق جالبی که افتاد این بود که سرباز ها به خوبی به هدف
میزدن ، چرا که این باور در اونها بوجود اومده بود که پس میشه به هدف زد ، اصلا
سخت نیست.

درادامه  می خواهیم
20 نکته ی مهم پیرامون اهداف در زندگی را برای شما بازگو کنیم.

1- اهداف رو حتما بنویسید.

چرا ما باید هدفهامون رو بنویسیم
؟ چند تا دلیل میاریم.

دلیل اول
: وقتی ما هدفهامون رو می نویسیم در واقع ذهن خودمون رو تخلیه می کنیم ، ذهن ما
همیشه نگرانه که داشته های خودش رو فراموش نکنه ، همش مراقبه ، وقتی ذهن تخلیه شد
، من با نوشتن اهدافم ذهنم رو خالی کردم ، قبلا در مورد قانون خلا گفتیم ، کائنات
با خلا مخالف است ، وقتی اهداف رو از ذهن انداختی بیرون ، ایده ها و اهداف جدیدی
وارد ذهن ما میشن.

دلیل دوم
: وقتی هدفهای من و شما شفاهی هستن متوجه ایرادات و ابهامات اون نمیشین ، فرض کنید
به شما میگن یه نامه ی اداری یا یه انشا بنویس ، چند بار می نویسی ، خط میزنی کاغذ
مچاله می کنی تا بالاخره درست بشه. وقتی می نویسی ایرادات کار در میاد.

دلیل سوم
: هدفی که مکتوب میشه دائم در معرض دید ماست ، ما نوشتیم کی قراره به این هدف
برسیم ، تکنیک نفوذ به ضمیر ناخوداگاه رو که یادتونه ، تکنیک تکرار ، وقتی هدفم رو
نوشتم و زدم به دیوار ، هر دفعه که نگاه می کنم تکرار میشه تو ذهنم ، از خواب
بیدار میشم هدف هام رو روی در کمد زدم جلوی چشممه. اونی که میگه من هدفم تو ذهنمه
دیگه براش هدفش تکرار نمیشه ، روزانه 50 هزار اندیشه از ذهن ما عبور می کنه ،
هدفهایی که فقط تو ذهن هستن اصلا گم میشن دیگه.

کسی که هدف هاش رو می نویسه ، با تکرار ، هدف وارد ضمیر
ناخودآگاهش میشه ، هاله های انرژی فعال میشه و میره و دسترسی به اون هدف رو براش
آسونتر و سریعتر می کنه.

دلیل چهارم : وقتی هدف رو نوشتی و زمان رو هم ذکر کردی ، تلاشت هم بیشتر میشه
، قراره تا آخر شهریور به یه هدفی برسی ، وقتی نوشتی هر وقت نگاهت به جدول اهداف
میفته میگی باید سریع بجنبم 20 روز مونده ، 10 روز مونده ، 8 روز مونده ...

ولی کسی که هدفش تو ذهنشه که مثلا تا آخر شهریور کاری رو
انجام بده ، بارها دیدم طرف اواخر مهر یهو یادش میفته که قرار بود کاری رو آخر
شهریور تموم کنه.

حتما حتما حتما هدفهاتون رو بنویسید.

ضمنا وقتی هدفهاتون رو نوشتید ، یه جدول بکشید جلوش
بنویسید تو اون جدول که با رسیدن به این هدف چی گیرتون میاد ، این جدول همیشه
همراهتون باشه ، چون هر زمان ممکنه چیزهای جدیدی به ذهنتون برسه ، بگید راستی به
این هدفم برسم این چیز هم گیرم میاد ها ، یهو می بینید یه هدف نوشتید بعد مدتی 40
تاچیز کنارش درآوردید که بهش می رسید با رسیدن به اون هدف ، این جدول محرک خوبیه
برای اینکه شما به سمت هدف روز به روز بیشتر مشتاق بشید.

خب این از توصیه ی اول.

2- اهداف باید در ما یک احساس مطبوع و دلنشین در ما ایجاد
کنه.

باید کیف کنیم وقتی هدف رو می
بینیم ، اگه احساس دلنشین بهت دست نده هدفت رو اشتباه انتخاب کردی ، ذهنت هم بهت
کمکی نمی کنه ، اون هدف هدف خودت نیست ، هدف پدرته هدف همسرته ، هدف خودت نیست
بالاخره ، یه ماه دنبالش میری بعدم ولش می کنی.

هدفی که دوست داشته باشی با جون و دل سراغش میری و با تمام وجود در راهش تلاش می
کنی.

3- دسترسی من و شما به هدف نباید باعث ضرر دیگران بشه.

هدفم اینه که میخوام بشم رئیس یک
کارخونه ، دوست من خب اون کارخونه که رئیس داره ، میگه بره بمیره مردک مال مردم
خور ! خودم میخوام رئیس بشم !

دوست عزیز برای رسیدن تو به هدف یک نفر باید بمیره ؟ باید ضرر کنه ؟ خب این چه
هدفیه ؟

بگو ایشالا اون بره رئیس یه کارخونه دیگه بشه ، یه کار دیگه پیدا کنه ، این پست
خالی بشه من برم رئیس بشم.

هدفی که انتخاب می کنی که یکی ببازه تا من ببرم هدف خوبی نیست ، بگو ایشالا اون
رشد بیشتری بکنه ، من برم جاش.

یه نکته اینکه حتما ان شاالله بگید موقع انجام دادن کارها ، حتما بگید.



4- اینکه هدفی رو انتخاب می کنید به این معنی نیست که یعنی اون هدف وحی منزل
است.

باید انجام بشه هیچ راهی هم نداره ؟ خیر ، هر وقت احساس نیاز کردی ، احساس
کردی دلزده شدی اون هدف دیگه برای تو مناسب نیست عوضش کن هیچ ایرادی نداره.

یکی از گروههایی از انسان ها که بازنده هستن کسانی هستن که یه هدف رو میگیرن و
میگن نه همینه ، الا و بلا ما باید به این هدف برسیم. خوشم نمیاد ها ولی هدفمه
باید برسم بهش !

دوستان عزیز ، شرایط همیشه در حال عوض شدنه ، شما یه هدف 4
ساله می نویسید خردش می کنید ، میگید من 2 سال دیگه اینجام یه سال دیگه اینجام 6
ماه دیگه به اینجا میرسم و ... ممکنه 2 سال دیگه شرایط خیلی عوض شده باشه. 2 سال
هدف رو دنبال می کنی ، طبق شرایط می بینی دیگه اصلا این هدف به درد نمی خوره ، به
هر دلیلی ، چه اصراری هست که حتما بچسبی به اون هدف ؟

اگر موفقیت در موقعیتی به دست میاد که با برنامه ریزی شما
نمیخونه ، خب برنامه رو عوض کنید ، هیچ اشکالی نداره.

تحقیقات علمی و دانشگاهی نشون میده مهمترین عامل موفقیت مردم
در قرن 21 انعطاف پذیری است ، این آدم ها به این دلیل که تغییر و تحول ها در دنیای
امروز به سرعت انجام میشه ، اگر به هر دلیلی بدونن باید راهشون رو تغییر بدن ، به
راحتی این کار رو می کنن ، و سراغ هدف دیگری رفتن.

البته این بهانه ای نشه که هر هدفی انتخاب کردی 2 روز بعد
عوضش کنی ها ، 15 سال بعد ازش می پرسی هنوز تو مرحله ی تغییر دادن اهدافشه. بهانه
نشه ها.

فقط گفتیم اگر شرایط تغییر کرد بدون هیچ گونه ناراحتی هدفتون رو تغییر بدید.

5- برای رسیدن به اهدافتون پشتکار داشته باشید.همت داشته
باشید.



علی – علیه السلام – می فرماید : هیچ چیز مانند همت و
پشتکار انسان را سربلند نمی کند.

در جای دیگری می فرمایند : ارزش هر کس به قدر همت اوست
.

خیلی از کسانی که به جایی رسیدن نه به خاطر غنی بودن و ثروت و موقعیت خوب ، بلکه
به دلیل همت و پشتکارشون به موفقیت رسیدن ، انسانهای موفق به شدت عملگرا و دارای
همت های عالی بودن ، تا تونستن به خواسته هاشون برسن.

آقای کرایسلر از نوازندگان مشهور دنیاست ، به زیبایی ویولن
می نوازه ، توی یکی از کنسرت هاش ، وقتی اومد از سن بیاد پایین ، خانومی بهش گفت :
آقای کرایسلر من حاضرم همه ی عمرم رو بدم تا مثل شما ویولن بزنم ، آقای کرایسلر
لبخندی زد و گفت منم همین کار رو کردم !

یعنی منم همه ی عمرم رو گذاشتم تا تونستم اینجوری ویولن بزنم.

حالا حالا ها باید دوید ، برای رسیدن به هدف باید مایه
گذاشت باید تلاش کرد باید همت داشت باید خون دل خورد. تلاشهای طاقت فرسا باید انجام
داد.

ادیسون میگه من هیچ وقت هیچ کاری رو اتفاقی انجام ندادم ،
همش بر اثر پشتکار و همت بوده.

ادیسون یه گیاهی رو پرورش میده که
ماده ی اولیه ی تولید لاستیکه ، 1700 بار تجربه می کنه و نمی تونه اون گیاه رو
بدست میاره ، 1700 بار تلاش کرده و ناامید نشده . ما نباید ناامید بشیم ، اجازه
نداریم ناامید بشیم.

آقای راجر کرافورد که عکسش رو می بینید ، یک پا داره و دو
تا بازو همین !

 



راجر کرافورد که مادرزادی اینجوری به دنیا میاد ، تصمیم می گیره تنیس بازی کنه ،
تنیس ! اصلا دست نداره بخواد راکت رو بگیره !

انقدر ممارست و تلاش می کنه ، که میشه استاد حرفه ای و بین المللی تنیس ، قهرمانان
تنیس میان پیشش آموزش می بینن.

آقای دموستنس در یونان ، به لکنت زبان شدید مشهور بوده ،
به طوری که هر کلمه اش 2-3 دقیقه طول می کشیده ، دموستنس تصمیم می گیره سخنران بشه
! شوخیه نه ؟

میره از این سنگهای ریز جمع می کنه ، مشت مشت میذاشته تو دهنش ، از لای این سنگها
سعی می کرده حرف بزنه بدون لکنت.

اگر تاریخ یونان رو بررسی کنید ، دموستنس جزو بزرگترین سخنرانان یونان به شمار
میره.

پشتکار خیلی مهمه.

آقای جرالد ، ژورنالسته ، یه مقاله برای نیوزویک می فرسته
، سردبیر مقاله رو می خونه و میگه مزخرفه و میندازه تو سلط زباله.

جرالد مقاله ی دوم رو می فرسته ، میره تو سطل.

مقاله ی سوم ، سطل.

مقاله ی دهم ، صدم ، سیصدم ، پانصدم ، تا ششصدم ...

یکی اومد پیش من گفت چه وضع مملکته زمینه ی کار نیست و ...
گفتم چی شده ؟ گفت 3 بار برای یکی از نشریات ورزشی مقاله دادم چاپ نکردن ، اینا
فقط برای فک و فامیلاشونه ! سه بار ؟ زحمت کشیدی !

مقاله ی ششصد و یکم آقای جرالد منتشر میشه و میگه او ! تازه فهمیدم چجوری باید
بنویسم .

امروز آقای جرالد یکی از مشهورترین ژورنالیست های دنیاست ،
قیمت یک مقاله ی چند سطری که بنویسه چندهزار دلاره.

ولی من و شما یه کاری رو 4 بار بکنیم نشه میگیم ای بابا
مملکت نیست ، چه وضعیه ! من باید برم کانادا ! ای بابا به خاطر 4 بار ؟ همین ؟

فکر می کنی تو مملکتهای دیگه هر کی هر کاری بکنه سریع کارش میگیره ؟ این مثالها
مال همون مملکت هاست.

استادی هست در انجمن خوشنویسان به نام استاد صابونچی ،
قیمت تابلوهاش زیر 4 میلیون نیست ، آقای صابونچی تصادف می کنه و قسمتی از بدنش فلج
میشه ، از جمله دست راستی که باهاش تابلوهای گرون قیمت می نوشته و تدریس می کرده ،
خودشون میگن ، سه سال تمام شبانه روز اشک ریختم و با دست چپم نوشتم ، بالاخره
تونستم بعد از سه سال خون دل خوردن مثل دست راستم بنویسیم ، الانم باز تابلوهاشون
همون قیمت های میلیونی رو داره.

سرهنگ ساندرز ، در سن 60 سالگی از ارتش امریکا بازنشسته میشه ، با ماهی 99 دلار
حقوق.

آقای ساندرز زمانی که در ارتش بود ، چون اردو زیاد میرفتن معمولا خودش غذا واسه
خودش درست می کرد ، چون غذاهای اردوی نظامی رو دوست نداشت.

آقای ساندرز یه پودری درست کرده بود مثل پودر سوخاری که به
مرغ می زنیم ، از اونا ، وقتی این پودر رو به مرغ میزد ماهی بسیار لذیذ میشد.

انقدر خوشمزه می شد که چادر سرهنگ ساندرز شده بود پاتوق بقیه سرهنگ ها ، چون اونا
هم خیلی از مرغایی که ساندرز درست می کرد خوششون میومد و میگفتن یه مقداری از مرغت
رو هم به ما بده.

در 60 سالگی بازنشسته میشه ، اینو به کسانی میخوام بگم که
میگن ای کاش زودتر این کلاسها رو اومده بودیم ، همیشه وقت هست دوستان.

ساندرز فکر می کنه چیکار کنم ؟ برم تو خونه بخوابم ؟ میگه نه ، من یه فرمولی برای
پخت مرغ بلدم که این میتونه برام پولساز باشه ، تو ارتش خیلی ها استقبال می کردن.

میره یه رستوران به رئیس رستوران میگه ببخشید آقا من مرغ
رو با یه فرمولی درست می کنم که خیلی خوشمزه میشه ، میخواین بپزم امتحان کنید؟

صاحب رستوران میگه : عمو جون برو بذار باد بیاد ، اینجا سرآشپز ما به 30 روش مرغ
رو می پزه ، برو بینیم بابا دلت خوشه ها.

رستوران دوم ، رستوران سوم ، همه ی رستورانهای ایالت رو
میره ، نمیشه ، میره یه ایالت دیگه ، رستوران صدم ، رستوران دویستم ، ششصدم ...

حتی حاضر نبودن یکبار بپزه و امتحان کنن ، هزار و نه رستوران رو میره و هیچ کس
اصلا محل بهش نمیذاره.

رستوران هزار و دهم میگه حالا بپز ببینم چیه ، میخوره
میبینه وای چه خوشمزه ، حالا چجوری با هم کار کنیم ؟

ساندرز میگه : بیا یه رستوران جدید راه بندازیم ، بودجه و امکانات از تو ، پخت از
من.

چند وقت بعد اولین رستوران "کنتاکی" در امریکا
راه اندازی میشه و در عرض کمتر از یکسال ، کنتاکی نه تنها در امریکا بلکه در تمام
دنیا شعبه میزنه.

و آقای ساندرز با 99 دلار حقوق میلیاردر میشه ، ولی ... ولی

ولی هزار و نه بار بهش میگن نه ، هزار و نه بار تحویلش نمی
گیرن ، هزار و دهمی گفت باشه.

من و شما هم اگر چنین پشتکاری داشته باشیم حتما حتما حتما موفق میشیم.

من تو هیچ موردی انقدر براتون مثال عینی نزده بودم ، چرا ؟

چون این مورد بسیار مهمه ، چون میدونم آدمها 5 بار یه کاری
رو می کنن بیخیال میشن دیگه ، پشتکار داشته باش.

3 بار رفته خواستگاری بهش نه گفتن ، میگه ولشون کن بابا همه شون عقده ای هستن !
برو 500 بار برو ، صبح باباش میاد از خونه بیرون یه دسته گل بگیر جلوش بگو
"دوستت دارم پدر!" اصلا رختخواب بنداز همونجا جلوی در خونه شون بخواب!

امام سجاد در بخشی از دعاشون میفرمایند : خدایا از تو همت
عالی می خواهم. دعای امام معصومه ، پس همت خیلی مهمه.

از همین لحظه شعار من و شما این باشه :

"تسلیم شدن ممنوع"

انقدر برو تا به جواب برسی.

میدونین ملکه ی زنبورها چجوری ازدواج می کنه ؟

زنبور ماده میاد بیرن و شروع می کنه به پرواز به صورت
عمودی ، همینجوری مثه هلیکوپتر میاد بالا میگه هر کی زن میخواد بیاد.

دسته ی زنبورهای نر راه میفتن ، یه عده شون 20-30 تا بال می زنن بی خیال میشن.

یه عده 50-60 تا بال میزنن ، میگن بابا سرکاریه ، میرن
کنار.

یه عده 200 – 300 تا بال میزنن میگم نه بابا این شوهر بکن نیست ، اونا هم میرن
کنار.

بین این زنبورها یه زنبور هست میگه : ببین ! هر جا میخوای
بری برو ، منم باهات میام ! و تا آخر میمونه ، این زنبور با ملکه میرن کجا ؟ محضر
!

زنبور ماده با زنبوری ازدواج می کنه که بیشترین پشتکار رو داره.

نگید حالا شاید خدا نخواد ما یه کاری رو بکنیم چرا الکی
اصرار کنیم ها ! گفتیم هدف رو وقتی انتخاب می کنیم دقت می کنیم ، بررسی می کنیم ،
مشورت می کنیم ، چند تا مورد بهتون گفتیم بدونیم هدفی به صلاحمون هست یا نه ،
یادتونه ؟ اینجوری نیست که همیجوری هدفی رو بگیریم و روش اصرار کنیم ، به بهترین
نحو می سنجیم.

خب.

دوستان من !

دنیا پر است از آدمهای مستعد ناموفق!

از نوابغ شکست خورده !

از تحصیل کرده های بیکار.

دنیا پره نه فقط ایران ، آمار جهانی اینو میگه چرا ؟ چون به
جای پشتکار و تلاش و همت ، دل خوش کردن به نبوغ و استعداد و مدرک تحصیلی شون.

بسیاری از آدمهایی که ضریب هوشی متوسطی داشتن ، با پشتکار
عالی به درجات بسیار بالایی از موفقیت رسیدن ، یکی از زمینه هایی که تحقیق شده در
مورد انسان های موفق ، روی ضریب هوشی اونها بوده ، به این نتیجه رسیدن که بسیاری
از افرادی که به جایی رسیدن نه به خاطر هوششون بلکه به خاطر پشتکار و مداومت شون
در کار بوده که موفق باشد.

اگر میخوای به جایی برسی عمل کن ، تلاش کن ، بدو ، کم
نیار.

پشتکار تا کی ؟ تا کجا ؟ تا جایی که به هدفت برسی ، مدام
به خودت روحیه بده ، بگو برو یه کم دیگه مونده ، چیزی به رسیدن نداریم دیگه ، ولی
این جمله رو همیشه به خودت بگو.

همش بگو برو ها ! داری میرسی ها.

چگونه پشتکار رو در خودمون تقویت کنیم ؟

1- از کم شروع کنیم.

تاحالا تو عمرت ورزش نکردی ، فردا
10 کیلومتر میخوام بدوم ! چه خبره ؟ از کم شروع کن و آرام آرام زیادش کن.

صبح فردا همون تو رختخواب یه کم اینور و اونور شو ، روز بعد تو اتاق ، روز بعد ...
به همین ترتیب میرسی به جایی که 10 کیلومتر هم بدوی.

از کم شروع کنید.

2- کار رو به اجزای کوچک تقسیم کن.

یه کتاب 500 صفحه ای میخواد بخونه
، هی ورق ورق میزنه میگه : میدونی من اصلا پشتکار در مطالعه ندارم ! 500 صفحه رو
می بینم هول میشم ، خب دوست عزیز ، روزی 10 صفحه بخون ، روی اون برنامه بریز ، 50
روز بعد اولین کتاب 500 صفحه ای زندگیت رو خوندی ، حالا برو سراغ کتابهای بعدی ،
کار رو خرد کن و به کلش نگاه نکن.

3- حتما انتهای کار رو باید بدونیم کجاست .

کار خرد شده ، ولی کی تموم میشه ؟
باید مشخص کنیم ، ته کار اگر معلوم نباشه ، پشتکار در ما از بین میره.

آدرس
ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز
به فعال ساختن جاوا اسکریپت دارید



6- لطفا از اشتباه کردن هراس نداشته باشید.

یه برگه بردارید و همه ی هراس هاتون رو اونجا بنویسید ، من
میخوام به اینجا برسم به فلان چیز برسم ولی از این چیزا می ترسم.

خب ، حالا که نوشتید آماده بشید برای روبرو شدن با اونها ، دوست عزیز ! کسی که از
ترس اجتناب می کند ، روز به روز ترس او بیشتر میشه.

اونی که می ترسه به شکست لبخند میزنه ، اون که میترسه عدم موفقیت خودش رو رقم
میزنه.

در روانشناسی یک سری ترس های روانی داریم به نام
"فوبیا" . ترس از تاریکی ، از تنهایی از جاده از هواپیما از ارتفاع ، از
پله برقی ، ترس های مختلف.

یکی از توصیه های روانشناسی برای حل این مشکل ، روبرو شدن با اون ترسه ، ناپلئون
میگه برای مقابله ی با آتش ، باید با آن روبرو شد.

اگر بترسید آتش شعله ور تر میشه ، باید بیای جلو آب بریز خاک بریز و بالاخره
خاموش کن.

فرار گزینه ی خوبی نیست ، باید به اون مواجه بشی ولی آرام
آرام و به تدریج.

از تاریکی می ترسی ؟ کم کم باهاش مواجه بشو...

برو تو مغازه از این پوسترهایی که شب رو به تصویر کشیده
بخر و روی دیوار اتاقت نصب کن ، بک گراند کامپیوترت رو عکسی از یک شب تاریک بذار ،
هر بار که اینا رو می بینی یک پیام به ضمیر ناخودآگاهت فرستاده میشه ، یکی دو هفته
بعد ، فقط برو تو حیاط خونه و برگرد ، شب بعد برو یه دور ، دور حیاط بزن ، شب بعد
درو باز کن ، تو کوچه رو یه نگاهی بنداز.

ولی کم کم مواجه بشید دوستان عزیز.

پس لیست ترسهایی که در مسیر رسیدن به هدف هست رو تهیه کنید و مردانه آماده ی
مواجهه و مقابله با اونها بشید.

باهاشون رو در رو بشید ، بهتون قول میدم فرار می کنن و میرن ، اگه تو فرار کنی ترس
بزرگتر میشه.

دوستان عزیز !

از اشتباه کردن نباید ترسید ، تنها کسانی اشتباه می کنن که دست به انجام کاری نمی
زنن ، به عبارت دیگه دیکته ی نانوشته ، غلط نداره.

هنرمند کسی است که دیکته می نویسه ، غلط هم می نویسه و برنامه میریزه و تلاش میکنه
برای اینکه دیکته ی بعدیش رو بهتر از قبلی بنویسه.

در طول تاریخ اشتباهاتی که برندگان مرتکب شدند ، به مراتب بیشتر از کسانی بوده که
بازندگان مرتکب شدند ، برنده ها بیشتر باختن ، من و شما باخت ها رو ندیدیم.

علی دایی آقای گل جهانه ، چند تا شوت زده که گل نشده ؟ 10
هزارتا مثلا ! چند تا گل شده ؟ 109 تا !

تا حالا شده کسی بگه علی دایی 10 هزارتا توپ رو گل نکرده ؟ نه . چرا ؟ چون از شکست
هاش درس گرفته.

او برای اینکه 109 بار گل بزنه ، صدها بار گل نزده.

اشتباهها و خطاهای برندگان به مراتب بیشتره ... ولی ...

یه فرق اساسی بین برنده ها و بازنده ها هست ، برندگان هر وقت شکست می خورند ،
بلند می شوند ، قد علم می کنن ، عزم جزم می کنن و میگن دفعه ی بعد خواهم برد.

بازنده ها چی ؟ وقتی زمین می خورن میگن دیگه تموم شد ،
دیگه نمی تونیم بلند بشیم ، و همیشه زمین خورده باقی می مونن.

فرق عمده ی بازنده ها و برنده ها همینه.

برنده ها ایمان دارن که بالاخره برنده خواهند شد و دوباره تلاششون رو بیشتر می کنن
، ولی بازنده چون یقین دارن که بازنده هستن ، به محض اینکه شکست خوردن دیگه بلند
نمیشن.

دوستان عزیز !

بدون شکست نمیشه موفق شد ، اونهایی که میخوان شکست نخورن ، و همش میترسن ، اتفاقا
بیشتر شکست می خورن.

بعضی ها میگن من ریسک نمی خوام بکنم ، همین شرایط فعلی رو حفظ کنم کلی کار کردم.

دوست عزیز ! اگه میخوای ریسک نکنی پس نفس هم دیگه نکش ،
چون ممکنه هوا آلوده باشه مریض بشی از دست بری.

اگه اهل ریسک نیستی بستنی هم نخور ! من یه دختر عمو داشتم ، جوون بود با پدر و
مادرش رفتن پارک بستنی گرفتن ، خوردن حالش بد شد ، قبل از اینکه برسوننش بیمارستان
تموم کرد.

اگه از ریسک می ترسی هیچی نخور ، از خیابون هم رد نشو ، از خونه هم بیرون نیا !

واتسون موسس مجموعه ی آی.بی.ام هستش ، جمله ی جالبی داره میگه : برای رسیدن به موفقیت باید
میزان شکست هامون رو چند برابر کنیم.

هنری فورد : شکست فرصتی است مناسب برای شروعی بهتر از قبل.



دوستان عزیز !

وقتی همه ی شرایط بده وقتی شکست پشت شکست می خورید ، وقتی در مشکلات غرق شدید ، در
یک قدمی هدف قرار دارید ، و متاسفانه بسیاری از آدمها در همون یک قدم عقب میشینن.

ناپلئون هیل کتابی داره به نام
دایره المعارف موفقیت ، در این کتاب از 500 نفر از موفق ترین زنان و مردان امریکا
مصاحبه گرفته ، یکی از سوالهاش اینه ، اون موفقیت بزرگه که تو زندگی بهش افتخار می
کنید رو کی به دست آوردید ؟

اکثر قریب به اتفاق اونها گفتن : ما موفقیت اساسی و بزرگ
زندگیمون رو زمانی خوردیم که بدترین شکست ممکن رو متحمل شدیم ، از اون زمین هایی
خوردیم که نفس آدم رو می بره ولی هنوز چشممون به موفقیت بود و رسیدیم.

هر موقع تو اوج شرایط بد و شکست بودی ، لباس خوشگلتو بپوش ، عطرم بزن چون موفقیت
داره میاد.

بدا به حال کسانی که در میرن اون موقع.

ادیسون بزرگترین اختراعات رو داشته ، و بزرگترین شکست ها رو هم خورده.

شکست خوردن مایه ی خجالت و شرمساری نیست ، اون کسی باید خجالت بکشه ، که تلاشی نمی
کنه و هدفی نداره.

این که ما بخوایم شکست بخوریم و دوباره تلاش کنیم اینکه
بخوایم اصلاح کنیم مسیرمون رو یه فرآیند طبیعیه و بسیار خوبه.

انسان موفق اگر به هدفی نرسه خود رو شکست خورده نمی دونه از خودش انتقاد نمی کنه ،
میشینه فکر می کنه و دوباره راه باز می کنه برای رسیدن به هدف ، از مسیر دیگری
وارد میشه. با روش و متد جدیدی وارد میشه.

ابوعلی سینا میگه اگر برای یه کار اشتباه ، 1000 توجیه بیارید میشه هزار و یک
اشتباه.



7- هر وقت به هدف خرد هاتون رسیدید ، از خودتون قدردانی کنید.

یه جشن کوچک بگیرید ، خودتون رو تشویق کنید ، شاد بشید و شارژ بشید و برای
خودتون هورا بکشید و با اشتیاق برید سراغ ادامه هدف.

8- بیان اهداف به مثبت ترین شکل ممکن باشد.

حتی تو جدول اهداف عبارات منفی
نباشه و یا سبک و سیاق هدف منفی باشه ، هدف ننویسی کاهش 20 کیلو وزن تا سه ماه
آینده ، بنویس رسیدن به وزن 50 کیلو تا سه ماه آینده.

9- در بیان اهداف دیگران رو هم در نظر بگیرید.

ما آدمهایی داریم که با اونها
شریکیم ، دیگران رو باید مدنظر قرار بدیم ، کسانی که با ما همراه و همسو هستند ،
همسره فرزنده ، دوسته همسایه است ، همکاره ، اینها با ما شریک هستن ، نمی تونیم
اونها رو مد نظر قرار ندیم.

ضمنا ما داریم در یک جامعه زندگی می کنیم ، و نسبت به جامعه مسئولیم ، قانون دارما
رو یادتونه ؟

ما انسانهای منحصر به فردی هستیم ، با ماموریت های منحصر
به فرد ، نیازهای جامعه هم باید در نوشتن هدف من و شما مد نظر قرار بگیرد ، اگر
این کار رو نکنیم کائنات با ما همسو نمی شود.

الان همه میخوان دکتر مهندس بشن ، بچه به دنیا میاد هی میگن قربون خانم دکترم برم
، فدای آقا مهندسم بشم.

همین بچه بزرگ میشه ، میگه میخوام برم نقاشی یاد بگیریم
نمیخوام دکتر شم ، و پدر و مادر مخالفت می کنن ، میگن این قرتی بازی ها چیه ! خب
پدر و مادر عزیز ، جامعه به نقاش خوب هم احتیاج داره ، در تعیین اهداف نیازهای
جامعه هم مهم است.



10- تعداد اهدافتون بیشتر از 5 تا نباشه.

دوستان عزیز ! قانونی داریم به اسم قانون پاره تو ، نظر پاره تو چی بود ؟
ایشون قانونی رو ارائه داده به نام قانون 80/20 ، این یعنی چی ؟

گفت 80 درصد دارایی های جهان در اختیار 20 درصد مردم دنیاست.

از این دو عدد 80 و 20 خیلی استفاده شده.

میگن شما در 80 درصد از تصمیم گیری ها باید بلافاصله تصمیم
بگیریم و فقط 20 درصد رو می تونیم به آینده موکول کنیم.

گفتن 80 درصد درآمد تجار از 20 درصد مشتریاشون به دست میاد.

فقط 20 درصد از کسانی که در نهادها کار می کنن دارای امنیت شغلی هستن و 80 درصد
امنیت ندارن.

چون اون 20 درصد شغل بین شون دست گردون میشه.

80 درصد ناتوانی ها و محدودیت ها مربوط به خودمونه و 20 درصد مربوط به سایر عوامل.

کسی که 80 هدف داره 20 درصد تلاش می کنه. و کسی که 20 درصد هدف داره ، 80 درصد
تلاش می کنه.

هدفهاتون رو کم کنید ، تلاشهاتون هرز میره اگر این کار رو
نکنید.

خب ، کمتر از سه تا هم نباشه.

پس هدف بین 3 تا 5 تا باشه.

اینجوری که یه هدف انتخاب کنید برای 5 سال ، مگه چند سال
میخواید عمر کنید ؟

11- اهداف باید تا آخر عمر وجود داشته باشه.

هدف مثل یه قله است دوست من ، قله
ای که اون رو فتح می کنی ، کوهنورد ها رو دیدید ؟ میرن بالای کوه ، چند وقت پیش یه
سری از خانوم ها و آقایون کوهنورد ایرانی رفتن اورست ، هر روز تصاویری مستقیم پخش
می شد الان اینها اینجا هستن ، الان اونجا هستن ، اووووووه کلی داستان ، اینا رفتن
اورست رو فتح کردن.

پرچم زدن ، فریاد شادی زدن ، مصاحبه ی مستقیم کردن ، عکس
یادگاری گرفتن ، بعد از اینکه اومدن ایران یه ماهی هی تو این کانال و اون کانال می
چرخیدن ، ما هم تو یه کلاسی از دو نفر از اینها که زن و شوهر بودن دعوت کردیم بیان
و در مورد اینکه موفق شدن توضیح بدن.

تموم شد ، الان کجان ؟ کسی باهاشون مصاحبه می کنه ؟ نه ! تمام
شد.

اولین کسانی که پا به کره ی ماه گذاشتن ، چند وقت بعد از اینکه از ماه برگشتن ،
اکثرشون افسردگی حاد گرفتن ، روانشناس ها تحقیق کردن ببینن چرا این اتفاق افتاده ،
دیدن اینها رفتن به ماه رو بزرگترین هدف زندگیشون قرار داده بودن ، کلی دوره دیدن
کلی زحمت کشیدن کلی کار کردن ، میگفتن وای داریم میریم ماه ، توجه همه ی دنیا به
اینها بود ، پخش مستقیم داشتن ، کلی برنامه ، برگشتن یه مدتی توجه همه ی مردم به
اینها بود ، کلی لی لی به لالاشون گذاشتن .

خب این آدمها چه هدفی داشتن بزرگتر از فتح ماه ؟ هیچی !

دوست عزیز ، اهداف مثل قله های کوهی است که باید فتحشون
کنیم ، یادتون باشه :

زمانی که در اوج قله قرار دارید ، زمانی که دستاتون رو مشت کردید به سمت آسمون و
دارید فریاد شادی سر میدید ، همونجا قبل از اینکه دستت رو پایین بیاری تعیین می
کنی که قله ی بعدی کدام است.

اگر این کار رو نکنیم به یه جایی می رسیم بعد میفتیم یه گوشه ، انقدر از این آدمها
من دیدم.

اگر این کار رو نکردی دچار افسردگی میشی .

تا آخر عمر باید قله هایی برای فتح کردن داشته باشید ، یادتون باشه حتما روی قله ،
قله ی بعدی که باید فتح بشه رو مشخص کنید.

تو جدول هدف 5 تا هدف دارید ، به یکی می رسید بلافاصله
باید یه هدف جدید جایگزین کنید

12- به محض تعیین هدف ، حرکت رو شروع می کنید.

مکث نکنید ، امام صادق – علیه
السلام – فرمودند : اگر می خواهی در زندگی موفق باشی ، هدف درستی را انتخاب کن که
توانایی رسیدن به آن را داشته باشی ، و بلافاصله اولین قدم به سوی هدف را بردار ،
ولو بسیار کوچک باشد.

یه نفر میخواد تا مشهد با دوچرخه بره ، مسیر رو می بینه میگه ول کن بابا حال
داری ، اوه میدونی چقد راهه ؟



این خیلی آدم سستیه ، سوار دوچرخه ات شو و بلافاصله اولین رکاب رو به سمت مشهد بزن
، حالا یه قدم به مشهد نزدیکتر شدی ، یه رکاب دیگه بزن ، شد دو قدم ، ولی وقتی
وایسادی میگی اووووه ، خب نمیرسی بهش.

یه لیست تهیه کرده ، میگی بهش چیکار کردی برای رسیدن به هدف ، میگه هیچی دیگه این
لیست هدفمه !

هیچ وقت هم بهش نمیرسه.

به محض تعیین هدف باید یک قدم به هدفت نزدیک بشی ، ولو خیلی کار کوچکی باشه ، باید
انجامش بدی.

یه تلفن می تونه باشه ، من هدفم یه موفقیت تجاریه ، سریع
تلفن رو بردار ، با یک نفر که در این زمینه تجربه داره ، صحبت کن ، بگو من در این
زمینه میخوام موفق بشم حالا باید چیکار کنم ؟

دوست عزیز ، اگر بلافاصله کار رو – هر چند کوچک باشه – شروع نکنی ، به هدفت
نمیرسی. 2 سال بعدم بیخیالش میشی.

یه ضرب المثل چینی میگه : کسی که شروع به برداشتن سنگ ریزه
ها می کند ، بالاخره کوه را جابجا می کند.



13- مشخص کنیم به چه اطلاعات و مهارت هایی برای رسیدن به هدف نیاز داریم.

جدول اطلاعات و مهارت ها رو هم باید تدوین کنیم.

خب من قرار بود برم پکن در چین دکترای طب سوزنی بگیرم ، خب حالا باید ببینم به چه
اطلاعات و مهارتهایی نیاز دارم ، خب ، من برای رفتن به چین ، به زبان خارجی نیاز
دارم ، پس قبل از رفتن به چین باید یک زبان خارجی رو که اونجا به دردم بخوره یاد
بگیرم .

این اطلاعات و مهارتها رو جمع آوری می کنیم تا زیرمجموعه
های هدفمون رو شناسایی کنیم.

14- مراکز و مراجعی رو که می تونن بهمون کمک کنن شناسایی
کنیم.

باید با مراکز و مراجعی که می
تونن کمکمون کنن ارتباط بگیریم و از اونها کمک بخوایم.

میخوام برم چین میرم سراغ کسانی که چین رفتن ، میرم سفارت ، میرم تو اینترنت و
کتاب ها می گردم.

یکی از مراجع عالی برای رسیدن ما به هدفهامون آدم ها هستن ، قرار نیست ما همه چیز
رو دونه دونه تجربه کنیم.

یه نفر 10 بار رفته چین کلی تجربه داره ، خیلی می تونه کار
ما رو راحت کنه ، یاد بگیریم مشورت کنیم.

حضرت علی فرمودند ، بهترین کسی که می توانی با او مشورت کنی کسی است که تجربه
های زیادی دارد و کسی که با اهل نظر مشورت می کند ، در فکر آنها سهیم می شود.

امام صادق – علیه السلام – هم حدیثی بسیار عالی دارن ، می
فرمایند :

اگر می خواهید به موفقیت برسید باید 5 مرحله را طی کنید :

- شناخت توانمندی های خویش

- انتخاب هدف

- برنامه ریزی

- اراده و تلاش

- استفاده از عوامل یاری دهنده.

دوستان عزیز قبلا گفتیم کائنات قوانینی دارد ، یکی از
قوانین کائنات اینه که "نیازمندیهات رو اعلام کن."

نمی تونید به هیچ کس نگید چه نیازی دارید ، باید نیازهاتون رو اعلام کنید ، چون
نادیده گرفته میشیم چون مورد بی توجهی قرار می گیریم ، چون دیگرانی رو که دوست
دارن بهمون کمک کنن رو محروم می کنیم.

دیگران رو محروم می کنیم از طعم شیرین و لذت یاری رسوندن .

دوست عزیز ! مطمئن باش آدمها میخوان کمک کنن.

یه خانومی که حامله است هر کی تو خیابون می بینه اونو میخواد بهش کمک کنه ، چون
نیازش رو داره اعلام می کنه.

از نه شنیدن هم نترسید ، چون اگه کمک نکنن شما یه کار مهمی کردین ، توانایی نه
گفتن رو به اونها یاد دادین. خیلی هم خوبه.



15- مسائلی که سرعت رسیدن به هدف رو کند می کنن ، شناسایی کنیم ، بررسی کنیم و
بنویسیم و برای مقابله با اونها برنامه ربزی کنیم.

من میخوام برم چین ، سدم اینه که میخوام برم چین دلم برای خانواده ام تنگ میشه
، پا میشی میری چین سه هفته بعد برمی

گردی همه ی رشته هات پنبه میشه ، خب دوست من باید از قبل برای برنامه می ریختی ،
باید خودت رو آماده می کردی ، دنبال راه چاره باید براش باشی ، خیلی تاثیر داره ،
خیلی کمکت می کنه.

اگه بدونی این سد راهته تو دو سالی که ایرانی کم کم از خانواده ات دور میشی.

موانع رو مکتوب کن تا بدونی همچین زیاد هم نیست ، کلش میشه 7-8 تا ، انقدر نگید
مانع دارم مانع دارم.

16- ممکنه به هر دلیلی برنامه تون به بن بست بخوره.

ممکنه عواملی رو پیش بینی نکرده
باشی ، از همون اول راه های جایگزین رو پیدا کن ، همون اول ، نذار به بن بست بخوری
بعد کاسه ی چه کنم چه کنم دست بگیری ، تحت هر شرایطی ببین مسیر جایگزین چیه.



17- ناپلئون هیل میگه : اکثر مردان و زنانی موفقی که از صفر شروع کرده اند ، از
همان اوائل زندگی تصمیم به پیمودن بیشتر مسیر و طی کردن راههای اضافی داشتند.

یه تحقیقی انجام شد از کسانی که در امریکا بالای یک میلیون دلار داشتن ، ازشون
خواستن بگن چطور این پول رو کسب کردن ، اکثر قریب به اتفاق گفتن :

"ما عادت کردیم همیشه بیشتر از اونچه از ما انتظار میره کار کنیم ، بیشتر از
درآمدمون کار کنیم ، بیش از دیگران تلاش کنیم"

ما چی میگیم ؟ کار کردن اسب و خوردن یابو ؟!

چقدر میخوایم توجیه کنیم ، به هیچ جا هم نمی رسیم.

انتظار اونها از خودشون خیلی بیشتر از انتظار دیگران از اونهاست.

تلاشتون برای رفع تکلیف فقط نباشه ، اگر میخواین بدرخشین بین دیگران ، باید
"حس فوریت" داشته باشید.

وقتی کار بهت سپرده شد ، معطل نکن ، بدو سریع انجام بده
تحویل رئیست بده ، زمانی که همه دارن وقت تلف می کنن برو کار رو تحویل بده ، کاری
نداشته باش بقیه اهمیت میدن ، نمیدن ، پارتی بازیه ، اینجوریه ، اونجوریه ، این
حرفا رو بریز دور ، ول کن این توجیهات رو ، کار رو انجام بده.

18- هدفهاتون رو حتی الامکان برای کسی نگید.

چون آدمها ضعیفن ، منفی هستن ،
مسخره ات می کنن ، دستت می ندازن ، پیشمونت می کنن ، آدمهای شکست خورده نمی تونن
ببینن داری میری جلو ، اونا جلوتون رو میگیرن.

امام علی – علیه السلام - : همه ی اون چیزی رو که میدونی لازم نیست بگی.

تا حالا از شهرت نیومدی بیرون حالا میخوای بری چین ، حالا از شهرتون برو بیرون
، چین پیشکشت !

19 - در دام آینده نگری گیر نیفتید

همش کار کار کار کار ، اصلا نمی فهمید چی شد.

آقایی با زن و بچه اش میرن به سمت مشهد صبح زود همه رو آقا
بیدار می کنه میگه من تا مشهد واینمیستم ، بدویید میخوایم زود برسیم.

این داستان واقعیه ها ، جک نیست.

از تهران بدون وقفه با ماشین میرن مشهد ، وسط راه بچه به
مامانش میگه : مامان دستشویی !

پدره میگه : نمیشه ، مامانه اصرار می کنه. باباهه میگه
نمیشه ، خلاصه بعد از چندین بار کلنجار رفتن ، باباهه میگه باشه ، واسه بنزین که
نگه داشتم می دوی میری و سریع میای.

خانم این آقا میگن به اولین میدون مشهد که رسیدیم ، آقا
کنار نگه داشت سرشو گذاشت رو فرمون و دیگه بلند نشد ! تموم کرد !

دکترا گفتن مغز این آدم این کشش رو نداشته که این مسیر رو
یکسره بیاد و در واقع خودش ، خودش رو کشته.

بعضی ما آدما شاد بودن خودمون رو منوط به رسیدن به این می
کنیم که به هدف برسیم.

خب بدو برو مشهد ، جسم بی جونت میرسه مشهد.

دوست عزیز !

لطفا با شادمانی به سمت هدف حرکت کنید ، یادت باشه در مسیر
باید یه جاهایی وایسی با خانواده ات بازی کنی بگی بخندی ، تو مسیر شاد باش.

نه اینکه برسی به هدف بگی خب حالا خوشحالم.

بعضی ها خیلی بامزه هستن ، سلامتی شون رو میذارن تا به پول
برسن ، 7 تا مریضی میگیره تا به پول برسه ، وقتی هم رسید همش رو خرج می کنه تا
سلامتیش رو دوباره بدست بیاره.

با شادمانی به سمت هدف برو ، نه اینکه طوری بری که وقتی به
هدف برسی آش و لاش و جنازه باشی.

خوشحال باش ، شاد باش. لحظات رو از دست نده ، خوشبختی تو
همون لحظه است.

علی - علیه السلام - ، چقدر حضرت قشنگ گفتن ، به خدا جا داره یه گروه فقط رو
اینا کار کنه ، هیچی دیگه نمی خوایم.

می فرمایند: پرداختن به لذت و تنوع حلال در زندگی ، زمینه
ی موفقیت در زمینه های معنوی و مادی را فراهم می آورد.

خیلی باحاله ، میگه اگه میخواید موفق بشید باید کیف کنید ،
هدف داشته باش ، تفریح هم برو ، کنار رود هم برو ، تو کوه و دشت و بیابون هم برو.

20- مراقب باشیم ، بعد از رسیدن به هدف ، اولین ویژگی هدف
رو فراموش نکنیم.

ما یه شعارهایی میدیم ، بعد فراموش می کنیم ، یادمون باشه
شعارهایی که دادیم باید عمل کنیم ، اولین ویژگی هدف متعالی بودن بود. هدف باید
متعالی باشه.

راکفلر یکی از ثروتمندترین انسانهای تاریخ بشره ، راکفلر
انقدر اسیر پول شده بود ، انقدر نگران بود ، متعالی نبود همش حرص می خورد ، در 50
سالگی تبدیل شده بود به یک انسان فرتوت ، با یک جثه ی کوچک و خمیده ، معده اش
انقدر مریض شده بود ، هر چی میخورد بالا می آورد ، یک گروه پزشکان متخصص رو مامور
کرد بررسی کنن ببینن چشه ، پزشکا گفتن بیماری تو ناشناخته است.

دکترا گفتن تو فقط دو چیز میتونی بخوری ، یکی نون و دیگری
شیر الاغ !

البته ، اول بهش گفتن نان و شیر انسان ! شیر انسان کجا بود
؟ دوباره بررسی کردن نزدیک ترین شیر ، به شیر انسان ، شیر الاغه.

باورتون میشه ؟ تا آخر عمرش نمی تونست پولاش رو بشمره ولی
فقط نون میخورد و شیر الاغ.

اگر همه ی جهان رو بدست بیاریم ولی روحمون رو از دست بدیم
، باختیم دوست من.

یادمون باشه رسیدن به هدف و نیکبختی باید با هم محقق بشود.

هدفتون رو متعالی انتخاب کنید تا همه ی کائنات با شما
همراه بشه.

و اما جمله ی آخر در مورد هدف :

نتایج افزوده ، بخشی از فواید تعیین هدف و حرکت به سمت اون
است.

یعنی چی ؟

هدفهایی رو انتخاب می کنید و به سمتش میرید ، خب به هدف
میرسید این یک نتیجه ، اما یه نتایج افزوده هم داریم ، مثل چی ؟

تجربه هایی که کسب کردیم ، دوستان جدیدی که پیدا کردیم ،
اراده و اعتماد به نفسی که پیدا کردیم ، ما دنبال این چیزا نبودیم ، ولی انتخاب
هدف متعالی و حرکت به سمت اون ما رو به این ها هم رسوند.

و اما خیلی از آدما به سمت هدف نمیرن به یه بهانه ای :

میگن دردسر زیاد داره حرکت به سمت هدف ، میگن نه دردسرش رو
میخوام نه خوشی و شادی رسیدن به هدف رو.

خانم گالبریس ، از پیشتازان قرن بیست و یکم هستش ، در هفتاد سالگی باهاش مصاحبه
می کنن و میگن شما 70 سالته ، چطور انقدر شادابی و شادی ؟

میگه من هر روز صبح از خدا میخوام منو با چالش ها و مشکلات
جدیدی رو در رو کنه ، در پایان روز ، همین قدر که پنجه تو پنجه ی اون مشکلات جدید
انداختم و از پس اونها براومدم ، و حلشون کردم ، خدا رو شکر می کنم و شاد میشم که
به من این توان رو داده که از پس اونها بر بیام.

خب درادامه بحث  کمی در مورد فلسفه ی رنج و سختی صحبت می کنیم.



اولا که همه ی آدم ها در زندگیشون رنج و سختی دارن .

لقد خلقنا الانسان فی کبد.

همانا ما انسان رو در سختی آفریدیم ، "ال" که بر سر کلمه ی "انسان" آمده
، الف و لام جنسه ، یعنی تمامی انسانها بلا استثنا دارای رنج و سختی هستن.

حضرت سلیمان پادشاه بود ، خب رنج و سختیش کجا بود ؟ همه چی داشت !

سلیمان نبی می گفت من چجوری جرات کنم ، یک ذره از این پول
های حکومتی رو استفاده کنم ؟ توی بازار زنبیل بافی می کرد تا از بیت المال استفاده
نکنه ، خودش با دست مبارک خودش می بافت و توی بازار می فروخت و پولش رو برای مخارج
خودش استفاده می کرد.

خب خیلی سخته یک پادشاه با این همه امکانات بره تو بازار
بگه آی زنبیل ...

دوستان من ، کسی که قهرمان ورزش یا المپیادهای علمی میشن
خیلی تلاش می کنن خیلی عرق میریزن ، خیلی سختی می کشن تا به جایی می رسن.

کسی که فلسفه ی رنج و سختی رو نمی دونه ، تسلیم گریز می شود.

لازمه ی برنده شدن سختی کشیدن است.

تو کلاس ورزشی ، مربی شاگردها رو می دوونه ، خودش می ایسته
زمان می گیره ، اون کسی که فلسفه ی رنج و سختی رو نمی دونه میگه : این مربیه هم
مریضه ها ، آزار داره ، خودش وایساده ، هی به ما میگه بدوید بدوید !

وقتی روی مربی اونوره راه میره ، تکلیف گریزه ، چون فلسفه ی رنج و سختی رو نمی
دونه.

اما کسی که فلسفه رو می دونه ، میگه استاد میشه دو تا تمرین هم واسه تو خونه بدی.

روزای بارونی این چاله ها پر آب میشه ، پیرمرد پیرزن ها رو
دیدین ؟ دور چاله دور میزنن فحش میدن ! مملکته داریم ؟ بمیرین الهی ! همش چاله !

بچه های دبستانی چطور ؟ بدو بدو می پره توش میگه آخ جوووون ... چاله !

دوست من !

گودال های زندگی برای اینکه بپریم توش و کیف کنیم ، دور نزنید ها ! انقدر ما
باحالیم ، میشینیم از بارون شعر می گیم:

و باران که آمد ...

مرا نرم بارید ...

و من با چک چکش ، بر پنجره جاری شدم ...

همین من که دارم شعر میگم ، اگه تو خیابون باشم بارون
بگیره به زمین و زمان فحش میدم!

ما در زندگی نیاز به تقلا و رنج و سختی داریم تا پرواز کنیم و اوج بگیریم.

و اما دوازدهمین کلید طلایی موفقیت ...

12- حضور در لحظه
: دوستان
عزیز من و شما باید یاد بگیریم هر کاری رو که می کنیم ، همه ی توجهمون معطوف به
همون کار باشه ، غرق در همون کار باشیم ، ولی متاسفانه ما ذهنمون مدام داره
باهامون بازی می کنه.

ذهن ما خیلی مشغوله ، ما میخوایم یاد بگیریم از تمامی لحظاتمون بهترین و کامل ترین
استفاده رو ببریم.

یه آزمایش با هم انجام بدیم ...

چشماتون رو ببندید ، بدون اینکه به ساعت نگاه کنید و بدون اینکه بشمرید تو ذهنتون
، هر وقت احساس کردید یک دقیقه شده چشماتون رو باز کنید...

1 ، 2 ، 3 ...

...

جالبه بدونید بیشتر شما بین ثانیه ی 20 تا 30 چشمتون رو باز می کنید و فکر می کنید
یک دقیقه گذشته.

دوستان عزیز !

عدم زندگی در لحظه ، شتابان برخورد کردن با زندگی ، باعث شده من وشما زود به پایان
برسیم ، تند همه چیز رو تموم کنیم ، عجله داشته باشیم ، عمرمون هم همینجوری تموم
میشه ، همه زندگیمون شده دویدن و شتاب ، و از زندگی لذت نمی بریم ، با عجله
رانندگی می کنیم ، بوق میزنیم ، سبقت می گیریم ، استرس داریم ، اگر ما نتونیم زمان
رو کنترل کنیم ، درسها و عبرت ها برای ما آشکار نخواهد شد. از زندگی لذت نخواهیم
برد. هیچی از زندگیمون نمی فهمیم.

داریم میریم مسافرت ، از همون اول تو مقصد هستیم و هیچ
لذتی از محیط اطرافمون نمی بریم ، از دیدن چشمه و کوه و رود و آسمون لذت نمی بریم.

کائنات آرام و آهنگین است ، میخوای صدای موسیقی هستی رو بشنوی ؟ سرعتت رو در زندگی
کم کن. شتابت رو کم کن.

من شخصا ندیدم تو همه ی مطالعاتی که در موفقیت انجام شده ،
گفته باشن که علت موفقیت ، شتاب بوده ، با عجله و تند تند حرکت کردن.

یه کوچولو از مامانش پرسید مامان ساعت چنده ؟ مامانش گفت 20 دقیقه به ده ، کوچولو
گفت : مامان الان ساعت چنده ؟

یعنی چی ؟ یعنی تو الان تو ساعت ده هستی مامان جون !

اصلا همش میخوایم تند تند بریم جلو ، درصد بالایی از
استرسی که ما در زندگی داریم به این خاطره که ما فکر می کنیم وقت کافی برای رسیدن
به خواسته هامون نداریم.

وقتی از آینده می ترسیم ، وقتی گمان می کنی نمی رسی در وقت معینی کاری رو انجام
بدی یا به خواسته ای برسی ، دچار استرس و نگرانی میشی.

همه تون ساعت هاتون رو از دستتون باز کنید و دیگه بهش نگاه
نکنید ، بذارید تو کیفتون تو جیبتون ، میخوایم از آینده رها بشیم.

چرا خودت رو بیخودی درگیر کاری می کنی که در آینده است ؟

ببر داشت یکی رو تعقیب می کرد ، این افتاد تو دره ، گیر
کرد به یه شاخه ای ، اونطرف تر دید یه توت فرنگی هست ، دستش رو برد توت فرنگی رو
برداشت و خورد و گفت : به چه باحال بود. ببره هم اون بالا منتظرش بود که بخوردش ،
ولی توت فرنگیه رو از دست نداد.

خیلی از ماها توت فرنگیه رو نمی خوریم ، منتظریم ببره بره
، شرایط آروم بشه ، اگر فرصت کردیم ، توت فرنگی رو بخوریم.

یه نگاهی به زندگیهامون بندازیم ، ما میخوایم وقتی بحران های زندگیمون تموم شد
کیفی بکنیم ، لذتی ببریم ، استراحتی بکنیم ، تفریح بکنیم.

دوست من اگر تو تو همین شرایط ناآرام و بحرانی ، نگران
باشی ، هاله های انرژی منفی تو به اون آقا ببره هم میرسه و اون رو خشمگین تر می
کنه و اتفاقات بدتری می افته ، ببره میاد پایین و کارت رو تموم می کنه.

چرا انقدر نگران آینده هستی ؟ کسی که نگران اینه که در آینده چه اتفاقی خواهد
افتاد ، حال رو از دست میده.

نمیگم هدف نداشته باشه ، برنامه نداشته باش ، برای آینده
ات برنامه ریزی نکن ، میگم وابسته ی به نتیجه نباش.

وقتی نگرانی که چیزی رو از دست بدی خب از دست میدی ، کنار خیابون منتظر اتوبوس
هستی ، نگران هم هستی که اتوبوس نمیرسه و به قرارت هم دیر میرسی ، مطمئن هم باش
نمی رسی ، چون تو حال نیستی ، تو آینده ای ، همش نگرانی الان جلسه شروع میشه من
نیستم و چی میشه !

دوست من در حال باش ، از اون فرصتی که در اختیارت قرار
گرفته استفاده کن ، چیزی رو خلق کن ، به اطرافت نگاه کن ، ببین درسی هست که بگیری
، کاری هست که بکنی ، اصلا فکر کن ، فکر کن به یه چیزی ، خودت رو از اتوبوس و جلسه
خلاص کن ، بهش فکر نکن ، اون لحظه رو برای خودت خلق کن و مطمئن باش به سرعت یه
اتوبوس میرسه و سوارت می کنه.

ولی وقتی هی ساعتتو نگاه می کنی ، به زمین و زمان بد و بیراه میگی ، وای ، به جلسه
نرسیدم ، الان چی میشه و ... خب به جلسه نمی رسی ، همه ی اتوبوس ها هم یا پر هستن
، یا نمیان ، یا مسیرشون بهت نمیخوره !

تو گذشته ات هم زندگی نکن ، چون حال رو از دست میدی ، من
فلانی رو نمی بخشم ، خب لذت حال رو از دست میدی.

کسی که واسه فوت یه عزیز گوشه گیری کرده ، کسی که به فکر انتقام و تلافیه ، هیچ
وقت از حالش لذت نمیبره.

سوره ی یونس آیه ی 62 : الا ان اولیاء الله لاخوف علیهم و
لا هم یحزنون.

به درستی که دوستان خدا نه ترس دارن نه اندوه.

چقد باحال گفته خدا ...

ترس مال کی هستش ؟ آینده ، اندوه مال کی ؟ گذشته.

یعنی دوستان خدا نه درگیر گذشته هستن نه نگرانی از آینده دارن ، اینها دوستان خدا
هستن. در حال زندگی می کنن.

علی – علیه السلام – می فرماید : آنچه گذشته ، تمام شده و آنچه در آینده است
هنوز نیامده ، پس حال را دریاب.

الان رو بچسب.

دوستان لطفا هر کاری می کنید تو همون کار باشید ، تو همون
لحظه باشین.

آدرس
ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز
به فعال ساختن جاوا اسکریپت دارید

بعضی ها رو دیدین محو فوتبال میشن ؟ همچین میره 4 چشمی تو
تلوزیون ، هر اتفاقی بیفته دور و برش متوجه نمیشه .

بعضی ها هم چنان محو نامزدشون هستن که اگه تمساح هم بیاد بخوردشون متوجه نمیشن ،
رفته تو بحر نامزدش !

خیلی جالبه ، همین آدم ، وقتی میخواد نماز بخونه ، یه مگس میاد جلوش ، باهاش کشتی
کج میگیره !

بعد از قضیه ی عاشورا ، یزید ملعون به حضرت زینب گفت :
دیدی خدا با شما چه کرد ؟

حضرت زینب فرمود : من چیزی جز زیبایی ندیدیم .

چرا ؟ چون محو دیدن عشق بازی یه
عده با خدای خودشون بود ، چیزی غیر از این نمیدید.

بعضی ها میگن چگونه ممکن است ؟

در نماز تیر رو از پای حضرت علی درآوردن.

در جنگی یک تیر به پای حضرت اصابت کرد ، چنان تیر نفوذ می کنه که درآوردنش خیلی
سخت و دردآور میشه ، به حضرت فاطمه علیها سلام میگن چه کنیم ؟ یه توصیه ای به ما
داشته باشید.

می فرمایند : وقتی علی –علیه السلام – نماز می خونه چنان غرق در خدا میشه ، که
متوجه هیچ چیز نیست ، اون موقع می تونید تیر رو دربیارید.

بعضی ها میگم نمیشه بابا چطور ممکنه ؟ ما یه پشه نیشمون می
زنه سه متر می پریم هوا ! مگه میشه تیر رو درآورد بدون اینکه متوجه بشن ؟

قصه ی حضرت یوسف در تمامی کتب مقدس اومده ، میخوام از اون براتون بگم ، بعد از
قضیه ی یوسف و زلیخا ، یک سری از زنان دربار مصر اعتراض می کنن به زلیخا که یوسف
یه برده بود ، چطور به خودت این اجازه رو دادی که به سمتش میل کنی ؟

زلیخا جوابی نمیده یک روز همه رو دعوت می کنه ، به همشون
یه ترنج میده با کارد ، میگه میوه ها رو بخورید ، زمانی که داشتن پوست می کندن ،
به یوسف میگه بیاد رد بشه ، و تا یوسف رد میشه اونها چنان محو زیبایی و عظمت یوسف
میشن که دستهاشون رو می برن و اصلا متوجه نمیشن چون محو بودن ...

وقتی یوسف خارج میشه تازه همه می فهمن دستشون رو بریدن.

چطور ممکنه زنان مصر محو زیبایی یک انسان بشن و متوجه نباشن که پوست و گوشتشون رو
دارن می برن ، علی نمی شود غرق جمال خدا بشود و نفهمد ؟ قطعا میشه.

بعضی ها میگن شما شیعه ها یه چیزایی میگید که با هم
مغایره.

میگم شما میگید در نماز تیر رو از پای حضرت درآوردن ، از یه طرفی میگید علی –علیه
السلام – در رکوع نمازش یکی اومد تو مسجد کمک خواست ، انگشترش رو در حین نماز به
اون فرد داد.

چجوریه که علی متوجه تیر نمیشه بعد صدای فقیر رو می شنوه ؟

ظاهرا بهم نمیخونه.

این جفای به علی –علیه السلام – است که بگیم ایشون صدای
فقیر رو شنید و انگشترش رو به او داد ، علی انقدر محو خداست که صدایی رو جز صدای
خدا نمی شنوه ، خدا در نماز به علی فرمود : علی فقیری آمده ، هیچ کس به او کمکی
نمی کنه ، انگشترت رو دربیار و به او بده.

علی اون چیزی رو که خدا میگه میشنوه.

دوستان عزیز!

اگر بتونیم غرق در لحظه هامون باشیم از همه چیز می تونیم به اوج لذت برسیم.

علی – علیه السلام – از نمازش لذت می برده چون غرق در نماز بوده.

بهرحال با حضور در لحظه زندگی بسیار شیرین میشه ، یکی از راههای حضور در لحظه اینه
که به احساساتمون فرصت بروز و ظهور بدهیم.

وقتی احساساتمون رو بروز نمیدیم این باعث میشه درآینده دچار تنش بشیم و در لحظه
حضور نداشته باشیم.

مثلا ، وقتی ناراحتیم ، غمگینیم ، مشوشیم ، وقتی حس می
کنیم دیگران ارزش ما رو زیر سوال بردن ، مثلا پرخوری می کنیم ، چرا ؟ چون میخوایم
به احساسمون توجه نکنیم ، دوست داره گریه کنه بلند بلند ، دوست داره داد بزنه ،
ولی نمیکنه این کار رو ، چون نمیشه.

برای اینکه خودش رو از این احساس دور کنه شروع می کنه به
پرخوری ، من مثلا با خانواده ام مسئله دارم ، شروع می کنم به پرکاری ، هی تند تند
کار می کنم ، مهم نیست چه کاری ها ، فقط کار می کنم ، اینو میذارم اونجا ، اونو
میذارم یه جا دیگه.

این کار کردن برای فرار کردن از بروز احساسه ، ما در واقع
سر خودمون رو گرم می کنیم تا یادمون بره.

دوستان عزیز!

در اون لحظه یه چیزی هست که دارید ازش فرار می کنید ، و اون احساس اون لحظه تون
هستش ، یکی از راههای حضور در لحظه اینه که احساسات خودمون رو بروز بدیم.

اگه لازمه من الان گریه کنم باید گریه کنم ، حالا الان نمیشه ، یکی هست ، زود میرم
یه جایی که میشه گریه می کنم ، میخوام داد بزنم ، اینجا نمیشه ، میرم به اولین
جایی که تونستم میرسم و داد میزنم.

یکی از راههای زندگی در لحظه اینه که ما به احساساتمون
امکان بروز و ظهور بدیم ، اگر این کار رو نکنیم باعث میشه احساساتمون جمع بشه روی
هم و تلنبار بشه و ما رو به مرز انفجار برسونه.

از حسی که داری فرار نکن.

بعضی وقتا ما با همسر یا خانوادمون می جنگیم نه به خاطر
موضوعی که واقعا داریم روش بحث می کنیم ، مثلا میخوایم بریم مهمونی ، من میگم نریم
اون میگه بریم ، الکی جر و بحث می کنیم ، اصلا موضوع اینکه خونه ی مامان من بریم
یا مامان تو نیست ، موضع اینکه این هفته رفتیم یا نرفتیم نیست .

موضوع اینه که الان این حس که بخوام برم مهمونی رو ندارم ،
حس ها رو ابراز کنیم ، وگرنه میریم مهمونی ، اونجا عصبانی هستیم ، تند نگاه می
کنیم ، غر میزنیم ، فردا همون مهمونی میشه دردسر تازه.

چرا به مامانم تند نگاه کردی ؟ چرا اصلا حرف نمیزدی ؟

تمام این بحث ها به خاطر اینه که ما در لحظه نبودیم ، من
دوست داشتم اون لحظه بشینم تو خونه ولی احساسم رو بروز ندادم.

بسیاری از بحث هایی که ما با هم داریم به خاطر اینه که ما احساسی که داریم رو مخفی
می کنیم یک عامل دیگر رو می کنیم بهانه و سر اون جر و بحث می کنیم و در لحظه حضور
نداریم.

لطفا از حس تون فرار نکنید.

اگر ابراز بشه ، خالی میشید و رها میشید و اگر ابراز نشه بار سنگینیه که روی
دوشتون سنگینی می کنه.

خب ...

در ادامه می خوایم روشی رو به شما یاد بدیم به نام "مدیتیشن" برای اینکه
تمرکز و حضور در لحظه تون رو بالا ببرید.

دوستان عزیز !

هر آنچه که از مدیتیشن و تی ام و ... می دونید بذارید کنار.

این تکنیک ها تکنیک های وارداتی هستش و وقتی وارد میشه باید بومی سازی بشه ، اون
چیزایی که شما می دونید مربوط به بودایی هاست ، خیلی جدی نگیرید ، اینها اساتیدشون
هم با خودشون درگیرن.

همه رو بذارید کنار ، و به این روش مدیتیت توجه کنید.

مراحل مدیتیشن :

1- عوامل مزاحم رو به حداقل برسونید : نور اتاق زیاده کمش کنید ، انگشتر تو دستتون
اذیت می کنه بازش کنید ، لباستون تنگه ، یه لباس گشاد و ترجیحا سفید یا رنگ روش
بپوشید ، عینک رو دربیار ، حمام نرفتی ، برو حمام اول ، موبایل رو خاموش کن ، تلفن
رو از پریز بکش و ... عوامل حواس پرتی رو حداقلش کن.

2- فقط 4 زانو روی زمین بنشینید : ما تو ریلکسیشن گفتیم دراز کش هم می تونید انجام
بدید ، ولی تو مدیتیشن فقط به صورت 4 زانو نشسته این کار رو انجام بدید ، روی یه
پتویی چیزی هم بشینید که پاتون خواب نره.

3- مدت زمان مدیتیشن : مدت زمانی که باید مدیتیت کنید بین 5 تا 20 دقیقه هستش ، نه
بیشتر نه کمتر.

4- بهترین زمان مدیتیشن قبل از طلوع آفتاب و قبل از غروب آفتاب هستش : بررسی ها
نشون میده بیشترین تراکم انرژی کائنات و هستی تو این زمان ها هستش ، نه اینکه تو
مواقع دیگه نشه این کار رو کرد ، این دو زمان خیلی بهتره.

5- شروع کنید به نفس عمیق کشیدن : به هیچ موضوعی فکر نکنید ، فکرها میان سراغتون
قطعا ولی شما به هیچ کدومشون قلاب نندازید ، بذارید بالا سرتون بچرخن همینجوری ،
خب نفس رو که می کشید تمرکز کنید روی دو چیز.



الف) صدای نفس کشیدنتون رو بشنوید.

ب) تمرکز تنفس رو روی گلو قرار بدید. یعنی تمرکز کنید روی خروج هوا از گلوتون.

ج) نفس رو از بینی بکشید و از دهان بیرون بدید.



راحت نفس عمیق بکشید ، میگن نمی دونم 3 شماره بده داخل 2 شماره بده بیرون اینا همه
بازیه ، راحت نفس عمیق بکش و تمرکز کن.

از 5 دقیقه شروع کنید کم کم برید بالا تا بیست دقیقه.

تو این چند دقیقه شما روی کاری که دوست دارید یعنی تنفس
تمرکز کردید ، به سادگی با این تمرین تو 2 – 3 هفته ، آنچنان تو کارهاتون به تمرکز
می رسید که باورتون نمیشه ، به شرطی که تو این دو یا سه هفته استمرار داشته باشید
، خیلی هم کار سختی نیست.

چند تا نکته :

اگر سردرد گرفتید یکی از کارهایی که گفتیم رو انجام ندید ، مثلا نمیخواد روی صدای
نفس تمرکز کنید.

اگر خوابتون برد نوش جونتون ، از خواب که پاشدید ، یه آب به صورتتون بزنید و
دوباره شروع کنید.

در ادامه  میگیم چطوری با حضور در لحظه ،
مسائل زندگی تون رو به راحتی حل کنید.

دوستان عزیز اگر لحظه رو درک کنید و در لحظه باشید ، اصلا
کارهاتون به طور معجزه آسایی حل خواهد شد.

برای حضور در لحظه کارهای دیگری هم باید کرد.

یه وقتایی هست که به شدت دنبال راه حل یک مسئله می گردید.

یه وقتایی هست که خیلی سرتون شلوغه خیلی کار دارید و زمانتون بسیار کمه و در اون
زمان کم هم به نتیجه نمی رسید.

در اون لحظه چکار باید بکنیم ؟ فقط با حضور در لحظه.

دقیقا همون زمانی که رئیس اداره میاد و ازت میخواد تا دو
ساعت دیگه کاری رو انجام بدی ، تو هم عصبی میشی و بهم میریزی و میگی تو این زمان
کم چطور کار رو انجام بدم ، دقیقا در همون زمان کار رو رها کن ، برو رو صندلی لم
بده چشماتو ببند ، راحت 10 دقیقه استراحت کن و به هیچ چیز فکر نکن ، بعد چشماتو
باز کن میبینی که اون کار در کمتر از 2 ساعت انجام میشه و راه حل های جدید خودشون
رو به تو نشون میدن.

من اینو شخصا امتحان کردم و جواب گرفتم ، اصلا زمان کش میاد ، خودت رو 10 دقیقه از
استرس رها کن ، به ساعت هم نگاه نکن ، راه حل هایی عالی به ذهنت میاد.

دوستان عزیز !

من و شما باید یاد بگیریم در آن واحد یک کار رو بیشتر انجام ندیم.

دیدین این روزا غذاهای خانوما چقد بی مزه شده ؟ چرا ؟ غذا
داره میپزه به اجاره خونه فکر می کنه ، به اخلاق بد شوهرش فکر می کنه ، به نمره ی
درس بچه اش فکر می کنه ، با تلفن بی سیم صحبت می کنه ، سریال هم داره می بینه !
همه کار می کنه.

اصلا توجهی به این غذا نمیشه ، ولی اگر تو عاشقانه به اون
غذا توجه کنی ، با سیب زمینی و پیاز حرف بزنی ، قربون صدقه ی نخود لوبیا و برنج
بری ، داشتیم تو کلاسها ، یه خانومی همین رو امتحان کرد و گفت غذاش عالی شده ،
دوست من در آن واحد یک کار انجام بده.

برایان تریسی ، آدم معروفیه در میان کسانی که با علم
مدیریت در ارتباطن ، یه آزمایشی اومد انجام داد ، این منشی ها رو دیدین ، گوشی
تلفن بین گوشش و شونه شه ، با یه دستش مینویسه ، یه دست دیگه اش هم رو صفحه کلید
کامپیوتره ، چشمش هم تو مانیتوره .

تریسی اومد به اینا گفت شما در آن واحد فقط و فقط یک کار
انجام بدید ، گفتن آخه نمیشه ، عقب می مونیم از کارها !

گفت حالا شما امتحان کنید...

نتیجه امتحان عالی بود ، نتیجه این شد کسانی که کارها رو
یک به یک انجام میدن 5 برابر بیشتر از کسانی که میخوان همه ی کارها رو با هم انجام
بدن ، بازدهی دارن در یک روز.

یکی از چیزهایی که به من و شما کمک می کنه در حضور در لحظه اینه که در آن واحد یک
کار بیشتر انجام ندیم.

ممکنه شرایطی وجود داشته باشه که شما الزام داشته باشید 3
کار رو با هم انجام بدید ، به شرطی که فقط یکی از اون کارها کارهایی باشد که توسط
ضمیر خودآگاه انجام میشه و کارهای دیگه کارهایی باشه که توسط ضمیر ناخودآگاه انجام
میشه بر حسب عادت ، مثلا : شما سالها سبزی خورد کردید ، دیگه عادت کردید ، خب می
تونی خرد کردن سبزی رو انجام بدی و همزمان کار دیگری رو هم انجام بدی.

البته اگر مجبور شدی.

برای حضور در لحظه ، یکی دیگه از توصیه ها اینه ، لطفا در
هر شرایطی از تمام حواس پنجگانه تون استفاده کنید برای انجام اون کاری که دارید.

مثلا میخوای غذا بخوری ، تلوزیون خاموش ، به غذا نگاه کن ، گوش شما باید صدای قاشق
و چنگال بشنوه صدای ملچ مولوچ بچه تون رو که داره غذا میخوره رو بشنوه ، بوی غذا
رو حس کنید ، مدتهاست ما بوی غذا رو حس نکردیم ، هی ذهنمون درگیر چیزای دیگه است.

حس لامسه ، خیلی چیزها هست میشه لمسشون کرد ، نون سبزی ،
همه چیز رو لمس کن ، نه اونجوری که 3 ساعت طول بکشه ، 4 ثانیه لمس کن ، حواس
پنجگانه ت رو درگیر کن.

یه حس موند ، حس چشایی ، یه کم از غذا رو بذار مزمزه کن ،
تمرکز کن رو غذا ، روی طعمی که داره.

یه جایی ما قرار شد غذا رو با آگاهی در لحظه بخوریم ، همه
ی دوستان حاضر در کلاس فردا صبحش صبحانه هاشون رو آوردن که با آگاهی در لحظه بخورن
، من وسط این کار رفتم یه سر بیرون ، برگشتم چشمتون روز بد نبینه !

کره ، پنیر ، خامه رو مالیده بود به لپش یکی ، یه نفر دیگه همینجوری آب پرتقال رو
میریخت رو دستش !

گفتم ببخشید چی شد ؟ گفتن داریم با حس لامسه درک می کنیم غذا رو ! شما از این کارا
نکنید ها !

خودتون رو غرق در غذا بکنید ، اونقدر لذت داره ، زخم معده
هم نمیگیری دیگه. چاق هم نمیشی.

میخوای راه بری ، آروم ، پاهات زمین رو لمس و نوازش کنه ، زمینی که ما نوازشش می
کنیم ، پاسخ نوازش ما رو خواهد داد ، به ما انرژی میده قطعا.

آروم راه برو ، گل های تو مسیر رو ببین ، صداهای جدیدی رو
بشنو حواست رو درگیر کن در راه رفتن.

مسافرت میری گردش میری ، با تمام حواس همه چیز رو درک کن.

پات رو توی آب بذار ، اجازه بده آب نوازشت کنه. یه کم از
اون آب رو بچش.

عجله نکن ، از طبقه سوم میخواد بره سمت پارکینگ ، بدو بدو میاد پایین ، صبر کن ،
آروم باش ، با آرامش برو پایین.

خب بریم سراغ بحث قشنگ توکل...

ما کی وکیل می گیریم ؟

وقتی یه پرونده ی حاد داریم ، کارمون گیره ، ممکنه بریم زندان.

من 60 روزه که یه مسئله ی بزرگی دارم ، از خواب و خوراک افتادم ، همش نگرانم ، همش
استرس دارم ، یه دوستی میگه چرا وکیل نمیگیری ؟ میگم ای بابا کار ما از این حرفا
گذشته!

میگه من یه وکیل خوب می شناسم ، میریم پیش وکیل ،یه نگاهی
به پرونده می کنه میگه نگران نباش ، من حلش می کنم ، در کمدش رو هم باز می کنه ،
200 تا پرونده اونجاست ، میگه نگاه کن اینا همشون مشکلشون از مشکل تو حادتر بوده ،
من حلش کردم. خیالت راحت ، پرونده رو بسپار به خودم.

قبول دارید اون شب راحت می خوابم ؟ قبول داری اون شب غذا
می خورم ؟

خب من چرا 60 روز قبل این کار رو نکردم ، چرا خودم رو همش اذیت کردم ؟ چرا انقدر
استرس داشتم ؟

دوستان عزیز !

من و شما ، وکیل نمی گیریم ، باید به آرامش برسیم ولی نمی رسیم ، ولی وکیلی که بشه
بهش اعتماد کرد.

منظور من وکیلیه که بتونیم بهش تکیه کنیم .

این وکیل کسی جز خدا نیست دوستان من.

وکیلای الان هر پرونده ای رو قبول نمی کنن ، تازه کلی هم پول می گیرن ، خدا در
قرآن می فرماید :

شما همه باید به من تکیه کنید ، وکیلتون منم ، همه مون ، مفت و مجانی ، بدون
هزینه و دردسر ، پولم نمیخواد.

خدا 9 بار در قرآن فرموده : من رو وکیل خودتون بکنید.

3 بار هم فرموده : من بهترین وکیل هستم ، عجب وکیلی هستم ،
جانانه .

پرونده مون رو به هر کسی میدیم جز خدا ، به همه اعتماد
داریم جز خدا.

به خودش قسم من امتحانش کردم ، چنان جانانه جواب میده که کیف کنیم.

ما از یه طرف پرونده رو میدیم دست خدا ، بعد پس میگیرم ، دوباره میدیم ، دوباره
میگیم نکنه نشه !

با خدا هم بازی می کنیم.

دوست دارید اون وکیله تکیه گاه خوبی هم باشه ؟ دوست دارید
دوستتون هم باشه ؟ دوست دارید مهربون هم باشه ؟ مونس شما هم باشه ؟

دیگه چی میخواید ؟

دعای جوشن کبیر از طرف خدا به حضرت پیامبر نازل شده ،
مضامینی داره عالی ...

یا معین من لا معین له : ای کمک کننده به کسی که هیچ کمک کننده ای نداره.

یا عماد من لا عماد له : ای تکیه گاه کسی که هیچ تکیه گاهی ندارد.

یا حبیب من لا حبیب له : ای رفیق کسی که هیچ رفیقی ندارد.

یا انیس من لا انیس له : ای مونس کسی که هیچ مونسی ندارد.

یا شفیق من لا شفیق له : ای مهربان برای کسی که هیچ کس به او مهربانی نمی کند.

خود خدا داره میگه اینا ویژگی های منه.

وقتی هیچ کس بهت مهربونی نکرد ، هیچ کس بهت توجه نکرد ، وقتی به هیچ کس نتونستی
تکیه کنی ، خدا رو وکیل خودت قرار بده.

داستانی واقعی و شیرین در مورد توکل رو براتون بگیم:

در زمان ناصرالدین شاه آقایی بود به نام نظرعلی طالقانی. طلبه بسیار فقیری که در
مدرسه مروی تهران بود. او آنقدر فقیر بود که شبها دور حجره های طلبه های دیگر در
بین آشغال ها دنبال چیزی برای خوردن میگشت. یک روز به ذهنش میرسد که نامه ای برای
خدا بنویسد.

"الان نامه ایشون در موزه گلستان نگهداری میشه تحت عنوان "نامه ای به
خدا"

شرح مختصری از نامه نظرعلی طالقانی:

بسم الله الرحمن الرحیم.... خدمت جناب خدا سلام. اینجانب بنده شما هستم... شما در
قران فرموده اید: " و ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها" ...(هیچ
موجود زنده ای روی زمین نیست الا اینکه روزی او به عهده من است).



من هم جنبده ای هستم از جنبنده های شما روی زمین. شما در جای دیگر فرموده اید:
"ان الله لا یخلف المیعاد"....(مسلما خدا خلف وعده نمیکند).

پس روزی اینجانب دست شماست و شما هم خلف وعده نمیکنی. پس من روزی خود را میخواهم.

اینجانب چیزهای زیر را از شما میخواهم:

۱.همسری زیبا و متدین

۲.خانه ای وسیع

۳.خادم

۴.یک کالسکه با سورتچی

۵.یک باغ

۶.مقداری پول برای تجارت


نظرعلی طالقانی- مدرسه مروی- حجره 16

او نامه خود را (در روز پنجشنبه) مینویسد و به سراغ مسجد شاه می رود و نامه اش را
در سوراخی در دیوار پنهان میکند. فردای آن روز یعنی جمعه ؛ زمانی که ناصرالدین شاه
و درباریان برای شکار میروند , وقتی به جلوی مسجد شاه میرسند طوفان شدیدی شروع به
وزیدن میکند و نامه نظرعلی طالقانی از شکاف دیوار بیرون میآید و روی پای ناصرالدین
شاه می افتد. ناصرالدین شاه هنگامی که نامه را میخواند خنده ای می کند و دستور
میدهد که پیکی به مدرسه مروی رفته و نظرعلی را نزد او بیاورند. ناصرالدین شاه به
وزرای خود میگوید : "حال که ما مفتخر شدیم نامه ای را که ایشان به خدا نوشته
دریافت کنیم پس برماست که خواسته هایش را برآورده کنیم. من نامه را میخوانم و
هرکدام از شما یکی را به عهده بگیرید"....

1. همسری زیبا و متدین...

یکی از وزرا میگوید: دختری زیبا و متدین دارم. او را به عقدش در می آورم.

2. ....

3. ....

4. ....

5. ....

6. ....

هر کدام از وزرا یکی را به عهده گرفته و به نظر علی طالقانی میدهد.

و به همین صورت خداوند متعال نامه ی آقای نظر علی طالقانی را بی پاسخ نگذاشته و
خواسته هایش را برآورده میسازد.

دوستان عزیز !

هر چیزی وقت مخصوص به خودش رو داره و وقت مخصوص صحبت با خدا ، از ظهر پنج شنبه تا
ظهر جمعه هستش .

دوستان ! ما وقتی میگیم توکل معناش این نیست که از وسیله
استفاده نمی کنیم و کل کار رو می سپریم به خدا و خودمون هیچ کاری نمی کنیم ، بلکه
ما هم کار خودمون رو می کنیم ، از وسیله هم استفاده می کنیم ، ولی نهایتا امیدمون
به خداست ، و خدا رو موثر می دونیم نه وسیله رو.

دارو رو بخور ، ولی دلگرم به دارو نباش ، دلگرم به خدایی
باش که هوالشافی است.

دنبال روزی برو ولی دلگرم به کارت نباش ، دلگرم به خدایی باش که هوالرزاق است.

استفاده از وسیله بکن ولی دلگرم به وسیله نباش ، به خدا دلگرم باش.

خب یه موقعی اصلا وسیله ای وجود نداره ، منم میخوام به یه
خواسته ای برسم ، اینجا چی ؟

اینجا هم دلگرم به خدایی باش که "وسیله ساز" است.

کوهنوردی در سرمای زمستان و برف تصمیم به صعود کوهی گرفت ؛
شروع کرد به بالا رفتن از کوه . شب شد تصمیم گرفت مسافتی رو ادامه بده و بعد توقف
کنه همینجوری که داشت از کوه بالا می رفت پاش لیز خورد و پرتاب شد همینجور که داشت
توی زمین و هوا سقوط می کرد ، فریاد زد خداااا ... طنابش گیر کرد و بین زمین و هوا
معلق موند .

خدا گفت چیه ؟ - گفت نجاتم بده! خدا گفت مطمئنی من می تونم نجاتت بدم ؟ - گفت
مطمئنم اگه اطمینان نداشتم تو رو صدا نمی زدم . خدا گفت شک نداری ؟! کوهنورد گفت
"شک ندارم!" خدا گفت : پس طناب رو قطع کن و به من تکیه کن !

کوهنورد یه کم فکر کرد با خودش گفت این طنابه که محکم
گرفتم اگه اینو ببرم خدا کوش؟! به هوا تکیه کنم ؟! نه مثل اینکه سر کاریه!. به جای
اینکه به حرف خدا گوش کنه ، خودشو لوله کرد و محکم چسبید به طناب .

دو سه روز بعد ، بومی هایی که از اون محل عبور میکردند ، جنازه یخ زده ای رو دیدند
که به طنابی مچاله شده بود "در حالی که نیم متر با زمین فاصله نداشت.

توکل در گام دوم یعنی به خدایی فکر کن که وسیله سازه ،
هواتو داره ، مطمئن باش ، نگو ای بابا این خدا کجاست؟

دوست من !

ما به هر چی دلگرم باشیم ، کائنات همون رو نصیب ما می کنه.

دختر خانوم دلش به قیافش گرمه ، جلو آیینه وایمیسته ، وای
چی ساخته ! فتبارک الله احسن الخالقین ، برم یه اسفند واسه خودم دود کنم تا چشم
نخوردم !

آقا پسر دلش به هیکلش گرمه ، جلو آیینه هی فیگور می گیره.

و کائنات تو رو به همون واگذار می کنه ، به خاطر شکل و
قیافت همسرت میشه ، نه به خاطر انسانیت و شرافت تو.

و متاسفانه اون قیافه و هیکل مدت کوتاهی میمونه و بعدش عادی میشه.

به هر چی دلگرم باشی ما رو به همون می سپرن.

خدا در قرآن می فرماید : به من توکل کنید.

و چقدر خوب است که در مسیر توکل به خدا توسل داشته باشیم.

بچه کلاس سوم دبستانه ، دیکته ش رو گرفته 8 ، یه خواهر هم
داره سوگلی بابا.

میاد به خواهرش میگه ببین من تک شدم ، گفتن فردا باباهاتون
بیان ، تو به بابا میگی ؟

بابا میاد خونه ، دختره میپره بغل بابا ، بابا بوست کنم ، نازم می کنی ؟ کتت رو
بده آویزون کنم.

بابا یه چیزی بگم نه نمیگی ؟

- چی بابا ؟

- نه بگو که نه نمیگی ...

- خب باشه نه نمیگم.

- بابا داداش دیکته اش رو شده 8 فردا باید بری مدرسه شون.

باباهه میتونه قبول نکنه ؟ نه !

اینجا پسر از جایگاه خواهرش نزد بابا استفاده کرد ، خواهر
سوگلی بابا بود ، به این میگن توسل.

یعنی کسی که قرب و منزلتی دارد رو واسطه قرار میدیم ، برای رسیدن به مقصد اصلی
مون.

چقدر خوبه توسل هم داشته باشیم.

مشخص است که پیامبران ، علی – علیه السلام - ، امام حسین –
علیه السلام و ... سوگلی های خدا هستن.

من کجا امام حسن کجا ؟

ولی اشتباه نکنید ها ، نرید مشهد بگید امام رضا من اینا رو
میخوام بهم بده !

هم امام رضا از این کار شاکی میشه هم خدا ، چون امام خودش رو وسیله قرار میده.

به امام رضا بگید ، امام رضا شما که قرب و منزلتی نزد خدا
داری ، به خدا بگو این کارها رو برای من بکنه.

به معصومین توسل کنید به خدا توکل.



رسول خدا فرمودند : هر کس می خواهد توکل کند باید محب اهل بیت شود.



بیایم خدامون رو دوست داشته باشیم ، خدا می فرماید : بنده ی من قسم به حقی که
تو بر من داری ، من تو را دوست دارم ، پس تو را به حقی که من بر تو دارم مرا دوست
داشته باش.

خدا ما رو دوست داره ، کسی که فکر می کنه خدا با ما قهره و
... اصلا خدا رو نشناخته.

خدا می فرماید : اگر کسانی که گناه می کنند می دونستند
چقدر مشتاق بازگشت اونها هستم ، از شدت شوق و خوشحالی قالب تهی می کردن!

دوستان عزیز!

چرا فکر می کنیم خدا یه خدای ترسناک وحشتناکه که همه رو
میخواد بندازه جهنم؟

یه روز یه بنده ای که خیلی دوست داشت با خدا حرف بزنه خدا
رو خواب دید...

مشغول صحبت با خدا بود که یک دفعه یاد یه سوال قدیمی توی ذهنش افتاد...

از خدا پرسید:

خدایا هر وقت دارم راه میرم وقتی برمیگردم و پشتمو نگاه میکنم

دوتا ردپا میبینم...بهم بگو این رد پاها چیه!!؟

خدا گفت:

بنده ی عزیزم یکیش مال خودته و یکیش ماله منه که دارم پابه پا، باهات میام

بنده گفت:

آهـــــــــان خداجون....

بعد کمی فکر کرد و دوباره گفت:

ولی تو سختیا که نگاه میکنم، یه ردپا میبینم

یعنی با همه ی مهربونی هات منو تنها میذاری ؟ ؟ ؟

خدا گفت: نه بنده ی عزیزم، تو باز هم اشتباه کردی......

تو لحظه هایی که تو فقط یه ردّ پا می بینی، اون ردپای منه

که دارم کولت میکنم که بتونی سختیها رو تحمل کنی.......

از قرآن براتون بگم : یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی
ربک...

برگردید و خدا رو ببینید ، من باهاتم ، همه جا کنارتم ،
تویی که زدی خودتو به یه راه دیگه ، من باهاتم ، پشت سرتم.

بیاین آغوش خدا رو تجربه کنیم ، بچه تا مشکلی واسش پیش
میاد ، میپره بغل مامانش.

همین بچه میره بیرون با مامانش ، اذیت می کنه میگه پفک
میخوام ، پاشو می کوبه زمین ، حالا بستنی ، بستنی میخواد ، بستنی رو میخوره ،
اسمارتیز...

خب این بچه هی غر میزنه ، آخرش خسته میشه میگه مامان بغلم
کن ، مامانه خسته شده بغلش نمی کنه.

بچه ای که بنای او ناسازگاری است ، آغوش مادر برای اون باز
نیست.

بچه ای که بناش لجبازی و اذیت کردن و بهونه گرفتنه آغوش
مادر سخت براش باز میشه.

بنای ما اگر ناسازگاری باشه ، آغوش خدا برای ما باز نیست.

میگی نماز بخون میگه برای چی بخونم ، برای چی خدا گفته ،
شاید خدا بخواد زور بگه .

دوست من تو که بنا بر ناسازگاری گذاشتی خب به جایی نمیرسی.

جالبه قرص رو می خوریم از دکتر می گیریم بدون اینکه فلسفه
اش رو بدونیم ، ولی نوبت به خدا که میرسه ، نه باید فلسفه اش رو بدونم وگرنه نمی
خونم !

دکتر بهت میگه قرص رو 8 ساعت یکبار بخور ، میخوری صداتم در
نمیاد ، تا حالا شده به دکتر بگی عمرا ، تا فلسفه اش رو نگی نمی خورم ، اصلا 24
ساعت یکبار می خورم تا چشت درآد !

ولی به خدا که می رسیم همه فیلسوفیم.

دوستان بیایم خدامون رو دوست داشته باشیم ، خدا می فرماید
:

"ای بنده من ! سوگند به حقی که تو بر من داری ، من تو را دوست دارم ، پس تو
را به حقی که من بر تو دارم ، مرا دوست داشته باش."

خداوند مشتاق ماست ، کسی که فکر می کنه خدا با ما قهره و
ما رو فراموش کرده ، اصلا خدا رو نشناخته .

خدا میگه اگه مردم می دونستن من چقدر مشتاق برگشتن اونها به سمت خودم هستم ، از
شوق قالب تهی می کردن ، یعنی اگه می دونستیم چقدر خدا دوست داره ما به سمتش بریم ،
از خوشحالی سکته می کردیم !

خدا انقدر مشتاق ماست ، اونهم با این همه خطا و گناه ؟
بله.

دوستان عزیز !

آغوش خدا برای ما بازه همیشه ، چرا فکر می کنیم خدا یه خدای خشنه که همه رو
میندازه تو آتش و همش میخواد عذاب کنه و ... این تعریف ها رو از کجا آوردید ؟

دوستان من ، خدا حکیم است ، و دستورات او هم حکیمانه است.

هیچ چیز بی حکمت آفریده نشده دوستان عزیز ، چه آفریده های مادی و چه معنوی.

سوسک و جیرجیرک هم بدون علت آفریده نشدن. تحقیقات علمی
نشون میده اگر همه ی حشرات رو از زمین حذف کنیم ، بعد از 8 ماه همه ی انسان های
روی کره زمین هم می میرن.

حضرت‌ موسی‌ قبلا هم بهتون گفتم پیامبر باحالی بوده ، یه سوال هایی از خدا پرسیده
که هیچ پیغمبر دیگه ای جرات پرسیدنش رو نداشته.

یکبار اتفاقی‌سنگی‌ رو بلند کرد و زیر اون‌ کرمی‌ رو دید.
در فلسفه‌ خلقت‌‌ کرم‌ به‌ اندیشه‌ فرو رفت‌. از خدا سوال کرد ،خدایا آخه دیگه
اینو واسه چی خلق کردی؟ وحی‌ اومد که‌ ای‌ موسی‌ به‌ عزت‌ و جلالم‌سوگند که‌ تا
این‌ لحظه‌ برای‌ سومین‌ باره که‌ این‌ کرم‌ از من‌ می‌پرسه که‌ خدایا موسی‌ رو
برای‌ چی خلق‌ کرده‌ای‌؟

آفریده های مادی و معنوی خدا ، هر دو به اندازه و درست و به جا خلق شدند.

نماز آفریده معنوی خداست ، خدا فرمان داده اینجوری بخونیم
، ولی ما نمی دونیم چه سودی داره و هی توش دخل و تصرف می کنیم ، نمی خونیم ، میگیم
حکمتش چیه ؟ سودش چیه ؟

برای بهره بردن از آفریده های خدا ، الزامی ندارد ما خاصیتش رو بدونیم ، مگه آب که
می خوریم همه ی خاصیت هاش رو میدونیم ؟ واسه رفع تشنگی می خوریم دیگه.

قرص رو می خوریم ، خوب هم میشیم ، بدون اینکه بدونیم چی شد
و قرص چه کاری انجام داد.

بعضی وقتا ما شروع می کنیم به گفتن دلایل ذهنی که غلطه ، باطله و ما رو به بیراهه
میبره !

میگیم میدونی چرا خدا میگه نماز بخون ؟ چون میخواد ازش تشکر کنیم ، پشت اتوبوسها
من زیاد دیدم "نماز تشکر از خداست."

خب این غلطه عزیز من ، خب یکی هم درمیاد میگه من یه جور
دیگه میخوام از خدا تشکر کنم !

من میخوام به خدا نگاه نگاه کنم ، بگم خدایا چقدر تو باحالی عزیزم ! چقدر باحال
تشکر کردم.



من دوست دارم چراغا رو خاموش کنم ، 20 تا شمع روشن کنم مدیتیشن کنم ریلکسیشن کنم ،
بگم آروم :

خداااااااااااااااااااا ...

انقد حس تشکر از خدا بهم دست میده اینجوری !

عزیز من ! نماز تشکر از خدا "هم" هست ، نه اینکه تشکره فقط.

تازه اینم بگم ، چطوره که ما برای عشق های زمینی مون اونجوری که مشوق می پسنده عشق
ورزی می کنیم ، یه کاری می کنیم اون کیف کنه ، برای عشق آسمونی اونجوری که خودمون
دوست داریم میخوایم عمل کنیم ، خب چرا اینجوری هستیم ما؟

از امام رضا – علیه السلام – سوال شد : ما برای چی نماز می
خونیم ؟

فرمودن : ما در نماز اقرار می کنیم که رب ما پروردگار است.

این کلمه رب رو باهاش کار دارم بعدا در موردش صحبت می کنیم.

ادامه دادن : ما در نماز به جنگ شرک و بت پرستی می رویم ، در نهایت خضوع و تواضع
در پیشگاه پروردگار قیام می کنیم ، به گناهانمان اعتراف می کنیم تقاضای عفو و بخشش
می کنیم، پیشانی بر زمین می گذاریم تا خدا را تعظیم کنیم ، همواره هشیار و متذکر
باشیم ، غبار فراموشی بر دلمان ننشیند ، مغرور نشویم ، ما در نماز علاقمندی به
افزایش نعمت های خداوند در دنیا و آخرت را می خواهیم ، روح سرکشی و طغیان از ما
رخت برمی بندد و همین ما را از فساد و گناه باز می دارد.

یا عاشق نباش با رسم عاشقی رو بدون. خدا میخواد اونجوری که
اون دوست داره نماز بخونیم.

آقا نماز بخون ، میگه : خب تو که خوندی به کجا رسیدی ؟

خدا گفته دوست من ، در سوره طه : به درستی که من الله هستم ، معبودی جز من نیست ،
پس مرا عبادت کن و برای یاد آوری من نماز را بپا دار.

نماز برای همه ی پیامبرانه ، نه فقط پیامبر خاتم.

پس نماز در همه ی ادیان هستش و فقط مخصوص مسلمانان نیست.

تک تک پیامبرا خداوند بهشون فرمان داده نماز بخونن ، خب دینشون تحریف شده و سر و
تهش رو زدن.

خب بریم سراغ نماز :

تک تک چیزهایی که در نماز هست حکمت دارد ، فلسفه دارد و دلچسب است.

چرا وضو بگیریم ؟ چرا رو به قبله ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

چرا وضو بگیرم ؟

وقتی وضو می گیریم ، می شوریم و از آلودگی پاک می کنیم
صورتی رو که قراره روی خاک بذاریم.

این وضویی که می گیریم ، به ما یادآوری می کند پاک بودن رو ، سرمون رو مسح میکشیم
، یعنی سرم باید سالم باشه ، فکرم باید سالم باشه ، و پاک باشه ، وضو پاکی است ،
تو صورت اعضایی است که باید پاک باشن ، چشم ها ، دهن باید پاک باشه ، هم برای ورود
غذای حلال و هم حرفهای درست.

میدونید ذرات معلقی در هوا هستند که باید از صورت و دستهای
ما پاک بشن و الان دانشمندانی از غرب دنیا ، دارن میگن این کاری که مسلمونا می کنن
به نام وضو چه کار جالب و مفیدی هستش ؟

وقتی روی پاهات مسح میکشی یعنی پات باید پاک باشه ، دستات رو میشوری یعنی دستات
باید پاک باشه ، مبادا کار غیراخلاقی انجام بدی ها !

در مورد رو به قبله نماز خوندن هم توضیحاتی بسیار جالبی
داریم که جلسه بعد میگیم ، چون باید بحث ملکول های آب رو قبلش گفته باشیم.

خب حالا دستامو میارم بالا تکبیر میگم ، چرا ؟

میخوام بگم نه ... چی نه ؟ یعنی من قدرت نمیخوام ، گناه
نمی خوام ، شهوت نمیخوام ، نافرمانی نمیخوام ، مال حروم نمیخوام ، با یه حرکت داری
کلی حرف میزنی.

همه رو میندازی پشت سرت ، خب حالا چی میخوای ؟ الله اکبر ...

دوستان عزیز ! ما از درون و بیرون محتاجیم ، از دورن
احتیاج به اکسیژن داریم ، غذا ، آب ، از بیرون نیاز به سرپناه ، لباس ، درآمد ،
شغل...

و فقط خداست که بی نیاز است و این یک قانونه ، که همیشه نیازمند دنبال بی نیاز
برود.

هیچی نمیخوام ، مگه من تو قبرم هم بی ام وی و بنز می برم ؟
نه بابا ، یه پارچه می پیچن میندازنم تو قبر !

پس چی میخوام ؟ خدا میخوام ، خدایی رو می خوام که انقدر بزرگه که قابل وصف نیست.

خب حالا شروع کردیم به نماز...

خب در مورد شروع نماز جلسه پیش صحبت کردیم.

بسم الله الرحمن الرحیم...

خب به نام خدا شروع می کنیم ، بخشنده و مهربان ترجمه ی خوبی برای این عبارت نیست ،
حالا جلوتر میگیم چرا.

خدایا من حتی فرمان خودت رو هم با خودت شروع می کنم.

اول از همه چیکار می کنیم ؟ شکر می کنیم ... الحمدلله رب
العالمین ... شد شروع نماز.

خدایا شکر که پیش تو هستم ، الان می تونستم تو مجلس گناه باشم ، هزارتا گناه بکنم
، شکر که پیش تو اومدم ، خدایا ممنون که تو خدای منی ، دیدی وقتی میریم ملاقات یه
آدم بزرگ ، چیکار می کنیم ؟

فکر کنید کلی خواسته داریم که از این آدم بزرگ میخوایم درخواست کنیم ... همون اول
میریم تو سریع : سلام زن میخوام خونه میخوام ماشین میخوام دانشگاه میخوام قبول شم
!!! این کارا رو می کنیم ؟ نه ...

مودب وایمیسم یه گوشه ، ممنون که من رو به حضور پذیرفتید ،
ممنون که وقت گذاشتید ، چه سعادتی بود نصیب من شد ، واقعا خوشحالم ... تشکر می
کنیم ... در مورد خدا هم همینه ، باید تشکر کنیم.

رب العالمین : یعنی همه ی هستی برای اوست ، الرحمن الرحیم ، فرض کنیم معنیش باشه
بخشنده و مهربان ، بعدش چی ؟ مالک یوم الدین ، خیلی عالیه ، میگیم خدایا همه ی
جهان مال توست ، بعدش میگیم خدایا آخرت هم مال توست ، بین این دوتا میگیم رحمن و
رحیم ، یعنی از اولی که میایم به دنیا تا آخرت تو رحمن و رحیمی ، پس دائما خدا
داره به ما میگه من یه موجود وحشتناک نیستم ، من خیلی مهربونم ...

مادره بچه اش یه حرف دروغی میگه ، مامانه چی میگه ؟ -
میدونی هیزم های جهنم از چیه ؟ همین دروغ گو ها !!!

آخه این چه خداییه واسه بچه هامون ساختیم ؟

خدا داره مدام میگه من مهربونم بیاین تو آغوشم.

خدا میگه تو هر دو عالم به من نیاز دارید ولی خیالتون راحت باشه ها ، من همراهتونم
و رحمن و رحیم هم هستم.

بعدش میگیم ایاک نعبد و ایاک نستعین ...

چون خدا میدونه ما فراموش می کنیم ، باید به ما یادآوری کنه ، ما بنده ی پول
نیستیم ؟ بنده ی مقام نیستیم ؟

به خدا هستیم ... واسه دوزار شهوت و مقام و پول هرکاری باشه نمی کنیم ؟ به خدا می
کنیم !

میگه فقط از من بخواه ، ولی ما در خونه ی همه رو می زنیم ، غیر از خدا !

ایاک نستعین ، فقط از من بخواید.

خدا به موسی عرض کرد : موسی هر چی میخوای از من بخواه حتی
علف گوسفندات و نمک غذات.

امام صادق – علیه السلام – می فرمایند : اگر از خدا چیزی بخوای و از همه مردم قطع
امید کنی ، و تنها و تنها امیدت به درگاه خدا باشه ، خدا این حالت رو که در تو
ببینه خواسته است رو برآورده می کنه.

خدا میگه بنده ی من ، 20 ساله
داری میدوی ، تو هر نماز بهت میگم فقط از من بخواه ، از همه قطع امید کن ، ولی
متاسفانه نماز فقط شده لقلقه ی زبان ما ، نماز که تموم میشه زنگ میزنه ، الو سلام
پول داری قرض بدی ؟

ای بابا ! نشد که ...



حدیث قدسی داریم خداوند می فرماید : من از مادر به شما بسیار مهربانترم ، می
فرماید من با همه ی شما جوری هستم که انگار فقط همین یه بنده رو دارم ، ولی شماها
طوری هستید که انگار همه خدای شما هستن غیر من .

فرض کنید من نابینا هستم ، تو سالن کلاس نشستم ، میخوام خارج بشم از این سالن ،
خودم که سخته برم ، میگم دوستان اگه میشه کمک کنید برم بیرون ، خب .. دو نفر میان
برای کمک ، منم نشستم میگم خب بریم دیگه ! میگن خب بلند شو ... نه من همینجوری
نشستم ! نمیشه خب دوستان من ، اول باید بایستی ، بگی آماده ام ، ایستادم ، ولی
نابینا هستم ، نمی دونم کجا راهه ، کجا بیراهه ، حالا لطفا کمکم کنید.

اهدنا الصراط المستقیم ، ایستادی و میگی خدایا ما رو به
راه راست هدایت کن ، دوست من ، نمیشه بگی من عشقم می کشه دراز بکشم بگم خدا چقدر
باحالی ! به جای نماز ! نمیشه خب دوست من .

تک تک فرم های نماز بحث داره ، می ایستی و میگی هدایت کن یعنی عزم من جزمه ،
متاسفانه آدم هایی رو می بینم که یه ذره پا به سن گذاشتن ، خودم با چشم خودم می
بینم این آدم میره اینور اونور میشینه بلند میشه خیلی راحت ، بعد موقع نماز که
میشه یه صندلی میذاره یه میز هم جلوش ، که یعنی من سختمه وایسم موقع نماز ! به خدا
که میرسی قدرت نداری ، خب یکی نداره نمی تونه میشینه ، ولی بعضی ها قبراق هستن ولی
...

صراط الذین انعمت علیهم ، یعنی خدایا من میخوام بشم کسانی
که بهشون نعمت دادی ، میخوام بشم سلمان فارسی ، ابوذر ، زینب ، آسیه ... نه اونایی
که غضب بهشون کردی نه اونایی که گمراهن.

سه جای قرآن اشاره شده که گمراهان چه کسانی هستن :

اول به کسانی گفته میشه که خدا رو
تکذیب می کنن ، میگن آخرت کشکه ، این حرفا همش دروغه ...

دوم کسانی که بنده من بودن ، کلی هم اعمال دارن مدتی هم عبادت کردن ولی پشیمون شدن
، میگن اشتباه کردیم ، گولمون زدن ، و بر می گردن از خدا .

من توفیق داشتم خدا لطف کرد 5 سال جبهه بودم ، با آدمهایی بودم که اصلا نمی تونید
تصور کنید ، اگر قلم و کاغذ بردارید و هر چه از خوبی می دونید بنویسید ، شاید چهره
تک تکشون به ذهنم بیاد ، من که دیگه بعد از جنگ مثل اون آدمها رو ندیدم.

ولی متاسفم برای کسانی که بودن در جنگ ولی الان میگن اشتباه کردیم ، گول خوردیم ،
سوره آل عمران به این دسته افراد اشاره می کنه.

دسته سوم هم کسانی هستن که از رحمت خدا ناامید شدن.

وقتی میگی نمیخوام گمراه باشم ، یعنی نمی خوام جزو این سه دسته آدمها باشم .

دوست من ! اگر بدهکاری به همه ی دنیا ، اگه گناه داری 3
میلیارد ، اگر گیری هزار جا ، اگر از رحمت خدا ناامید شدی و گفتی دیگه درست نمیشه
، جزو ضالین هستی ، همونایی که تو نماز میگی نمیخوام جزو اینها باشم.

پس خدا داره به ما حرف زدن یاد میده ، نکنه بیراهه بری
نکنه از راه گمراه بشی.

آدمهای چاپلوس رو دیدید ؟

تا میرسن به یه آدم مهمی ، سلام چاکرم نوکرم ، خم میشن هی دلا و راست میشن ...

ما چیکار می کنیم در مقابل خدا ؟ رکوع میریم ...

اول نماز من و شما باید خالی می شدیم ، ولی نشدیم ، نماز می خونیم برای بهشت ،
برای ترس از جهنم ، بهشت و جهنم هم مخلوق خدا هستن ، ما باید از همه ی مخلوقات
خالی بشیم ، فقط و فقط خود خدا.

من یه بطری آب دستمه ، میخوام خالیش کنم چیکار می کنم ؟ خمش می کنم ، دلاش می کنم
، مگه میشه همینجوری بگم خالی شو ؟ خب نمیشه ، خمش می کنم ... خب ما تو نماز قرار
بود خالی بشیم ، نشدیم ، خب خم میشیم ...

بازم کامل خالی نشدیم ، میریم سجده ، از طرفی وقتی سجده
میریم بدنمون تو کوچکترین فرمه ، اونجا به خدا می گیم ما خیلی کوچیکیم و تو خیلی
بزرگی ، سبحان ربی الاعلی ، یعنی خیلی بزرگی ، حالا بعضی ها که یجوری سجده میرن
انگار شتر دراز کشیده ! اون هیچی ! نه باید خودت رو کوچیک کنی ، بگی خدایا تو
بزرگی ، من فسقلی !

من میخوام نمازم رو با عشق بخونم ، یه گل رس میذاریم ، سجده ام بر گل رس  ! خیلی با خدا حال می کنیم !

از علی – علیه السلام – پرسیدن چرا دو تا سجده ؟ چرا مهر بذاریم ؟

خاک در هر جای دنیا سمبل رشد و شکوفایی و باروری است ،
دانه رو در خاک میکارن ، زمانی که سر بر مهر میگذارید میگیم خدایا من از خاکم ،
خیلی کوچیکم هیچی نیستم ، منیت و غرور رو بذار کنار ، ولی همین خاک سمبل رشد و
شکوفایی و باروری است ، همون موقع که سرت رو روی مهر میذاری یعنی بدون خدا از تو
انتظار چی داره ؟ رشد ...

سرت رو از مهر بلند می کنی ، میگی خدایا همین خاک رو باهاش منو آفریدی ، آوردی تو
دنیا ، از همین خاک پست ، انتظار داری رشد کنم ، بالنده بشم ، قد بکشم.

خب دوباره سر بر مهر میذاری ، یعنی یه روزی می میرم ، برمی
گردم توی این خاک ، یادم باشه مرگ رو فراموش نکنم.

خب مجدد سرم رو از خاک برمی دارم ، یعنی با مرگ همه چیز تموم نشده ها ، تازه یه
زندگی دوباره شروع میشه ، دوباره بلند میشم و وقت عقوبت و پاداش و کارما.

چقدر قشنگ خدا داره با ما حرف میزنه ...

خب بین دو سجده گفتن استغفار کنید ، چرا ؟ میگی خدایا از
روزی که میام تا میرم همش گناه و خطاست ، خودت منو ببخش.

خیلی قشنگه ...

چرا نماز رو عربی بخونیم ؟

دلیل اول
: کلام ، کلام محبوب است ، این نماز به زبان عربی همانی است که خدا
گفته. خیلی متفاوته اونچه که خدا گفته با اونچه که ما ترجمه می کنیم ، "بسم
الله الرحمن الرحیم" کلام خود خداست ، به نام خداوند بخشنده مهربان ، ترجمه ی
ماست که خیلی فرق داره با اون چیزی که خدا فرموده.

یخوایم بهش بگیم ما تو رو دوست داریم ، با همون عباراتی که
خودت فرمودی ، چون دوستت داریم.

به عشق های زمینی نگاه کنیم ، اگه مثلا دخترخانم به آقا پسری بگه : ببین هر وقت به
من میگی مهربون انقدر خوشحال میشم ، اصلا کلی ذوق می کنم !

این پسره دیگه روزی 3 هزار بار میگه سلام مهربون چطوری مهربون ؟ اس ام اس میزنه
مهربون ، همه اش به دختره میگه مهربون ، چرا ؟ چون معشوقش اینجوری می پسنده ، خب
این نماز به زبان عربی چیزی است که خدا گفته و خدا می پسنده.

دلیل دوم
: بر اساس نتایج تحقیقات دانشگاه هاروارد - که سه سال هست برترین دانشگاه دنیا
شناخته میشه - متخصصین زبان شناس در این دانشگاه بعد از تحقیقات فراوان گفتند
کاملترین زبان دنیا ، زبان عربی است ، بعد از زبان عربی ، زبان فرانسه .

یا گفتن کم نقص ترین زبان ، زبان عربی است و بعدش کم نقص
ترین زبان فرانسه.

آنقدر عربی پیچ و خم داره و آنقدر زیبایی داره که در هیچ زبانی نیست ، نه به اذعان
من مسلمان ، بلکه به اذعان دانشمندان زبان شناس مسیحی در هاروارد.

دلیل سوم
: اصلا نمیشه نماز رو فارسی خوند ، نمیشه عربی رو به فارسی گفت ، "بسم الله
الرحمن الرحیم" خب حالا چی بگیم به جای این ؟ به نام خداوند بخشنده ی مهربان
؟ اصلا از بیخ و بن غلط است .

الله اسم خاصه ، اسم خاص قابل ترجمه کردن نیست ! مثلا اسم یک نفر حسن هستش ، خب ،
من میگم خب من نمیخوام اسمشو عربی بگم ، میخوام فارسی بگم ، حسن میشه چی ؟ زیبا.
حالا به حسن آقا بگیم زیبا ؟!



میشه اصلا ؟ اسم خاص رو نمیشه معنی کرد ، شان او میاد پایین ، شان کلمه
"الله" خیلی بالاتر از اینه که بخوایم ترجمه کنیم.

خب کلمه بعدی چیه ؟ "رحمان" ، چی بگیم به جاش ؟ من میگم اصلا محاله
بخوایم نماز رو به فارسی بخونیم !

رحمان میشه بخشنده ؟ بخشاینده ؟ رحمتگر ؟ اینا همه غلطه .

رحمان فیض خداست که به صورت مداوم بر همه ی مخلوقات جاری
می شود. به همه ، کافر مومن ، موجودات ، گیاهان ، همه ، اینکه ما اینجا هستیم هم
نشانه ای از رحمانیت خداست ، خب حالا اینو بخوایم ترجمه کنیم اقلا یک صفحه میشه.

استاد ابوالفضل بهرامپور قرآنی ترجمه کردن که خیلی خوبه ،
ایشون رحمان رو هستی بخش ترجمه کردن ، هر چند کامل نیست ولی از بخشنده بهتره.

حالا بخوایم کل نماز رو اونچه که حقشه ادا کنیم و کامل همون چیزی که خدا گفته
ترجمه کنیم میشه اصلا ؟

نماز دو ساعت طول می کشه ! نمیشه چنین کاری کرد.

رب العالمین ، رب یعنی پروردگار ؟ بله ولی نه کامل ، رب یعنی مالک ، یعنی مربی ،
یعنی مدبر ، یعنی صاحب اختیار ، مصلح.

بعضی ها میگن خوب باش پاک باش ، اخلاق خوب داشته باش ، حالا نماز هم نخوندی نخوندی
! درسته ؟ نه این غلطه.

خود خدا می فرماید شرط قبولی اعمال شما نمازتون هستش.

یه مثال بزنم.

افسر راهنمایی و رانندگی منو به علت یه خلافی متوقف می کنه ، آقای محترم گواهینامه
!

من میگم ببخشید سرکار من گواهینامه ندارم ولی مدرک مهندسی دارم اینم کارت عضویتم
در نظام مهندسی !

افسر میگه : آقای محترم گواهینامه.

ببخشید سرکار راستی من گرین کارت امریکا رو هم دارم ، اینم کارتش !

- آقای محترم ! گواهینامه رانندگی.

ببخشید من گواهینامه ندارم ولی اینو دارم ، اونو دارم و ...

- آقای عزیز اینا همه خوبه ، مدرک نظام مهندسی داری ، دفترچه بانکی داری ،
شناسنامه داری ، اینا همه خوب ، ولی ما برای اینکه به شما اجازه رانندگی بدیم ، از
شما گواهینامه می خواهیم. نمی گیم اون مدارک ارزشی نداره ، شرط عبور شما گواهینامه
است ، نداری نمی تونی عبور کنی.

نمیگیم اون کار ارزشی نداره ، نه ، ولی شرط قبولی همه ی اینها اینه که نماز بخونی.

خب ، ما که نماز می خونیم ، چرا اثر نداره ؟ چون نمازهامون
نماز نیست ، اینها وقتی اثر داره که درست بخونیم.

خیلی از ما گرفتار ریا هستیم ، یه نفر بود همیشه نیم ساعت قبل از اذان تو مسجد بود
عبادت می کرد ، مردم می گفتن اوه عجب آدم باخداییه ، یه بار گفت بذار یه شب نماز
رو فقط به خاطر خدا بخونم ، خلاصه نصفه شب رفت تو بیابون تاریک ، شروع کرد خیلی عادی
به نماز خوندن ، وسط نماز صدای خش خش شنید ، سریع گردنشو تو نماز کج کرد و دوباره
شروع کرد فیلم بازی کردن ، حالت گریه به خودش گرفت ، نمازش تموم شد دید یه سگه پشت
بوته ها ! گفت بیچاره یه عمر واسه مردم خوندی امشبم واسه سگ بخون !

نکنه خودمون رو گول بزنیم ، نکنه به خاطر دیگران نماز بخونیم ، نکنه درگیر لفظ ها
هستیم. چنتا کلمه رو فقط تکرار می کنیم.

امام صادق در حالت احتضار فرمودن همه رو جمع کنید ، همه اومدن ، فرمودن : شفاعت
من به کسی که نماز رو سبک بشمره نمی رسه !

آخرین چیزی که فرمودن این بود.

سوره ماعون : وای بر نمازگزارن ، کسانی که نماز میخوانن در
غفلت ! چجوری ؟

نماز رو شروع میکنه همش داره
خودشو میخارونه ، وسطش خمیازه می کشه ، وسط نماز تلفن زنگ میزنه بلند میگه الله
اکبر یعنی گوشی رو بردارید ! خب این چه نمازیه ؟

نماز میخونه ، اخبار هم میبینه همزمان ! سلام نماز رو میده : آخی زلزله اومده !
بابا تو داشتی نماز می خوندی که !

خب معلومه این نمازها اثری نداره.

میخواین یه نماز عالی بخونید ؟

آره ؟

برید بمیرید !

بله ، پیامبر فرمودن بمیرید قبل از آنکه بمیراندتون ! مثل
مرده نماز بخونید ، بی صدا ، آروم بی اراده .

و اما رسم عاشقی ...

رسم عاشقی تاخیر نیست ، من با نامزدم قرار میذارم ساعت 6 ، نامزدم ساعت 6 میره من
ساعت 8 میام میگم سلام عزیزم ، چی میگه ؟ مرده شور عشقتو ببرن ، 2 ساعت الافم کردی
!

رسم عاشقی تاخیر نیست ، دارن اذان میگن میگه حالا بعدا میخونیم ، ساعت 12.30 شب
میاد ، مهر رو میندازه جلوی پاش ، بیژامه مامان دوز رو تا گردنش میده بالا ، خدایا
ما اومدیم ، با خمیازه الله اکبر ...

بعدم چه رویی داره ، تو قنوت خدایا پول بده همسر خوشگل بده
، ماشین بده! طلبکاری مگه ؟ تازه دیرم اومدی.

وقتی موقع اذان میشه ، باید مثل یه ماهی باشی که دنبال آبه ، سریع بپری سمت نماز و
آروم بگیری.

امام صادق می فرمایند : اگر میخواهید شیعه ما را بشناسید ،
ببینید چه وقت نماز می خواند ، اگر موقع اذان بی تاب بود ، شیعه ماست ، اگر نه
شیعه ما نیست !



فلسفه رنج و سختی :

تا حالا دندون پزشکی رفتید ؟

اول دکتر چند تا سوزن میزنه تو لثه تون ، بعد اون مته رو میگیره ، بعد دندون رو
میکشه ، بعضی وقتا از شدت درد دسته های صندلی رو محکم فشار میدیم ، اشک تو چشمامون
جمع میشه ، آخرش هم پنبه ها رو می چپونه تو دهنمون !

خب ، چرا نمیزنین تو گوشش ؟ چرا داد و هوار نمی کنید ؟ این
همه درد رو تحمل کردید ، این همه سوزن و آمپول و مته و انبر و ... خب اعتراض کنید
بهش ! چرا اعتراض نمی کنیم ؟

تازه میخوایم بیایم بیرون میگیم ، آقای دکتر ببخشید وقت بعدی کی هستش ؟!

برای اینکه درسته که ظاهر کار درناکه ولی باطن کار خوبه ،
باطن کار شفا و سلامت است ، ظاهرش درده.

نمی خوایم خیلی موحد و خداشناس بشیم ، خدا رو به اندازه "دندانپزشک"
قبول داشته باشید.

به دکتر اعتراض نمی کنیم چون می دونیم این درد فلسفه داره و منجر به بهبود میشه ،
میدونیم یه حکمتی داره ، خب خدا هم حکیم است ، اصلا قبلا هم به دکتر می گفتند
حکیم. یعنی کارهای او از روی حکمت است.

وقتی درد و رنجی رو در زندگی ما فرستاد ، ازش تشکر کنیم ،
بگیم نوبت بعدی کی هستش ؟ رنج بعدی ؟

چرا انقدر اعتراض می کنیم ؟ مدرک خدا رو قبول نداریم ؟ خدا رو به اندازه دندانپزشک
هم قبول نداریم ، خیلی بده ، خیلی بده واقعا.

رنج ها و سختی هایی که وارد زندگی ما میشه 6 دلیل داره :

1- بی عقلی و بی تدبیری

2- بیدار شدن از خواب غفلت

3- ترفیع درجه

4- امتحان الهی

5- کارما و عقوبت

6- خیر و مصلحت الهی

پس همه رنج ها یکسان نیست.



• بی عقلی و بی تدبیری :

از خونه رفتم بیرون ، شیر گاز رو
نبستم ، خونه میره روی هوا ، خب من میام خونه رو میبینم ، عیبی نداره امتحان الهی
بود ، خدا بلا رو برای بنده های خاصش می فرسته ، خونه مون منفجر شد خودمون هم
بترکیم عیبی نداره ، راضی ام به رضای خدا ...

پرت و پلاهایی میگیم ! چه ربطی به خدا داره ، بی عقلی توست
که شیر گاز رو نبستی و این بلا سرت اومده ، حواست رو جمع می کردی و شیر رو می
بستی.

بهش میگن با فلانی ازدواج نکن ، این پسره به 60 تا دختر گفته شما شریک زندگی من
هستید ، میگه نه ! این از برگ گل پاک تره ! میره ازدواج می کنه بعد اون 60 تا دختر
رو می بینه ، بعد میگه عیب نداره امتحان خداست ! نه عزیزم امتحان خدا نیست ، این
بی عقلی و بی تدبیری توست.

• بیدار شدن از خواب غفلت

2 نصفه شب دارم تو جاده رانندگی
می کنم ، خوابم می گیره ، ماشین کم کم میره تو حاشیه جاده ، حاشیه مثل آسفالت نیست
، خاکیه ، پر از دست اندازه ، ماشین میره اونجا ، ماشین هی تکون میخوره ، من یهو
بیدار میشم ، من چرا اینجا اومدم ، سریع ترمز می کنم ، متوقف میشم ، از ماشین
پیاده میشم ، یه آبی به صورتم میزنم ، چند قدمی راه میرم و دوباره پشت فرمون میرم
و راه رو ادامه میدم.

خوابم برد ، داشتم میرفتم تو دره ، افتادم تو خاکی تکونم دادن ، بیدار شدم متوقف
شدم ، هوشیار کردم خودم رو و برگشتم سر راه اصلی.

بعضی سختی ها برای همینه ، اگر تکانهای کنار جاده نبود ، جای من تو دره بود ، پس
این رنج و سختی لطف خداست.

یه سری از رنج ها و سختی ها برای بیدار شدن و هشیار شدن ماست.



• ترفیع درجه :

من تو جاده دارم رانندگی می کنم ، مسیر مستقیم ، اصلا منحرف نشدم ، ولی سرعتم
کمه ، 40 کیلومتر دارم میرم ، یه تعمیرگاه می بینم ، یه 2-3 ساعتی اونجا معطل میشم
، وقتم گرفته میشه ، بچه ها کلی غر میزنن حالا یه سفر اومدیم بریم ها ، کلی پول
میدم برای تعمیر ... همه ی این سختی ها درست ، ولی وقتی ماشین درست شد دیگه با
سرعت 40 تا نمیرم ، با سرعت خوب و مناسب که به موقع منو به مقصدم برسونه میرم.
گاهی وقتا سختی ها و رنج ها برای اینه ، تو مسیر هستیم ولی سرعتمون کمه.

میدونید جنس ذغال سنگ از چیه ؟ میدونید جنس الماس از چیه ؟ هر دو از کربن.

میدونید الماس رو در دنیا از کجا استخراج می کنن ؟ اصلا ما معدنی به نام معدن
الماس نداریم ، الماس از معدن ذغال سنگ استخراج میشه ، معدن رو میشکافن میرن جلو ،
همینجوری میرن میرن میرن ، بالاخره اون آخرا میرسن به الماس ، خب اونجا محیط کربن
بوده ، چطور شده یه مقداریش شده الماس یه مقداری شده ذغال سنگ ؟ ارزش الماس کجا و
ارزش ذغال سنگ کجا؟

کربنی که اون جا بوده بیشترین فشار رو تحمل کرده و به خاطر فشارهایی که از همه جهت
متحمل شده ، ذراتش متراکم شده و شده الماس.

فشار ، وجود بی ارزش ما رو ارزشمند میکنه.

• امتحانات الهی

تو مدرسه چرا امتحان می گیرن ؟

- معلم بدونه وضع دانش آموزها به چه صورته ، کی ضعیفه کی قوی.

- خود دانش آموزها بدونن در چه وضعیتی هستن و آمادگی شون رو محک بزنن.

- سطح علمی دانش آموزان بره بالا. اینه که در مدارس امتحان پشت امتحان میگیرن ، با
هر امتحان ما ورزیده تر میشیم ، نقاط ضعف و قوتمون رو بهتر میشناسیم ، خطاها و
اشتباهاتمون کمتر میشه.

خب امتحانای خدا مورد اول منتفی است ، چون خدا وضع همه ی ما رو میدانه ، ولی مورد
دوم و سوم هست ، خدا امتحان میگیره که ما رشد کنیم ، خودمون بدونیم کجا هستیم ،
اگر خدا امتحان نمی گرفت روز قیامت هم میگفت خب شما برید بهشت شما هم جهنم ، هیشکی
نمیرفت جهنم ، می گفتن خدایا تو امتحان نگرفتی بهمون دادی 2 ! امتحان می گرفتی همه
مون میشدیم 20 !

ولی خدا امتحان میگیره پیاپی ، تا ما ورزیده تر بشیم.



دو تا نکته :

در مدارس دنیا اول درس میدهند بعد امتحان می گیرند.

در مدرسه ی خدا اول امتحان گرفته میشه ، تا بعد ما درس و پیام اون امتحان رو
بگیریم.

مدرسه رو نمیسازن تا امتحان بگیرن ، مدرسه رو میسازن تا عالم تربیت کنن ، مدرسه رو
میسازن تا دانشمند تربیت کنن. ولی برای تربیت اینها امتحان های پیاپی لازمه.

پس ما به این دنیا نیومدیم که امتحان بدیم ، بلکه اومدیم که شکوفا بشیم.

• کارما یا عقوبت :

در مورد کارما قبلا توضیح دادیم ، خیلی از رنج ها و سختی ها عقوبت کارهای زشت
ماست ، من دارم با دوستم صحبت می کنم ، دستم روی شعله ی گازه ، گاز هم روشن ، ما
بگیم عقوبتی در کار نباشد ، یعنی شعله گاز سوزندگی نداشته باشه ، خب ، بعد از یک
ساعت من نگاه می کنم به جای دستم یه چماق سیاهه ! گاهی وقت ها رنج ها و سختی ها
عقوبت رفتارهای غلط ماست ، وقتی دستمون روی شعله گذاشتیم و بلافاصله سوخت این ما
رو متنبه می کنه که حواسمون باشه ، تا دستمون ذغال نشه!

• خیر و مصلحت الهی

مسابقات کشتی در راهه ، خب چجوری وزن بندی می کنن ، یه حدی تعیین میشه ، مثلا 58
کیلو ، 63 کیلو و ...

مقررات میگه اگر شما از وزن تعیین شده بالاتر بودید اجازه دارید با کسی کشتی
بگیرید که بالای شماست ، مثلا من 59 کیلو هستم ، باید تو 63 کیلو مسابقه بدم ،
مقررات کاری نداره اینجا یک کیلو تا 58 فاصله است اونجا 4 کیلو تا 63 ! میگن شما
اگه میخوای بری تو 58 باید کم کنی.

ما میریم اردو ، ما رو وزن کشی می کنن ، وزن من چنده ؟ 59 ، خب 1 کیلو اضافه است.

موقع ناهار میشه ، به همه جوجه کباب و بره کباب و ماست و .. میدن ، به من دو تا
هویج و یه سیب زمینی !

ای مربی ظالم ، مگه کوری ؟ همه بره کباب ، من هویج ؟

آیا مربی ظالم است ؟ نه ! اتفاقا خیلی مربی باحالیه ، چون
میدونه من یک کیلو اضافه دارم ، میگه من حواسم بهت هست تازه با همون هویج بیشتر از
همه هم می دوونمت ، بیشتر هم عرقتو در میارم ، چون می دونم تو توان مقابله با اون
63 کیلویی رو نداری.

20 ساله مستاجرم ، هر کاری می کنم نمی تونم صاحب خونه بشم
، هر کاری می کنم نمیشه درآمدم رو زیاد کنم ، همش هشتم گرو نهمه ! چرا ؟ می تونه
این باشه ، خدا می دونه من طاقت 200 میلیون پول رو ندارم.

دو تا پا داره باهاش میره دنبال ناموس مردم ، حالا 200 میلیون بگیره یه زانتیا
میندازه زیر پاش ، باهاش میره دنبال ناموس مردم.

رنج و سختی به خاطر اینه که من طاقت اون چیز بالاتر رو
ندارم. من جنبه رئیس شدن ندارم ، جنبه پول زیاد ندارم ، جنبه ترفیع درجه ندارم ،
اگر برم بالا خراب می کنم.

پس اول باید طاقتمون رو ببریم بالا ، بعد به اون چیزی که می خوایم می رسیم.

خب حالا یه سوال اساسی ، از کجا بدونیم سختی که به ما میرسه ، عقوبته ؟ امتحانه ؟

خیلی ساده ...

اگر از رفتار غلط گذشته ات پشیمونی اگه از ته دلت میخوای همه چیز رو جبران کنی ،
بدون که سختی هایی که بهت میرسه عقوبت نیست.

اگر هنوزم رفتارهای بد رو ادامه میدی ، مطمئن باش رنج ها و سختی ها کارما و عقوبت
است.

سوال ، آیا راهی هست که رفیق خدا بشویم ؟ بله حتما ، چجوری ؟

فرض کنید صدا و سیما به من میگه ، فردا ما میخوایم کل زندگیت رو به صورت زنده
برای مردم پخش کنیم .

از صبح تا شب ، همه ی مردم ایران می بینند.

من فردا صبح آدم ماهی میشم نه ؟ گل میشم ، خوردنی میشم اصلا ! صبح زود از خواب
پامیشم ، کی نون میخره ؟ من !

حالا تو کل عمرم نون نخریدم ها ! عیبی نداره امروز مردم ایران ببینن من نون خریدم
! ببینن چقدر من گلم !

میرم تو صف نون ، نیم ساعته ایستادم یه نفر یه دفعه میاد جلو آقا ببخشید من قبلا
جا گرفته بودم ، خب تلوزیون داره منو نشون میده چی میگم ؟ عیبی نداره برادر عزیز ،
اصلا شما برو تو ماشین لالا کن ، من خودم واست نون میگیرم میارم !



میام خونه ، کی سفره میندازه ؟ من. کی جمع می کنه ؟ من .

بذارید امروز مردم منو ببینن ، حالا فردا یه پدری ازتون درمیارم ، هم نون خریدم هم
سفره پهن و جمع کردم !

میرم سرکار ، مثلا فروشندم ، یکی میاد مغازه ، آقا این لیوان چنده ؟ حالا من تا
دیروز 300 تومن می فروختم ، میگم 200 تومنه ! اااا ... 200 ؟ همه ی ایران میفروشن
300 آخه ، میگم : ای آقا وجدان ندارن ، آدم باید لقمه حلال بخوره !

بذار امروز مردم ببینن ، فردا می فروشم 400 تومن !

شب دارم میرم خونه ، قبلا برای بعضی ها یه بوقهایی می زدم ! حالا امروز همه ی مردم
دارن می بینن ، استغفرالله ... خدایا هدایتشون کن ! چقدر ناپاکن ...
خدااااااااااااا !!! انقدر باحال میشم اون یک روز رو.

چرا ؟ چون دوربین داره منو میگیره ، دوربین خدا همیشه داره ما رو میگیره.

چجوری میشه با خدا رفیق شد ؟ همیشه دوربین خدا رو بالای سرمون ببینیم ، اون وقت با
خدا رفیق میشیم.

من رفتم عروسی ، نون خامه ای خوردم لب و لوچه ام خامه ای
شده ، یقه کتم هم برگشته اونوری ، دکمه ی پیرهنم هم باز شده ، دوربین هم داره میاد
سمتم ، یه دفعه دوستم که بغل دستم نشسته ، تکونم میده و آروم میگه : دوربین ...

من سریع به خودم میام ، لب و لوچه ام رو پاک می کنم و یقه
ام رو صاف می کنم و مودب میشینم میگم ، مبارک باشه خوشبخت بشید...

چقدر خوبه دوستانی داشته باشیم که وقتی حواسمون پرته ما رو متوجه دوربین خدا بکنن.

حالا بعضی ها که جالبه وقتی اونها رو متوجه دوربین خدا می
کنی میگن : ولم کن بابا بذار حالمو بکنم ! اونا دیگه خیلی باحالن !

اما دوستان عزیز دوربین خدا یا فرق هایی با دوربین های ما
داره ...

ما از این به بعد دعای پایان جلسه خواهیم داشت.

دوستان عزیز لطفا تمرکز کنید و این جملات رو تکرار کنید:

***

مهربان خدای خوب من

بخاطرآرامشی که ارزانی ام داشتی
از تو ممنونم

بخاطر رفع همه دغدغه ها و امنیتم از تو ممنونم

بخاطرجسم سالم و نشاط وشادابیم از تو ممنونم

بخاطر نیت پاک و قلب مهربانم از تو ممنونم

بخاطر آگاهی ودانای ام از تو ممنونم

بخاطر گذشت وبخششم از توممنونم

مهربان خدای خوب من

بخاطر امیدواری به لطف بی پایانت ازتوممنونم

بخاطر رزق وروزی حلال وفراوانم از تو ممنونم

بخاطر همنشینی باخوبانت از توممنونم

بخاطر توفیق بندگی ام از تو ممنونم

بخاطر وجود شکرگزارم از تو ممنونم

ای خالق دلسوز و مهربان

از تو برای همه آرامش الهی می طلبم

برای همه سلامت و تندرستی می طلبم

برای همه دلی شاد وقلبی مهربان می طلبم

برای همه گشایش امور می طلبم

برای همه توفیق هدایت الهی می طلبم

و برای همه معنویت روزافزون می طلبم

خدای قادر من.هم اکنون به لطف بی کرانت همه چیز و همه کس توانگرم می سازد وباور
دارم قدرت بی پایان توودست مهرویاری ات به همراه لطف سرشارت از بهترین ورضایت بخش
ترین راه ها در همه مسائل زندگی به یاریم می شتابد.

پس

آسوده خاطر اداره عالی همه امورم وگشایش همه مسائلم را به اراده قدرتمند تو می
سپارم.

(لطفا دست راستتون رو بالا بگیرید ، چرا این کار رو می کنیم

شما وقتی خانه ی خدا میرید و میخواید طواف دور خانه ی خدا رو شروع کنید، باید کنار
حجر الاسود بایستید و دست راست رو به سمت اون سنگ بلند کنید.

در روایات داریم که گفتن انگار شما دارید با خدا بیعت می کنید.

معصومین گفتن انگار داری دست در دست خدا میگذاری.

و یک دور که طواف میکنید اجازه ی دور دوم رو ندارید مگر اینکه دوباره بیعت کنید.

حالا ما میخوایم به خدامون قول بدیم)

بار الها

به تو قول می دهیم و برسر این تعهدمی مانیم که هر روزمان به لطف و تو فیق تو
بهتر ازروز قبل باشد و نه برداشت منفی کنیم و نه کلام منفی بر زبان آوریم ونه
ناسپاسی ات کنیم.




comment نظرات ()
محراب ابرو
نویسنده : علی محمدبرزگری - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ،۱۳٩۱

بــالا بلنـــد عشــــوه‌گــر نقش بـــــاز مــن
کـــوتــــاه کرد
قصــه زهـد دراز من

دیدی دلا که آخر پیــری و زهـــد و علــم
با من چه
کرد دیدة معشـــوقـه باز من

می‌ترسم از خــــرابی ایمــان که می‌بـــــرد

محراب ابروی تو حضـــور نمــاز من

گفتم به دلــــق زرق بپــوشم نشــــان
عشق
غماز بود اشک و عیان کــرد راز من

مست است یار و یـــاد حــریفـان
نمی‌کند
ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من

یارب کی آن صبا بــوزد کــز
نسیــــم آن
گردد شمامة کــرمش کــارســاز من

نقشی بر آب می‌زنم از دیده
حـــالیــــــــا
تا کی شود قرین حقیقت مجـــاز من

بر خود چو شمع خنده


comment نظرات ()
مشکل دنیا
نویسنده : علی محمدبرزگری - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ دی ،۱۳٩۱
 
مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،
در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند !

comment نظرات ()